تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - I need you by my side-part 11

I need you by my side-part 11

دوشنبه 14 مرداد 1392 05:03 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
با احساس درد وحشتناکی در پشت سرم به هوش اومدم.چند دقیقه ای طول کشید تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده.دستا و پاهام بسته بودند و روی کاناپه ارغوانی رنگی افتاده بودم.سعی کردم بشینم اما نشد.صدای مردی رو شنیدم که با لحن ابلهانه و بچگانه ای حرف میزد:
-بالاخره بیدار شدی عزیزم؟!
با دیدن موریارتی تو کت و شلوار سفید رنگ و آراسته مو به تنم سیخ شد.با بهت فقط بش خیره شدم،نگاهی به خودش انداخت و گفت:
-چیه؟!!!شرلوک از 20 طبقه پرت شد پایین و سر و مر و گنده داره تو شهر میچرخه،چرا من نباید زنده باشم؟!
بعد چاقوی تیز و زیبایی رو از روی میز چوبی و شکیلی که کنارم بود براشت،آروم به سمت من اومد در حالی که لبخند چندش آوری رو لب هاش بود و جور عجیبی بم خیره شده بود.کنارم نشست،از ترس خشک شده بودم.جیم با لبه ی چاقو به سمت چپم اشاره کرد،وقتی نگاه کردم یه دوربینو دیدم.مرد قوی هیکلی که احتمالا بادیگاردش بود با دستگاه ستی چند دکمه رو زد و دستش رو به نشانه ی درست بودن اوضاع بالا برد.موریارتی خندید و گفت:
-سلام شرلوک!
حتما تعجب کردی نه؟!اوه عزیزم من همیشه تو رو غافلگیر میکنم!....اوه!!!ببین کی اینجاست!جین رو یادت هست شرلوک؟!
با لبه ی چاقو گونه  مو نوازش میداد،بعد به دوربین خیره شد و لبخند همیشگیشو زد:
-اصلا فکر نمیکردم انقدر خوش سلیقه باشی!واقعا زیبا ترین دختریه که تو عمرم دیدم!.........کی فکرشو میکرد؟!!شرلوک هلمز بزرگ و بی احساس عاشق بوده!یادته بهت گفتم تو هم قلب داری شرلوک؟؟؟اینم مدرکش!
ولی....این دختر که به درد من نمیخوره!مال توئه شرلوک!منم که میدونی....خیلی اخلاق مدارم!پس الان میفرستمش پیشت،با پست سفارشی....
من با حیرت فقط نگاهش میکردم،کاتالوگ اداره ی پست رو از روی میز برداشت،نگاهی بش کرد و با ناراحتی ساختگی گفت:
-وای...دیدی چی شد؟!!محموله های بالای 20 کیلوگرم بعد از 1روز ارسال میشن!منم که نمیتونم تو رو انقدر منتظر بذارم پس ذره ذره برات میفرستمش!
بعد چاقو رو به صورتم نزدیک کرد و کاری کرد که از بدترین کابوس هام وحشتناک تر بود.....اون خیلی آروم گوش چپم رو برید!!!!!!!!!!!

نفسم بند اومد،سرمو به پشتی کاناپه تکیه دادم....برای چند دقیقه هیچ چی نمیشنیدم....فقط صدای سوت بلندی تو سرم پیچیده بود....خون گرمم رو روی گردنم حس میکردم....
بعد از چند لحظه دوباره صداشو شنیدم:
-شرلوک هر نیم ساعتی که دیر کنی یکی از اعضای بدنشو قطع میکنمو برات میفرستم،مثلا سرش چطوره؟!!
بیحال روی کاناپه افتاده بودمو فکر نمیکردم دیگه از دست این روانی نجات پیدا کنم.....چند دقیقه بعد به کلی از هوش رفتم...


با احساس سوزش روی صورتم بیدار شدم.صورت نگران و رنگ پریده ی شرلوک رو به روم بود و دستشو برای سیلی دیگری بالا برده بود...وقتی آروم و به زحمت چشمامو باز کردم برای یه لحظه پلک هاش رو با آسودگی بست،بعد گفت:
-جین...حالت خوبه؟
نمیتونستم حرف بزنم.فقط نگاهش کزدم.سریع دستامو باز کزد....به زحمت گفتم:
-جیم....کجاست؟
-ن...نمیدونم....من اومدم اینجا و فقط تو بودی....نمیفهمم کجاست
وقتی دستامو باز کرد رفت وسط اتاق ایستاد،اسلحه شو محکم تو دستش میفشرد و دور اتاق میچرخید.یهو در باز شد و هر 2 به طرف در برگشتیم.با دیدن جیمز حالت تهوع بم دست داد...شرلوک دقیقا کنار من ایستاده بود و اسلحه شو به سمت اون گرفته بود.
-شرلوک!!!!!نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحالم!وقتی میبینم زجر میکشی بیشتر هم خوشحال میشم!
با دست به من اشاره کرد و گفت:
-از کاردستیم خوشت میاد؟!!!چرا قبلا رو نکردی که انقدر خوش سلیقه ای؟!!
شرلوک هیچی نمیگفت و فقط اسلحه رو تو دستش میفشرد،انقدر محکم اسلحه رو گرفته بود که بند های انگشتاش زرد شده بودن،جیم حالت ناامیدی به خودش گرفت و گفت:
-اه.....چه بداخلاق!بی خیال پسر!هادسون وراج و لستراد کند ذهن همچین مهم هم نبودن!!
شرلوک فریاد زد:
-راجع به دوستای من درست حرف بزن عوضــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...
-خیلی خب شرلوک!باشه باشه!من قول میدم بت کاری نداشته باشم،نه به تو و نه به جین،خوبه؟قول میدم
شرلوک با بدگمانی بش خیره شد.جیم خندید:
-راستی شرلوک....نظرت راجع به یه هدیه چیه؟!
در پشت سرش باز شد،همون مرد قوی هیکل صندلی که پشتش به ما بود رو اورد داخل.گیج شده بودم.موریارتی خندید و صندلی رو برگردوند.....قلبم از جا کنده شد.....پیتر روی اون صندلی بود!!!با یه عالمه سیم و مواد منفجره.....انقدر شوکه شده بودم که حتی نیتونستم داد بزنم....پیتر هم از دیدن سر و صورت خونی من و .....شرلوک زنده و شاید ترس زبونش بند اومده بود....
شرلوک گیج و منگ به ما نگاه میکرد،بالاخره آروم و زیرلب گفت:
این دیگه کیه؟!!
موریارتی قیافه ی متعجبی به خودش گرفت:
-شرلوک؟!!!!!از تو بعیده!!!مگه جین بت نگفته؟!!!
یعد به من نگاه کرد و با تعجب ساختگی گفت:
-بش نگفتی؟!
بعد خندید و به شرلوک خیره شد،دستشو روی صورت زیبای پیتر کشید و گفت:
-شرلوک....این پسر کوچولوی خوشگل.....پسر توئه!!!


آخرین ویرایش: شنبه 16 شهریور 1392 09:50 ب.ظ

 
چهارشنبه 8 شهریور 1396 01:23 ق.ظ
It's the best time to make a few plans for the longer term and it is time to be happy.

I've read this post and if I may just I desire to recommend you some interesting issues or advice.
Maybe you can write subsequent articles relating to this article.
I desire to read more issues approximately it!
جمعه 3 شهریور 1396 04:48 ب.ظ
This blog was... how do I say it? Relevant!! Finally I've found something
that helped me. Appreciate it!
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:10 ب.ظ
Ahaa, its pleasant discussion on the topic of this article at this place at this website, I have read
all that, so at this time me also commenting at this place.
شنبه 14 مرداد 1396 01:14 ق.ظ
Normally I don't learn article on blogs, however I would like to say
that this write-up very forced me to try and do so!
Your writing style has been amazed me. Thank you, very nice post.
جمعه 13 مرداد 1396 02:25 ب.ظ
Howdy! I could have sworn I've been to this web site before but after
browsing through some of the articles I realized it's new to me.
Anyways, I'm definitely pleased I stumbled upon it and I'll be bookmarking it and checking
back frequently!
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:36 ب.ظ
I was recommended this web site by my cousin. I'm
not sure whether this post is written by him as no one else know such detailed about my trouble.
You are incredible! Thanks!
شنبه 9 اردیبهشت 1396 10:10 ق.ظ
Hi, i feel that i noticed you visited my weblog so i came to go
back the favor?.I'm trying to find issues to enhance my web site!I guess its good enough to make use of a few of your ideas!!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:23 ق.ظ
It's a shame you don't have a donate button! I'd definitely donate to this
brilliant blog! I guess for now i'll settle for book-marking and adding your RSS feed to
my Google account. I look forward to fresh updates and will share this blog with my Facebook group.

Chat soon!
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:05 ب.ظ
Does your website have a contact page? I'm having problems locating it but,
I'd like to shoot you an e-mail. I've got some ideas for your
blog you might be interested in hearing. Either way,
great site and I look forward to seeing it grow over time.
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:39 ب.ظ
This paragraph presents clear idea for the new users of blogging, that genuinely how to do blogging and site-building.
یکشنبه 13 فروردین 1396 04:50 ق.ظ
Hi, i believe that i saw you visited my web site thus i came to return the favor?.I am trying to in finding issues to improve
my web site!I guess its adequate to make
use of a few of your concepts!!
جمعه 11 فروردین 1396 06:01 ق.ظ
Hello, for all time i used to check web site posts here in the early hours in the morning, for the reason that i
love to learn more and more.
یکشنبه 20 مرداد 1392 07:42 ب.ظ
بازگشت دوباره تان را به وب تبریک و تهنیت عرض مینماییم...باشد که دوباره به ما رخی بنمایید!
یکشنبه 20 مرداد 1392 09:53 ق.ظ
من نمیتونم همش رو پشت سر هم بذارم به خاطر این كه مشكلات دارم و سرعت اینترنتم هم نسبتا پایینهـ ببخشید آفتاب جون ولى هر وقت تونستم برات میذارم
یکشنبه 20 مرداد 1392 09:48 ق.ظ
ببخشید من نمیتونم الان بقیهـ اش رو برات بذارم
یکشنبه 20 مرداد 1392 01:40 ق.ظ
بالاخره این ستاره ی سهیل رخ نشون داد !
دوستان تبریک میگم :))))

ادامه ی داستانتو کی میذاری پس ؟
بین زمین و آسمان معلق هستیما !

یه فکرایی بکن ¡! ツ
جمعه 18 مرداد 1392 10:46 ق.ظ
عید فطر همهـ مبارك
روز آشتى با یخچال
روز آب خوردن در ملا عام
روز غذا خوردن در رستوران
مبارك
آفتاب
:)))
ممنون!
اینم آخرین خط داستانت:
دوس دارم ببینم چطور به جین محبت میکنی


بدو زود باش منتظرم شدیییید!
جمعه 18 مرداد 1392 09:08 ق.ظ
تولد عید شما مبارک...تولد عید شما مبارک!!!!!!!!!!!
آفتاب
ممنون!
به همچنین
جمعه 18 مرداد 1392 01:19 ق.ظ
عیدت مببااارک
آفتاب
عید شما هم مبارک!
جمعه 18 مرداد 1392 12:04 ق.ظ
راستی ........

.•*. •*. عید شما مبارکـــ ـــ ــ ـ ـ .•*. •*.
آفتاب
عید شما هم مبارک!
پنجشنبه 17 مرداد 1392 11:54 ب.ظ
الهام راست میگه ...
کجایی ؟ ستاره ی سهیل شدی دیگه آفتاب خانوم ! :)
پنجشنبه 17 مرداد 1392 02:36 ب.ظ
چرا چن روزه نیستی آفتاب جونم؟؟؟؟؟؟؟؟
چهارشنبه 16 مرداد 1392 02:26 ب.ظ
یادم نمیاد كجاش بودم تا كجا برات فرستادم بقیهـ اش هم جملهـ ى آخرو بنویس تا برات بنویسم
البتهـ كهـ شما خیلى كم میان اینترنت توقع ندارم بهـ این زودى جواب مو بدى
من تقریبا از فردا تا دو سهـ روز نیستم
چهارشنبه 16 مرداد 1392 12:58 ب.ظ
بهـ خاطر غلط املایى فروان و بیشتر ازهمهـ مسخرهـ بودن داستان معذرت
ولى گفتم بگم شاید چیزى اومد تو ذهنتو نوشتى من عاشق داستاناى تو هستم
منتظرم
چهارشنبه 16 مرداد 1392 12:04 ب.ظ
یهـ ادامهـ ى باحال اومد تو ذهنم
ولى خیلى مسخرهـ اس
اگهـ تونستم برات مینویسم
چهارشنبه 16 مرداد 1392 08:37 ق.ظ
جاااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پسرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررششششششششششششششششششششششش....خدا...مرگم داد رفت پی کارش
سه شنبه 15 مرداد 1392 02:58 ب.ظ
مرررررررررررررسی
آفتاب
خواهش میکننننننننننم!
سه شنبه 15 مرداد 1392 01:54 ب.ظ
گوششو برییییییییید!!! وووووووووووییییی
ببین عاااااااااااالیییییییییییییی بووووود
به این میگن آمپاس شدییییدا
عجب جمع خونوادگیه((((:

پیترم خخخ فک کردم
آفتاب
مرسیییییییییییییییی!
بله دیگه....باهوشی زود فهمیدی!
سه شنبه 15 مرداد 1392 11:24 ق.ظ
پس درست گفتم
آفرین بهـ خودم چهـ آدم از خود راضیى هستم من
خعیلى عالى بود آفتاب جان
لطفاً زیاد نزن تو جادهـ ى شكنجهـ من نمى تونم تحمل كنم
آخهـ پیتر گناهـ دارهـ
آفتاب
مرسی عزیزم!
باشه چون تو گفتی!!!
سه شنبه 15 مرداد 1392 02:23 ق.ظ
دیدی، دیدی گفتم. بچهههههههههه؟؟؟؟
وایییییی... شری باز جوگیر شد کار دستمون داد.
حالا چرا گوش؟ نه چرا گوش؟ خو ناخنشو می کندی تموم بشه بره دیگه! جین عزیزم. آدم ترین شخصیتی بود که در این داستان دیده بودم.
آفتاب
خب خشونت گوش بیشتره!!!!
شزلوک جوگیر رو خوب اومدی!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نمایش نظرات 1 تا 30
 

کد آهنگ