تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - I need you by my side-part 14

I need you by my side-part 14

سه شنبه 22 مرداد 1392 10:30 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
پاهای چندش آور اون جونور رو روی صورتم حس میکردم اما جرئت نداشتم چشمامو باز کنم،حتی نمیتونستم جیغ بکشم!عقرب روی صورتم راه رفت و به گردنم رسید،یه دفعه سوزش وحشتناکی رو روی شاهرگم حس کردم،سوزشی مثل آتیش،که کم کم انگار تو همه ی تنم پیچید،ناله ی کوتاهی سر دادم،جشمامو باز کردم با دستای بسته م وحشیانه به گردنم چنگ میزدم،اون جونور سیاه چندش اور افتاد رو پام،با حرکت پام افتاد روی زمین،مثل دیوونه ها برای حدود 10 ثانیه با کفشم روی اون میکوبیدم،اونقدر که دیگه حرکتی نکرد،سوزش گردنم ناگهان 100برابر شد،سرم به طرز غیرقابل توصیفی گیج میرفت،روی زمین افتادم،شرلوک فریاد زد:
-تو با من طرفی،چرا دوستامو آزار میدی کثافت؟
-چون خیلی باحاله!!!ببین شرلوک راستش انتظار یه روز کسل کننده رو داشتم،من مدت ها با ذکاوت تو بازی کردمو لذت بردم!چون هر 2مون نابغه ایم،ولی تو یه چیزی داشتی که من ندارم:احساس!!!!چقـــــــدر لذت بخشه که میبینم هیچ کاری از دستت برنمیاد!
-این....این قضیه بین من و توئه،بذار جین و پسرش برن،بعد هرکاری دوست داشتی با من بکن
جیمز با حالت خطرناکی به شرلوک نزدیک شد،با پوزخند کریهی گفت:
-هرکاری؟!!!!
بعد برگشت سمت من،که بی حال روی زمین افتاده بودم و از درد به خودم میپیچیدم،نگاهی به گردنم کرد و گفت:
-نچ نچ نچ!......دختر بیچاره.......گردنتو نیش زده!میدونی اون چه عقربی بود؟فاستیلون!
به شرلوک نگاه کردم که چشماش از ترس گشاد شد،جیمز با لحنی که انگار داره با یه بچه مهدکودکی حرف میزنه گفت:
-میدونی فاستیلون چیه؟تو مصر بش میگن:(شاه عقرب!!).سمش از محل ورود به خونت پلاکت هات رو نابود میکنه!
سرشو بم نزدیک تر کرد با صدای آهسته تری ادامه داد:
-بعد تو بدنت پخش میشه.......شروع میکنی به خونریزی!
مایع گرمی روی صورتم حس کردم،دستای لرزانمو به سمت صورتم بردم،خون از بینیم سرازیر بود،جیمز لبخندی زد و باز هم با صدای آهسته تری ادامه داد:
-خونریزی داخلی.....ریه هات،معده ت،کبدت....سلول هاشون منفجر میشن...
با دهنش صدای انفجار خفه ای رو تقلید کرد،من به سرفه افتاده بودم،با هر سرفه خون بیشتری از دهانم خارج میشد،شرلوک اومد کنارم و گفت:
-فقط بذار کمکش کنم
جیمز به ساعت رولکس گران قیمتش نگاه کرد و گفت:
-الان 5دقیقه از نیش زدنش میگذره،کاری از دستت بر نمیاد...اما اگه سر قولت بمونی هرکاری دوست داری بکن....من میرم بیرون،آخه خیلی کار دارم!!!راحت باش!
شرلوک سرمو بلند کرد و تو بغلش گرفت،سعی کردم فکر کنم:شرلوک چیزی از پزشکی یا کمک های اولیه سر در میاورد؟!!!گمون نکنم!
نمیتونستم درست نفس بکشم،شرلوک سرم فریاد زد:
-نفس بکش....باید نفس بکشی....به فقسه سینه ی من نگاه کن،تنفستو با من هماهنگ کن....
سعی مبکردم به حرفش گوش کنم اما خیلی سخت بود،منو روی زمین گذاشت و از جیبش یه چاقو دراورد،چاقو رو به شدت روی گردنم کشید،فریاد بلند و بریده بریده ای کشیدم،جریان خون گرم روی پوستم رو حس میکردم،سرگیجه و دردم شدید تر شد،لب های شرلوک رو روی گردنم بود،سعی داشت سم رو از بدنم بیرون بکشه.....با جیمز موافق بودم،کاری از دستش برنمیومد!
بعد از چند لحظه شرلوک گردنمو رها کرد و شروع کرد مثل دیوونه ها توی اتاق چرخیدن،هوشیاریم به شدت کم شده بود،چشمام بسته بود،فقط انگار از جای دوری صدای فریاد های شرلوک رو میشنیدم،نمیدونم چقدر گذشت اما با فشار جسمی سخت روی لب هام دوباره به هوش اومدم،شرلوک سرمو با دستش گرفته بود و با دست دیگه ش لیوانی رو به لبام فشار میداد،وقتی جشمام رو باز کردم داد زد:
-بخورش لعنتی!!
با بی حالی لبامو باز کردم،به محض اینکه اون مایع وارد مری و دهانم شد همه ی وجودم آتیش گرفت...انگار اسید بود!!شرلوک به زور تمام اون مایع جهنمی رو به خورد من داد،از شدت درد اشک از چشمام سرازیر بود.بعد انگار تو سیاهی محض فرو رفتم....


آخرین ویرایش: شنبه 16 شهریور 1392 09:49 ب.ظ

 
یکشنبه 27 فروردین 1396 02:28 ب.ظ
It's going to be finish of mine day, but before ending I am reading this enormous post to improve my experience.
جمعه 11 فروردین 1396 02:51 ق.ظ
Hi are using Wordpress for your site platform?
I'm new to the blog world but I'm trying to get started and set up my own. Do you need any html coding expertise to make your own blog?
Any help would be greatly appreciated!
شنبه 2 شهریور 1392 11:36 ب.ظ
کوفتت بشه امسال کنکورتو میدی تموم میشه میره پی کارش...من بدبخت باید عین خر بشینم درس بخونم :|
جمعه 1 شهریور 1392 11:52 ق.ظ
كسى اینجا هست؟؟؟؟!!!
تفاوت میان خانهـ اى كهـ كسى در آن نیست و وبلاگى كهـ كسى در آن نیست چیست؟؟؟
خانهـ تار عنكبوت میبندد ولى وبلاگ نهـ
كسى كهـ میخواد تو اون خونهـ دوبارهـ زندگى كنهـ باید خونهـ رو از تار عنكبوتا پاك كنهـ
ولى وبلاگ هر لحظهـ آمادهـ ى ورود دوبارهـ است
آفتاب جون هر وقت سرت خلوت شد یهـ قسمت دیگهـ هم بذار آخهـ یهـ قسمت كهـ بهـ جایى نمیخورهـ كهـ
سه شنبه 29 مرداد 1392 03:15 ق.ظ
I didn't notice you have exam this year. You are allowed not to post your stories but...
Hey, other guys...
STORY!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Sorry again. I beg you study hard ;)
سه شنبه 29 مرداد 1392 03:13 ق.ظ
BOOOOOOOOOOORED -SB
\\hitting keyboard//
Guys, I need some. Get me some.
I need a story.
Give it to me or I'll jump off a building!
BORED BORED BORED
OOPS!!! :((((
Aftab...... PLEASE sooner. I really missed it
یکشنبه 27 مرداد 1392 08:16 ب.ظ
واقعاً كنكورى هستین شما؟؟؟!!!
من تازهـ میرم اول دبیرستان
ببخشین من مزاحم شدما
مرسى ممنون//
یکشنبه 27 مرداد 1392 06:38 ب.ظ
دیگهـ خستهـ شدم
میپرسى از چى؟؟ از اینكهـ دقیقهـ ها در طول شبانهـ روز بهـ وبت سر میزنم
از چى؟؟ از اینكهـ هر دفعهـ كهـ بهـ وبت سر میزنم میبینم هیچ تغییرى توش نشدهـ
دیگهـ نمیتونم
....
نمیتونم بدون اینكهـ بیام تو وبت آنلاین باشم همچنان منتظرم
آفتاب
چقدرررررررررررررررررر خوشحال شدم از کامنتت آناهیت جان!
چشم سعی میکنم زود بنویسم ولی باور کن سرم خیلی شلوغه،خیر سرم کنکوریم امسال! :(
شنبه 26 مرداد 1392 11:05 ب.ظ
میشهـ قسمت بعدى رو زود بذارى
بهـ شدت منتظرم
هنوز منتظرما
شنبه 26 مرداد 1392 01:50 ب.ظ
راستی......چاقو تو جیب شری چیکا میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟نچ...نچ...نچ...نچ...!سلاح سرد با خودش حمل میکنه!
راستی آفتاب جونم...اگه به داستان اینجانب علاقه مندی بیا وب دارک....جدید شروع کردم!!!نیای ناراحت میشما!
آفتاب
بچه چاقو کش شده!
چشم اومدم
شنبه 26 مرداد 1392 09:26 ق.ظ
لهش کردی بد بخت رو
آفتاب
شما قبلا انقد خشک نبودیا
پنجشنبه 24 مرداد 1392 11:19 ب.ظ
آره دیگه....یه خورده پزشکی یاد بگیره!خخخخخخخ...!
آفتاب
:))))
قربونش برم خودش بلده!!!!
پنجشنبه 24 مرداد 1392 12:29 ب.ظ
آخییییییییییییییییی )))):...
نهههههه ... شرلوک نجاتش میده دیگه؟)))))):
خییییلییییی خوووووووووووووووووب بود بشر D:
آفتاب
مرسیییییییییییییی بشر!
چهارشنبه 23 مرداد 1392 08:53 ب.ظ
واییییییییییی.جیـــــــــــــــن..نه..یادم باشه شریو بفرستیم پیش جان دوره ببینه!!
جیـم نامرد....جدیدا دوسش دارم ولی دلیل نمیشه این همه بلا سر جین من بیاره!
آفتاب
برا چی پیش جان دوره ببینه؟!!!!برا آموزش پزشکی؟!
نه بابا......جیم به این خوبی!!
چهارشنبه 23 مرداد 1392 08:50 ب.ظ
اشكالى هم ندارهـ كهـ یكمم مثلهـ داستان من بشهـ
من داستان نویس نیستم تو همون انشاى معمولیش هم یكم مشكل دارم
فقط یهـ چیزایى گاهى بهـ ذهنم میرسهـ گفتم بیام براتون نظر بدم شاید مورد استفاده تون قرار بگیرهـ
اگهـ از داستان من ( درواقع داستان شما كهـ من یهـ چیزایى بهش اضافهـ كردم) مى خواین استفادهـ كنین تازهـ خوشحال هم میشم
مرسى كهـ بهـ نظر من احترام میذارررررررین
مرسیییییییییى
آفتاب
خواهش میکنم! :)
چهارشنبه 23 مرداد 1392 07:47 ب.ظ
آفتاب جوووووووون مثلهـ همیشهـ عالى
مرسى كهـ بهـ خاطر من نزدى تو شكنجهـ
خدارو شكر جان تو بیمارستانهـ وگرنهـ چهـ بلا هایى ممكن بود بهـ سرش بیاد
تكرار میكنم : جیمز $%~€%^¥}>~£€?>
ببخشید آفتاب جووون نظر من اینهـ
آفتاب
:))
نظر شما کاملا محترمه!!!!
فقط آناهیت جون من هرچی فکر کردم که روند داستانو تغییر بدم که مثل داستان تو نشه هیچی به ذهنم نمیرسه :(
چهارشنبه 23 مرداد 1392 05:55 ب.ظ
آخخخخخخخخخ.. من شدید رفتم تو آمپاس... اونم آمپاااااااااااااااس...
الهی من تیکه تیکه بشم واسه جین. بچم چقدر سختی کشیده! پیترم ک فک کنم زبونش بند اومده از ترس. الهی!!! 13 به نکته خوبی اشاره کرد. جان کوووووو؟؟؟
شرلوک، الهی به 50 قسمت مساوی تقیم بشی که مردم رو اینجوری زجرکش میکنی.
جیمز کثیف... مردک روانپریش r3e%jkd#d$ . ی مدت جزو آنتی هیرو های محبوب من بودی. گرفتی گند زدی توش!!!
آفتاب
خدا نکنه!!!!!!!!!!!!
جان هم بیمارستانه دیگه!همین امروز مثلا بستری شده!!
وای نگو تو رو خدا!!!!گناه دارن!!
چهارشنبه 23 مرداد 1392 04:30 ب.ظ
نـــــــــــه ، جین جون نمیـــــــر

راستی جان کجاست ؟! طی این چند قسمت اخیر اثری ازش نیست !

البته خدا رو شکر ! وگرنه حتما یه بلایی سرش میومد !
آفتاب
اصلا خودمم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم.....
موندم با بقیه داستان چیکار کنم
سه شنبه 22 مرداد 1392 11:20 ب.ظ
دلم واسه جین میسوزه...
چقدر سختی به خاطر این شرلوک تحمل کرده و خواهد کرد!
آفتاب
شایدم دیگه مجبور نشه سختی تحمل کنه!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ