تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 4

اوهام 4

پنجشنبه 23 خرداد 1392 01:12 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
قبلش یه توضیح بدم که فکرم پرید!یعنی اون موقع که داستانو شروع کردم میدونستم میخوام چیکار کنم ولی الان گیج شدم!
در نتیجه میخوام چشمامو ببندمو احتیار دستامو بدم به دلم تا هرچی دلشون میخواد بنویسن،مهم نیست چقد بد باشه!فقط امیدوارم سانسوری نشه!
به بزرگیه خودتون ببخشید لطفا!




صبح ساعت 6 بود که با صدای هیجان زده ی لوسی بیدار شدم:
-آفتااااااااب!چرا روی کاناپه خوابیدی؟!
به زحمت پلک های پف کرده م رو باز کردم:
-اه.....متاسفم.......خوابم نمیبرد،هانا کجاست؟
-داره دوش میگیره...
بعد با ترحم به صورتم نگاه کرد و گفت:
-اوه خدایا نگاهش کن!تو که نمیتونی تو مراسم امروز این شکلی ظاهر شی!بیا....هانا اومد بیرون،برو یه دوش بگیر تا حالت سر جاش بیاد
یه دوش آب سرد سریع گرفتم،وقتی بیرون اومدم هانا و لوسی داشتند صبحانه میخوردند،کنارشون نشستم،لوسی با ذوق گفت:
-تو همینجا بشین،من الان میام!
هانا در حالی که داشت برای خودش نون تست میکرد بم گفت:
-من امروز کلاس ندارم ولی باهات میام دانشگاه تا با محیط آشنات کنم
لبخند زدم و تشکر کردم
لوسی در حالیکه یه بغل لوازم آرایشی و سشوار و اتو مو رو تو دستای ظریفش گرفته بود لومد سمت من،وسایل رو ریخت روی میز ناهارخوری،هانا با بی صبری گفت:
-لوسی!صد بار گفتم این چیزا رو اینجا نذار!!ما روی این میز غذا میخوریم
لوسی با لوندی گفت:هاناااااا!همین یه بار،برای دوست تازه مون!
بعد شروع به سشوار کردن موهام کرد،موهای صاف و لختم ریخت روی شونه هام،چتری هام رو هم روی صورتم،کمی دور تر از من ایستاد و با تحسین به نتیجه کارش نگاه کرد،بعد خط چشمی برداشت و اومد نزدیکم که گفتم:
-نه لوسی..خیلی ممنون....من آرایش نمیکنم...
-چرا؟فقط یه کوجولو
-نه لوسی....
-بی خیال!فقط یکم!یه روز که به جایی برنمیخوره!
بعد از اینکه لوسی کارش تموم شد منو برد جلوی آینه،باید اعتراف کنم کارش عالی بود!هانا با لبخند گفت:
-اوه خدای عزیز!خیلی جذاب شدی!
-ممنون!
بعد رفتم توی اتاقم تا لباس بپوشم،یه پیرهن سبز پسته ای پوشیدم با شلوار جین.

ساعت7:35از لوسی خدافظی کردیم و با هانا به سمت دانشگاه راه افتادیم.
ساعت 9مراسم ویژه دانشجویان جدید الورود آغاز شد و استادان مختلف ما به نوبت سخنرانی میکردند،من تقریبا تمام مراسم رو خواب بودم....

اون روز 2تا کلاس داشتم،حول و حوش ساعت 4:30کلاسم تموم شد،توی محوطه زیبای دانشگاه نشسته بودم و منتظر هانا که قرار بود نیم ساعت دیگه با دوستاش بیاد دنبالم،روی یه نیمکت نشستم،عکسی رو که تو کیفم بود بیرون اوردم و نگاهش کردم،تو افکار خودم غرق بودم که صدای یه غریبه هوشیارم کرد:
-عکس قشنگیه!
برگشتم و با تعجب بش نگاه کردم،یه پسر جوان بود،با موهای قهوه ایه کوتاه و چشم های نافذ سبز و لبخند زیبایی به لب،واضح بود از دانشجویان ترم های بالاست.خندید و گفت:
-ببخشید،نمیخواستم فضولی کنم
-او نه.....مشکلی نیست
عکس رو سزیع داخل کیفم گذاشتم،پسر لبخندی شیطنت آمیزی زد و گفت:
-جدید الورودی؟
-بله
-دانشجوی پزشکی،درسته؟
و به کتاب آناتومی که دستم بود اشاره کرد،
-درسته
-تنهایی؟
-منتظر دوستم هستم
-دوستت؟
-بله...
-اسمت چیه؟
یه لحظه تردید کردم و گفتم
-آفتاب
-آفتاب؟اسم جالبیه،آلمانی هستی؟
-نه ایران
-اوهومم....که اینطور! جیکوب لانترز،از آشنایی بات  خوشحالم
لبخندی زدم و باهاش دست دادم
چند ثانیه مکث کرد و گفت:
-برای امشب برنامه ای داری؟
-چطور؟!
-گفتم شاید دلت بخواد یه چرخی تو لندن بزنیم
لبخند زدم و گفتم:
-از پیشنهادت ممنونم ولی قراره با دوستم برم بیرون
جیکوب موبایلش رو از جیبش دراورد،نگاهی به صفحه ش کرد،بعد به من نگاه کرد و گفت:
-باشه هرطور راحتی!به امید دیدار!
باهم دست دادیم و رفت،همون موقع هانا و دوستاش رسیدند.هانا منو به اونها معرفی کرد،2دختر و 2 پسر،همه انگلیسی.


تو راه خونه توی مترو هانا ازم پرسید:
-خب!روز اول دانشگاه چطور بود؟
-خوب بود،همونطور که انتظارش رو داشتم
-راستی آلن گفت پس فردا فرش قرمزه یه فیلمه که بنی هم توش بازی کرده!میای بریم؟
سرم رو چرخوندم به سمتش :
-آره.....آره معلومه که میام!


آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 خرداد 1392 01:55 ب.ظ

 
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:03 ق.ظ
This is my first time pay a quick visit at here and
i am genuinely happy to read everthing at single place.
دوشنبه 5 تیر 1396 06:07 ق.ظ
Hey there, You've done an incredible job. I will certainly digg it and in my view recommend to my
friends. I'm sure they'll be benefited from this
website.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:27 ق.ظ
It's hard to come by knowledgeable people on this topic,
however, you sound like you know what you're
talking about! Thanks
جمعه 25 فروردین 1396 12:28 ق.ظ
It's actually a nice and helpful piece of information. I'm happy that you simply shared this
helpful information with us. Please stay us informed like this.
Thank you for sharing.
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:07 ب.ظ
Howdy! Do you use Twitter? I'd like to follow
you if that would be okay. I'm definitely enjoying your blog and look forward to
new updates.
جمعه 24 خرداد 1392 05:51 ب.ظ
بابا جیکوب!!!!!!جذبش از اون طرف اب منو گرف...
آفتاب
:))))))))))))))
انقد جذابه!!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 02:16 ب.ظ
به به...دوست جدید پیدا کردی..جیکوب خوبن؟؟؟دور از شوخی خیلی باحال بود
آفتاب
خواهش میکنم عزیزممممممممممممم!تو لطف داری به من دارک مون جان!
راجع به جیکوب هم:)))))))))))
هیچی نمیگم داستان لو نره!!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 04:40 ب.ظ
آره هستم فقط فك كردم رفتی توپست ثابت ازت خداحافظی كردم
آفتاب
پس بیا تو پست ثابت کارت دارم
پنجشنبه 23 خرداد 1392 04:18 ب.ظ
فعلانمیرم مزاحم هستم
آفتاب
هستی سارینا جان؟
پنجشنبه 23 خرداد 1392 04:02 ب.ظ
آفتاب جان به هیچ وجه نگران من نباش من خوبم
آفتاب
چه خوب!
دیگه اونجوری حرف نزنیا....
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:54 ب.ظ
دارم چادرم رابرش میكنم حیف تواینجانیستی تابگویی این چادرتنهایی چقدربه من میاید تاببینی ایااندازه اش برای رفتن مناسب است یانه
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:43 ب.ظ
خب معلومه عین اون دخترگل فروش بذارم برم چون هزارماشاءالله همه فعلاكاردارن
آفتاب
حرفشم نزن
من تا چند دقیقه دیگه میام
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:42 ب.ظ
من همه چیزرافروخته ام وقراراست زندگی ام راهم فردایاپس فردابه قطره ای محبت به مرگ بفروشم تنهاچیزی كه هیچگاه نخواهم فروخت یادتوست...
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:40 ب.ظ
متن جدیدی كه تووب دارك مون گذاشتم خوندی؟دیگرنمی آیمومیگم شایدیه روزی منم همین كاروبكنم
آفتاب
چه کاری رو؟!!!!!!!!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:39 ب.ظ
ای جان دلم تومنودوست میداری؟
آفتاب
معلومه که دوستت دارم،این چه سوالیه؟!!!!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:33 ب.ظ
نه عزیزم من ناراحت نشدم دعوام كن هركاری میخوای باهام بكن
آفتاب
اگه بخوای اینجوری حرف بزنی کتکت هم میزنم
من رو کسایی که دوستشون دارم خیلی غیرتی ام
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:30 ب.ظ
جدی گفتم اگه نباشم شماراحترین میرم.
آفتاب
تو بیخود میکنی
حتما باید دعوات کنم دختر بد؟!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:26 ب.ظ
اگه منظورازبچه منم راحت باش دیگه نمیخونم تاشماراحتربنویسین
آفتاب
نه به خدا تو رو نمیگم سارینا جون.............!!!


سارینا آخه چرا الکی ناراحت میشی گلم؟ :(((((((
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:21 ب.ظ
خب اون قسمتاشو خصوصی برای من بفرست !
آفتاب
نه همون میذارم تو وب!
خدا بخیر کنه!!!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:14 ب.ظ
نه جالب بودومن ازش خوشم اومده فقط كمی دلم گرفته
آفتاب
چرا عزیزم؟
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:06 ب.ظ
نه نه نه اصلا !
سانسور کردنو از ذهنت بیرون کن که کیفش عین فیوز میپره !
آفتاب
بابا آخه مورد داره!!!!!بچه هم هست جز خواننده ها!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:42 ب.ظ
خوب بودفقط یه امضاازبنی بگیری بدنیست.
آفتاب
چشم!
ولی معلومه تو اصلا دوستش نداشتی :((((((
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:39 ب.ظ
فقط یه چیزی آفتاب ...
داشتی میرفتی ببینیش مواظب خودت باش یه وقت نخوری زمین !
آفتاب
هه!به روی چشم!!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:30 ب.ظ
خیلی خوب بود ....
مخصووووووووصا اون آخرش !
کی میرسی به لحظه ی دیدار من نمیدونم ! خخ !
آفتاب
جدی دوست داشتی؟!
خوشحالللللللللللللللللم!
فقط دوست جون میخواستم یه جور دیگه قسمت بعدو بنویسم ولی حالا فکر میکنم زشته باید سانسورش کنم!! ::))
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:07 ب.ظ
کاری نکن پاشم بیام بریتانیا دنبالتا!!!
سنگین باش دختر!یعنی چی همه رو میکشونی دنبال خودت!!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:06 ب.ظ
بسیار زیبا،توصیف ها عالییییییییی
لذت بردم و بی صبرانه منتظر بقیه ش هستم آفتاب جان
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:02 ب.ظ
نه ....نه.....خوشمان امد!
فقط اون جیکوب چی میگه اون وسط؟!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ