تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - I need you by my side-part 15

I need you by my side-part 15

پنجشنبه 14 شهریور 1392 12:53 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
آخ آخ....الان کله مو میکنید نه؟!!!!!!!!!!
خییییییییییییییییییییییییییییییلی فاصله افتاد بین این 2قسمت ببخشید!
ولی واسه این ادامه ش ندادم که داستان خیییییییییییلی لوس شده.....حالا ولی خب تموم بشه بهتره،نه؟!!!
بفرمایید ادامه مطلب،از زبان سوم شخص مفرد یا دانای کل!!!!

پ.ن:حال به هم زن ترین عکس شرلوکی که تاحالا دیدم!


                                                                    
موریارتی با خنده ی مضحکی به میز تحریر مجللش تکیه زده و شاهد تلاش شدید شرلوک بود.پس از چند لحظه از اتاق بیرون رفت.ترجیح میداد شرلوک رو از پشت شیشه سکوریت بزرگی که در ضلع شرقی اتاق بود تماشا کنه،اینجوری این حس بش دست میداد که بازیچه های کوچولوش مثل 3تا موش کوچولوی رغت انگیز توی قفسند!
شرلوک به شدت آشفته شده بود،نمیتونست تحمل کنه جین دوباره به خاطر او تو خطر افتاده،و...اون پسر کوچولوی خوشگل و دوست داشتنی که روی صندلی نشسته بود و انگار غش کرده بود...پسر بچه ای که میگفتند فرزند شرلوکه....نه....دیگه نمیذارم بقیه به جرم آشنایی با من کشته بشن....نمیذارم...
فقط یکم الکل میخوام....یکم الکل.....دیوانه وار دور اتاق میچرخید و همه جا رو کنکاش میکرد....بالاخره اون چیزی که میخواستت رو پیدا کرد،متانول!
خب...مطمئن نبود منظورش از الکل،الکل غیرخوراکی بوده باشه،ولی اون خودش بارها متانول خورده بود و زنده مانده بود،مگه نه؟!!پس جین هم زنده میماند....شرلوک لحظه ای تردید کرد،چرا موریارتی الکل تو این اتاق گذاشته؟
جین ناله ی ضعیفی کرد،وقت فکر کردن نبود،خودش مقداری از الکل رو خورد،نه خودش بود،همون مزه ی حال به هم زن و به شدت تهوع آور....همون سوزش....آره این متانوله!
دستشو زیر گردن جین برد و سرش رو بلند کرد،جین از حال رفته بود،شرلوک صداش زد:
-جین...جین پاشو
هیچ واکنشی....فریاد کشید:
-جیـــــــــــــــن....بیدار شو میگم....اگه بیدار نشی میمیری!!!
خودشم نمیدونست چرا همچین چیز احمقانه ای رو گفته!ولی از شدت آشفتگی و اضطراب مغزش درست کار نمیکرد.
جین بیهوش بود،شرلوک لبه ی لیوان رو به لب های زیبای جین که به شدت رنگ پریده شده بود فشرد،جین تکانی خورد و به آرامی چشمانش رو باز کرد.شرلوک فریاد زد:
-بخورش لعنتی!!
دختر بی نوا،مطیعانه در حالت نیمه هوشیاری محتویات جهنمی لیوان رو نوشید،بعد سرش بیحال در بغل شرلوک افتاد.
کاملا از هوش رفته بود که البته طبیعی بود.شرلوک همانطور نشست.به نیمرخ صورت فرشته گونه و رنگ پریده ی جین نگاه میکرد،خوشبختانه نمیتونست حفره ی خون آلودی رو ببینه که قبلا گوش جین بوده!
شرلوک در تمام این مدت فکر میکرد جین رو کاملا فراموش کرده،اما حالا با وحشت متوجه میشد همیشه فکر جین مثل یه مهمان مزاحم همیشه تو فکرش بوده....حتی وقتی فکر میکرد به آیرین علاقه داره.
شرلوک میدونست جیمز داره اونا رو نگاه میکنه،اون اینه ی خیلی بزرگ ضلع شرقی اتاق زیادی تابلو بود!پس بر خلاف میلش از جین جدا شد،با شک و تردید زیاد به پیتر نزدیک شد....پیتر....پسرش!


یه حرکت...حرکت ظریفی که تقریبا دیده نمیشد....شرلوک چشماش رو تنگ کرد و به انگشت های بلند و ظریف پیتر خیره شد.باور نمیکرد....نمیتونست قبول کنه پسر 6ساله ش زبان انگشتی رو بلده!پیتر با حرکات خیلی خیلی نا محسوسی روی دسته ی صندلی،با زبان انگشتی گفت:
-من خوبم!
شرلوک متعجب از هوش خارق العاده ی این  بچه روی زمین کنار جین نشست و وانمود کرد حواسش کاملا معطوف به اونه.با دست دیگه ش آروم روی موهای جین نوشت:
-بمب فعاله؟
پیتر از لای پلک های نیمه بازش حرف های پدر رو دید،جواب داد:
-آره
-چند تا سیم داره؟
-7تا
-از هر رنگ چندتاس؟
-2آبی،2سبز،3سیاه
شرلوک با خودش فکر کرد:
-تعداد سیم ها فرد،سیاه بیشتر
توی ذهنش نقشه ی دقیقی از سیم ها رسم کرد،با تمام وجود سعی کرد اطلاعاتی رو که وقتی 11ساله بود تو یکی از کتابای مایکرافت درباره خنثی کردن بمب خونده بود رو به یاد بیاره،خوشحال بود که این اطلاعات رو از ذهنش پاک نکرده بود!!
با دست هایی که از شدت ترس و اصطراب(2حس نا آشنا برای شرلوک)تقریبا میلرزید نوشت:
-باید....
قبل از اینکه بتونه حرفشو تموم کنه جیمز وارد اتاق شد:
-چی شد عزیزم؟!آقای نابغه تونست دوست دختر عزیزش رو نجات بده یا نه؟؟؟
شرلوک نیم نگاهی به پیتر انداخت،کاش جیمز فقط یک دقیقه دیرتر وارد میشد....یا نفرت عمیقی به موریارتی خیره شد:
-اگه حوصله ت سر رفته میتونی تا ابد با من بازی کنی،اما بذار اونا برن
-نچ نچ نچ!!تو تو جلد یه نابغه ی بی بدیل عالی  بودی،اما حالا در نقش یه پدر بدبخت و درمونده هم سرگرم کننده ای
به جین نگاهی کرد،با تاسف سری تکان داد:
-آخ دختر بیچاره!مگه بش الکل ندادی؟
شرلوک با حالتی عصبی دست تو موهاش فرو برد،از لای دندان های فشرده گفت:
-عمدا اون متانول رو تو اتاق گذاشتی...میخوای بیشتر زجرش بدی....اگه بش خون تزریق نشه میمیره کثافت...
-نه نه !اون نباید بمیره!حداقل تا قبل از اینکه نمایش تموم بشه!
با لگد به پهلوی جین کوبید،جین ناله ی ضعیفی سر داد،شرلوک به سمت جیمز حمله ور شد:
-میکشمت عوضیییییییییییییی!
-باشه باشه!خودت بیدارش کن....

شرلوک با بد گمانی به جین نگاه کرد.کنارش رفت و سعی کرد اونو بیدار کنه.جین چشماش رو به زحمت باز کرد.به جیمز نگاه کرد و بعد به پیتر.جیمز خندید و دکمه ی قرمزی را فشار داد....بمب متصل به پیتر روشن شد...

آخرین ویرایش: شنبه 16 شهریور 1392 09:49 ب.ظ

 
شنبه 14 مرداد 1396 05:49 ب.ظ
It's awesome in support of me to have a web site, which
is beneficial designed for my know-how. thanks admin
جمعه 13 مرداد 1396 02:29 ب.ظ
Thanks for sharing such a nice thinking, article is nice,
thats why i have read it fully
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:03 ب.ظ
I relish, lead to I found just what I was looking for.

You've ended my four day long hunt! God Bless you man. Have a
great day. Bye
جمعه 16 تیر 1396 06:49 ب.ظ
Aw, this was a really good post. Taking a few minutes and
actual effort to generate a great article… but what can I say…
I procrastinate a whole lot and don't manage to get nearly anything done.
دوشنبه 5 تیر 1396 03:41 ب.ظ
core از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین در آیا نه نشستن خوب با من
پس از برخی از زمان. جایی درون جملات شما در واقع موفق به من
مؤمن اما فقط برای بسیار در حالی که
کوتاه. من با این حال مشکل خود را با جهش
در مفروضات و شما ممکن است را سادگی به پر کسانی که شکاف.

اگر شما که می توانید انجام من خواهد قطعا تا پایان در گم.
جمعه 22 اردیبهشت 1396 09:44 ق.ظ
Good post! We are linking to this great post on our site.
Keep up the great writing.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 05:43 ق.ظ
I blog often and I truly appreciate your content.
Your article has truly peaked my interest. I am going to
bookmark your website and keep checking for new information about
once a week. I subscribed to your RSS feed too.
جمعه 25 فروردین 1396 02:43 ب.ظ
Hello There. I found your blog using msn. This is an extremely well written article.
I will make sure to bookmark it and come back to read more
of your useful information. Thanks for the post. I will definitely return.
جمعه 11 فروردین 1396 03:15 ق.ظ
I loved as much as you will receive carried out right here.
The sketch is attractive, your authored subject matter stylish.

nonetheless, you command get got an impatience over that you wish be delivering the following.
unwell unquestionably come further formerly again as exactly the same nearly a lot often inside case you shield this hike.
سه شنبه 2 مهر 1392 12:00 ق.ظ
داستان قشنگه ای .کارت درسته :)
فقط قسمت های 1تا 11 چرا نیستن یعنی هستن اما مطلبی ندارن خالین :(
یکشنبه 24 شهریور 1392 01:21 ب.ظ
من قمت اول تا یازده رو پیدا نمی کنم...آیا این دااستان فصل دوم یک داستان دیگر است یا نه؟؟؟
آفتاب
نه عزیزم.....الان درستش میکنم!
میتونی قسمت های 1تا11رو در آرشیو پیدا کنی :)
یکشنبه 17 شهریور 1392 08:51 ب.ظ
آفتاااااااااااااااااااااااااااااب تو که منو سکته دادی فک کردم واقعا حذف شد

بیچاره شرلوک با این عکسش
واقعا عااااااااااااااالی بود با اون زبان انگشتی همزمان کف و کیف کردممرررررررررررررررسی
آفتاب
واقعا هم قصدم همین بود
به خاطر آناهیت و کوثر و مخصوصا الهام که گفت داره گریه میکنه دوباره بازش کردم
تو اولین کسی هستی که از این قسمت تعریف میکنی عزیزم
ممنون
یکشنبه 17 شهریور 1392 01:59 ب.ظ
پیتر منو نترکوووووووووون.......نههههههههه.....راستی مرسی ادامه اش دادیا
آفتاب
:))
خواهش!
شنبه 16 شهریور 1392 09:27 ب.ظ
اوه اوه چه هیجانی شد ! بقیه شو زود بذااااااااار !
البته لطفا
شنبه 16 شهریور 1392 06:19 ب.ظ
به به قسمت بعد
پنجشنبه 14 شهریور 1392 11:28 ب.ظ
داستانت اصنم لوس نـــــــــــــیـــــــــــــــــــســـــــــــــت :(
پنجشنبه 14 شهریور 1392 11:28 ب.ظ
:((((((((((( آه جین... آه پیتر... آه شری :(
عجبا!!!! میگن پسر کو ندارد نشان از پدر همینه... :|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ