تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - I need you by my side-part12

I need you by my side-part12

سه شنبه 15 مرداد 1392 03:24 ب.ظنویسنده : آفتاب

 

سعی میکردم هوشیاریمو حفظ کنم ولی ذهنم پرتاب شده بود به 8سال قبل....

بعد از اینکه به آکسفورد رفتم با مشکل خوابگاه مواجه شدم.بم گفتن حداقل برای چندهفته باید جای دیگه ای زندگی کنم تا کارای خوابگاهم درست بشه.به پیشنهاد یکی از دوستام با پسری از ترم های بالا هم اتاق شدم که میگفتن هیچکس نمیتونه بیشتر از 2هفته تحملش کنه!ولی خب چون چاره ای نداشتم قبول کردم...
هم اتاقی یه پسر عجیب شدم،شب و نصفه شب با صدای ویالون زدنش منو از خواب میپروند،با خودش اسلحه حمل میکرد،غذا نمیخورد و باید به زور مجبورش میکردم چیزی بخوره!سیگار میکشید و با اینکه به روی خودش نمی اورد اما گاهی بوی سیگارش نشون میداد مواد مخدر مصرف میکنه.....زیاد بام حرف نمیزد،وقتی دلیلشو پرسیدم گفت:
-
از زن ها خوشم نمیاد!!!
اما من.....ازش خوشم میومد!دوسش داشتم،جذاب و باهوش و عجیب بود...وقتی بم گفتن که میتونم به خوابگاه برم قبول نکردم.میخواستم کنار شرلوک بمونم.اون خیلی تنها بود...در واقع به جز یه پسر همکلاسیش که گاهی باش ملاقات میکرد هیچکسو نداشت....یه شب که فکر میکنم تحت تاثیر مواد مخدر بود از فرصت استفاده کردمو باش حرف زدم....میخواستم بدونم چرا انقدر تنها و جامعه گریزه..جسته و گریخته چیزایی گفت راجع به اینکه مادر خیانتکاری داشته،گفت هیچ وقت خانواده ای نداشته و الان هم به جز برادرش کسی رو تو دنیا نداره...نگفت برادرش کیه ولی فهمیدم هیچ رابطه ی برادرانه ای بین اونها نیست!
بعد از اون شب حال شرلوک خیلی بهتر شد،خب میشه گفت تقریبا شبیه آدم های معمولی شد!!!یعنی از دور اینطور به نظر میومد!جرئت پیدا کردم مجبورش کنم مواد مخدر رو ترک کنه اما سیگار رو رها نکرد!گاهی فکر میکردم شاید اونم از من بدش نیاد!!
همه ی اینا تو آپارتمان کوچولومون اتفاق می افتاد و هیچ کدوم از دوستام خبر نداشتن!در واقع هیچکس نمیدونست من هنوزم با (مستر کارآگاه)که همه دستش مینداختن هم اتاقم!!!
درس اون تموم شد اما من هنوز 4ترم دیگه داشتم...اون میخواست برگرده لندن....شبی که قرار بود فرداش بره تا نزدیکی صبح وبالون زد...بعد همینطور که پشت پنجره نشسته بود بدون اینکه نگاهم کنه گفت چیزایی که گهگاهی از من میفهمیده واسه این نبود که تعقیبم میکرده،بعد علم استنتاج رو برام توضیح داد،روشی که خودش اختراع کرده،گفت وقتی نوجوان بوده یه قتل تو استخر نزدیک خونه شون اتفاق میفته،یه نوجوون کشته میشه اما پلیس باور نداشته قتله،بم توضیح داد با شواهد متوجه شده اون پسر کشته شده اما پلیس نفهمیده.گفت این کاریه که میخواد بکنه،کاراگاه مشاور.به پلیس ها مشاوره بده تا جنایات رو حل کنن.گفت زندگیش تاحالا آسون نبوده ولی احتمالا از این به بعد خطرناک هم میشه!
برام اهمیتی نداشت....و همین شد که تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم!شرلوک به خاطر مادرش از همه زنان بدش میومد و نمیدونم چی شد که حاظر شد منو کنار خودش تحمل کنه!
برای یه ترم مرخصی گرفتم و برگشتیم لندن پیش پدر و مادر من.شرلوک وبسایتی به اسم علم استنتاج ساخت که یه جورایی تبلیغ کارش بود.نمیدونم....شاید کارش گرفت که شرلوک درگیر پرونده های خطرناک شد.بم گفت بهتره زیاد با هم نباشیم.گفت برا امنیت خودم بهتره کسی متوجه نشه شرلوک با یه دختر دوسته.حرفشو قبول کردم چون متوجه شده بودم سعی داره یه باند مافیا رو شناسایی کنه و میدونستم خطرناکه.خونه ی ما هم به خاطر همین منفجر شد....نمیدونم از کجا اما اونا از رابطه ی ما خبر داشتن و برای انتقام از شرلوک و شاید ترسوندنش سعی داشتن همه ی ما رو بکشن...اما من زنده موندم و حافظه مو از دست دادم...
وقتی دکترم ازم پرسید آیا همسرمو یادم میاد نتونستم جوابشو بدم.حتی یادم نمیومد که ازدواج کرده باشم!!
دکتر بم گفت تقریبا معجزه س که با اون همه آسیبی که دیدم فرزند داخل شکمم زنده و سالمه!!
من باردار بودم اما حتی یادم نمیومد پدر بچه م کیه!غیر از خانواده م که همه کشته شدن هیجکس از رابطه م با شرلوک خبر نداشت،برای همین حتی دوستان و آشنایانم که برای ملاقاتم میومدن(و من نمیشناختمشون)هم نتونستن کمکی بم کنن.
پریتار اون بیمارستان، آنجلا منو به خونه ی خودش برد و مثل فرزند نداشته ش از من مراقبت کرد.وقتی پسرم به دنیا اومد از آنجلا و همسرش خواهش کردم جوری وانمود کنند که پیتر برادر من و پسر اوناس.نمیتونم بگم چقدر از این حرفم جا خوردن ،گفتم نمیخوام وقتی پسرم ازم میپرسه پدرش کیه فقط نگاهش کنم و جواب ندم....



یک ساله که حافظه مو به طور کامل به دست اوردم.اولین کاری که کردم این بود که به کمک یکی از دوستام که کارمنده مخابرات بود شماره ی شرلوک رو پیدا کردم.اما اون انقدر بد برخورد کردو گفت نمیخواد منو ببینه که حتی نتوستم بش بگم یه پسر داره...


حالا فقط میتونستم به چهره های بهت زده شرلوک و پیتر نگاه کنم.جای هیچ انکاری نبود.شباهت پیتر به شرلوک وصف ناشدنی بود.موهای مواج سیاه،چشم های سبز ابی،صورت کشیده و رنگ پریده،قد بلند و هوش سرشار و نگاه هوشیار....

آینه تمام نمای شرلوک....


صدای موریارتی ما رو به خودمون اورد:
-
آخ....عجب فیلم هندی شد!!!!ببخشید که خلوت عاشقانه تونو به هم میزنم...ولی ما واسه کار دیگه ای اینجا جمع شدیم،نه؟!


شرلوک سعی کرد کاملا به خودش مسلط شه اما رنگش به وضوح پریده بود.با صدای خونسردی گفت:

-برا چی مارو اینجا جمع کردی اینجا؟چرا لستراد و خانوم هادسون رو کشتی؟

-حدس بزن!!

-قبلا هم بت گفته بودم از معما خوشم نمیاد

موریارتی لبخند تمسخر آمیزی زد و شروع کرد آهسته دور ما راه رفتن.با صدای بلند و لحن عجیبی مثل آدم های لایعقل شروع کرد به حرف زدن:

-شرلوک ما داشتیم بازی میکردیم،مگه نه؟آخرش تو باختی،گول خوردی عزیزم!و قرار شد یا تو بمیری یا دوستات........خب تو جر زدی شرلوک!منم سعی کردم به قوانین بازی عمل کنم...اونا رو کشتم

صورت شرلوک منقبض شده بود،داشت از شدت خشم منفجر میشد.جیمز ادامه داد:

-اما....به خاطر جر زنیت باید محاکمه شی دیگه،درسته؟

بعد نزدیک من اومد،دستشو به صورتم کشید،اگه اون نقطه ی قرمز کوفتی روی پیشونی پیتر نبود حتی یه لحظه برای خفه کردن جیمز تامل نمیکردم،جیمز همینجور که دستش رو گونه ی من بود گفت:

-میخوام بازم بازم بازی کنم،البته امیدوارم دوست دختر جذابت هم مثل خودت جر زن نباشه!!

ترسیده بودم،متوجه منظورش نمیشدم.کلت کمری ای رو به سمت من گرفت،با تردید بش خیره شدم،پوزخندی زد و با لحن چندش آوری گفت:

-بکشش خوشگله!

مات فقط نگاهش میکردم،نمیتونستم حرفاشو آنالایز کنم،بعد از چند لحظه به زحمت گفتم:

-نه....هرگز....

جیمز یه قدم به عقب برداشت و گفت:

-چقدر حیف شد!پس مجبورم این پسر کوچولوی مامانی رو بفرستم هوا!!

جیغ کشیدم:

-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!

-انتخاب کن خوشگله،عشقت یا پسرت؟!

نفسم در نمی اومد.به شرلوک نگاه کردم که با رنگ پریده ش به پیتر خیره شده بود،و پپیتر سرشو تکیه داده بود به پشتی صندلی و چشماشو بسته بود.میترسیدم حالش به هم خورده باشه،با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد گفتم:

-پیتر حالش بده.....خواهش میکنم بذار از اینجا ببرمش...

-آخ واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم!عجب مادر فداکاری!!!!پدر این پسر رو بکش و بعد هرجا خواستی برو!

و دوباره کلت رو به سمت من گرفت.با دستانی لرزان اسلحه رو گرفتم،به زحمت از روی کاناپه بلند شدم،پاهام انگار چند تن وزن داشت....دستام اونقدر میلرزید که به زور تفنگ رو توی دستام نگه داشته بودم....اشکام بی وقفه سرازیر بود.دستامو با سختی بالا اوردم و اسلحه رو به سمت شرلوک نشانه گرفتم.....از لابه لای هق هقم گفتم:

-متاسفم شرلوک.....واقعا متاسفم...



آخرین ویرایش: شنبه 16 شهریور 1392 09:50 ب.ظ

 
پنجشنبه 16 شهریور 1396 12:35 ب.ظ
I do consider all of the ideas you've presented on your
post. They're really convincing and can certainly work. Still, the posts are too short for newbies.
Could you please extend them a bit from next time? Thank
you for the post.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:52 ق.ظ
I’m not that much of a online reader to be honest but your sites really nice,
keep it up! I'll go ahead and bookmark your website to come back in the future.
Many thanks
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:13 ب.ظ
Outstanding quest there. What happened after? Take care!
شنبه 14 مرداد 1396 05:23 ب.ظ
I have to thank you for the efforts you've put in writing
this website. I really hope to view the same high-grade blog posts by you in the future as well.

In fact, your creative writing abilities has inspired me to get my very own site now ;)
جمعه 13 مرداد 1396 02:27 ب.ظ
I believe what you posted was very reasonable.
But, what about this? suppose you were to create a killer
title? I ain't suggesting your content is not solid, however what if you added a title to maybe get
folk's attention? I mean دختر آذر - I need you by my side-part12 is kinda
plain. You could glance at Yahoo's home page and see how they write article headlines
to grab people interested. You might add a related video or a related pic or two to grab readers interested about what you've written.
Just my opinion, it would bring your website a little
bit more interesting.
یکشنبه 8 مرداد 1396 02:18 ق.ظ
I am regular visitor, how are you everybody? This paragraph posted at this site is
really good.
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:12 ق.ظ
I'm not sure why but this website is loading extremely slow for me.
Is anyone else having this problem or is it a issue on my end?
I'll check back later on and see if the problem still exists.
چهارشنبه 23 مرداد 1392 03:47 ب.ظ
شرلوک را بِچُش ( همون بکش ) ، یه عالمی از دستش راحت شن !!!
آفتاب
x-(
شرلوک خیلییی هم خوبه....
دوشنبه 21 مرداد 1392 03:55 ب.ظ
وااااای من همهشونو سالم میخوااااااام یه گوش بریده بسههههه
الان با کله میرم بعدی چه خوبه گذاشتیش اییییی ول
آفتاب
:)))))
دوشنبه 21 مرداد 1392 02:43 ب.ظ
نه‍... شرلوک رو میدونم بیشتر دوسش داشت
آفتاب
آره عاشقه بیچاره!!!
دوشنبه 21 مرداد 1392 02:31 ب.ظ
مرسی!
آفتاب
خواهش!!
دوشنبه 21 مرداد 1392 02:21 ب.ظ
نهههههههههه....بزن جیمو بکش.......چرا میخوای شریو بکشی آخه؟؟بابا بزن اون جیمو بکش دیگه.....کاری نداره که!آخخ.....نکنه خودکشی کنه؟؟!
آفتاب
یه قسمت دیگه رو دارم تایپ میکنم،تا چند دقیقه دیگه....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ