تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - I need you by my side-part13

I need you by my side-part13

دوشنبه 21 مرداد 1392 02:16 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
شرلوک ساکت به من خیره شدم بود،تو چشماش میخوندم که ذهن بی نظیرش این بار دیگه نمیتونه چاره ای پیدا کنه.چند لحظه با بدنی لرزان همونجا ایستاده بودم.با تمام وجود سعی میکردم ماشه رو بکشم اما نمیتونستم.بعد از چند دقیقه جیغ بلندی کشیدم و روی زمین افتادم،فریاد زدم:
-نمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتونم!!!!!
برای 1دقیقه ای سکوت مطلق بود،بعد صدای جیمز رو شنیدم:
-اوه من....واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم!واقعا چطور تونستم از یه زن زیبا بخوام دوستشو بکشه؟!!نه اشتباه از من بود....
بازومو گرفت و منو از روی زمین بلند کرد:
-بشین روی کاناپه خوشگله!یه فکر دیگه میکنم...
من امیدوارانه به شرلوک نگاه کردم بلکه بفهمم قضیه از چه قراره ولی ظاهرا اونم گیج شده بود.جیمز چند لحظه پشت به ما به سمت میز کارش ایستاد،دستاشو به میز تکیه داده بود و ظاهرا داشت فکر میکرد،بعد آروم به گوشه ای از اتاق رفت و از تو کمدی که معلوم بود از چوب نفیس و گرانقیمتی ساخته شده جعبه ای در اورد،لبخند به لب برگشت و به ما خیره شد،به دستش خیره شده بودم،حدس زدم داخل اون جعبه بمب باشه،لابد میخواست شرلوک رو هم.......
حتی نمیتونستم فکر کنم،به عادت همیشگی خواستم دسته ای از موهامو پشت گوشم بزنم که یادم افتاد دیگه گوشی ندارم.....از شدت ناراحتی و اضطراب دردشو از یاد برده بودم.....دوباره اشک تو چشمام جمع شده بود.
جیمز جعبه رو روی میز گذاشت و گفت:
-شما ها خیلی دقلید!هر 2تون.....واسه اینکه مطمئن بشم دیگه جر نمیزنید باید یه کاری کنم...
بشکنی زد،2مرد وارد شدن در چشم به هم زدنی دستای منو شرلوک رو با دستبند های فلزی بستند،آخ که اگه پیتر اینجا نبود......من و شرلوک نشونش میدادیم......

جیمز دوباره خندید و گفت:
-حالا بهتر شد!.....اوه شرلوک،چقدر خوبه که از دست اون زبون درازت راحتم!!!اگه میدونستم این پسر خوشگل وجود داره انقدر از دست تو حرص نمیخوردم!البته بدم نشد.....سرگرم شدم....چقدر بده که این سرگرمی امروز تموم میشه....
بعد به سمت من اومد،جعبه تو دستاش بود،فکر کردم:میخواد به من هم بمب ببنده.....
جیمز بالای سر من ایستاد و دستشو روی موهای من گذاشت،میخواست شرلوک رو عصبانی کنه!بعد با لحن بی خیالی گفت:
-خب....جین که حاظر نیست تو رو بکشه،اگه منم تو رو بکشم که بازی لوث میشه.....پس یه فکر بهتر دارم،چطوره جفتتون رو زجر کش کنم؟!!
دستشو داخل جعبه برد و یه جونور چندش آور رو دراورد،یه عقرب سیاه!!!
داشتم از ترس میمردم،جیمز خندید،عقرب رو روی موهای من گذاشت،از ترس بیحال شدم،سرمو به کاناپه تکیه دادم و چشمامو بستم،صدای فریاد شرلوک رو شنیدم:
-ولش کن روانیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
جیمز بلند خندید:
-شرلوک تو هیچی از زیبایی نمیفهمی!!!خوب بش نگاه کن....این یه پرتره ی بی نظیره!!یه الهه ی زیبایی خون آلود،رنگ پریده،با عقربی رو صورتش!

حرگت پاهای اون جونور چندش اور رو روی صورتم حس کردم.....و بعد سوزشی جانکاه رو گلوم.......اونقدر شدید که انگار آتیش روی پوستم گذاشتن.....

آخرین ویرایش: شنبه 16 شهریور 1392 09:50 ب.ظ

 
دوشنبه 27 شهریور 1396 03:53 ق.ظ
Nice answers in return of this matter with
real arguments and telling everything on the topic of that.
شنبه 14 مرداد 1396 11:24 ق.ظ
My family all the time say that I am killing my time
here at web, but I know I am getting knowledge everyday
by reading thes pleasant posts.
جمعه 13 مرداد 1396 02:50 ب.ظ
I enjoy looking through a post that can make men and
women think. Also, many thanks for allowing for me to comment!
شنبه 7 مرداد 1396 11:31 ق.ظ
Hi! I'm at work browsing your blog from my new apple iphone!
Just wanted to say I love reading through your blog and
look forward to all your posts! Carry on the fantastic work!
دوشنبه 14 فروردین 1396 12:06 ب.ظ
Hey there, I think your website might be having browser
compatibility issues. When I look at your website in Ie,
it looks fine but when opening in Internet Explorer, it has some overlapping.
I just wanted to give you a quick heads up! Other
then that, excellent blog!
جمعه 11 فروردین 1396 01:11 ق.ظ
Hi everyone, it's my first visit at this site, and
article is actually fruitful in support of me, keep up posting such posts.
چهارشنبه 23 مرداد 1392 04:07 ب.ظ
من با این جمله ی جیمز کاملا موافقم :
- شرلوک چقدر خوبه که از دست اون زبون درازت راحتم !

اونجایی که گفتی یادم افتاد دیگه گوشی ندارم ، یهو تنم ریش شد ! ووووووویــــــی :S
آفتاب
وووووووووووووووووویی...
سه شنبه 22 مرداد 1392 08:47 ب.ظ
یه مشکلی پیش اومد نشد برم...به هم خورد...هتل اینام رزرو بودا...اه....به هر حال همین دیگه.
آفتاب
وای نه......چقدر بد.....
اشکال نداره عزیزم،قسمت نبوده!
انشاالله به موقعش میری
سه شنبه 22 مرداد 1392 05:55 ب.ظ
آفتاب جوووووووونم!من 5 شنبه دارم میرم مشهد تا سه شنبه ام برنمیگردم....واسه ات دعا میکنم.یادم نمیره!گفتم این چن روزی که تو نتم نمتونم بیام نگی نامردم!
میخوام وقتی برگشتم اینجا رو ترکونده باشی از داستان ها....خدافظ!
آفتاب
وای التماس دعا عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم!
در ضمن خوش بگذره!!
در این مورد نمیتونم قولی بدم!!!
خدافظ کوری(korey)!!!!!!!!
سه شنبه 22 مرداد 1392 09:38 ق.ظ
داستانت عالى بود واقعاً
داستان من یهـ رویهـ ى یكنواخت داشت ولى داستانت آفتاب جون خیلى هیجانیهـ میترسم سكتهـ كنم بیفتم رو دستت
آفتاب
نه بابا خواهش میکنم!!
داستانت خوب بود اتفاقا
فقط یه مشکلی که هست من واسه قسمت های بعدی داستان یه چیزی تو مایه های داستان تو در نظرم بود،حالا الان دیگه نمیدونم چجوری ادامه بدم! :(
سه شنبه 22 مرداد 1392 09:01 ق.ظ
به هر حال نیش حشرس دیگه...مقلطه نکن
آفتاب
عقرب حشره س؟!سفسطه نکن!
دوشنبه 21 مرداد 1392 10:54 ب.ظ
واسه چی بخندم؟
من که هرشب خواب میبینم با دکتر دارم از دست موجودات خبیث فرار میکنم!!!!!!
بعد کجا رفتی تو خواب؟
رستوران؟
سینما؟
آفتاب
نه بابا!
قضیه خـــــــــــــــــــــیلی پیچیده تر از این حرفا بود!!
جیمز عجب آدم خوبیه!کلی کمکم کرد!!!
دوشنبه 21 مرداد 1392 04:07 ب.ظ
نامرد .پست.. بوووووووووووووق....
خودش که جونوره ،رتیلم استخدامم میکنه

آخییی ): خوبه دو تا گوش داریم خوب شرلوک موهاتو میزنه پشت اون گوشت )))):
آفرین خیییییلی خوب بود *:
آفتاب
اینم فکر خوبیه!!!
مرسی عزیزم!
دوشنبه 21 مرداد 1392 03:58 ب.ظ
مثل خودت که عقرب زدت...خوب توصیفیه
آفتاب
مرسی عزیزم اما منو رتیل نیش زد!!!!!!
دوشنبه 21 مرداد 1392 03:07 ب.ظ
به این میگن یه آمپاس حسابی!
اونم آمپاس نه ا آمپااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس!
ولی واقعا از این حرکت های جیم خوشم میاد
باحاله
روانیه!
آفتاب
نخندیا!!!
ولی پریشب خواب میدیدم با جیمز رفتم بیرون!!!!!
دوشنبه 21 مرداد 1392 02:49 ب.ظ
پاشین سه نفری بریم پدرشو درآریم!
چرا با بچه ها طرف میشی؟؟بیا....اینم من....!
آفتاب
4نفری!!منم میام!!!
دوشنبه 21 مرداد 1392 02:47 ب.ظ
با الهام هم نظرم
جیمز .#*%
آفتاب
نگو تو رو خدا!!!من عاشق جیمزم!
دوشنبه 21 مرداد 1392 02:43 ب.ظ
نههههههههه....جیمز دیووووووووووونه...........چرا با اینا طرف میشی....بیا با من طرف شو...آیییییییی نفس کــــــــش!!!
کتملا این حالشو به خاطر اون رتیله درک میکنیا...!
جــــــــــــــین.....
آفتاب
دقیقا!!!!!!!!!!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ