تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام3

اوهام3

چهارشنبه 22 خرداد 1392 07:54 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
یه لحظه مکث کردم،بعد با صدای آروم گفتم:برای تحصیل
لوسی با سرخوشی گفت:چه رشته ای؟کدوم دانشگاه؟
_کالج سلطنتی انگلستان،پزشکی


لوسی با چشم های گرد شده گفت:واو!اونجا قبول شدی؟!وای پس تو یه (کرم کتابی)!!!!من تو (مترو پولیتن)درس میخونم،ولی هانا هم مثل تو دانشجوی کالج سلطنتیه.
به هانا نگاه کردم،خندید،چشمای سیاهش برق زد،پرسیدم:تو کره ای هستی؟
_بله،کره جنوبی
-لوسی تو چطور؟
-من بریتانیایی هستم،اهل شفیلد،باید یه روز بیاید بریم باغ خانوادگیه ما،مادرم پودینگ های معرکه ای درست میکنه!
هانا درحالی که داشت فنجان های قهوه رو جمع میکرد بدون اینکه به ما نگاه کنه به لوسی گفت:لوسی میشه لطفا اتاق آفتاب رو بش نشون بدی؟
لوسی با بی خیالی دست منو کشید به سمت راهروی پشت اتاق نشیمن برد،3 تا اتاق اونجا بود،به همراه حمام که درش نیمه باز بود،لوسی منو به اتاق وسطی برد،با هیجان مخصوص به خودش گفت:اینجا اتاقه توست عزیزم!ببین دوستش داری؟
اتاق حدودا 12متر مربع بود،با دیوار هایی با کاغذ رنگی صورتی ملایم،یک پنجره نسبتا بزرگ که پرده ی ارغوانی رنگی با نوارهای طلایی جلوش آویزان بود،یک تخت چوبی قرمز و سیاه با رو تختی مارک آدیداس زرد رنگ،یه میز تحریر چوبی کنار پنجره،کف اتاق پارکت بود و یه فرش کوچیک صورتی رنگ کفش پهن بود،
-چطوره؟دوسش داری؟
-معلومه!فکر نمیکردم به این قشنگی باشه!
وقتی برگشتیم به اتاق نشیمن هانا روی کاناپه راحتی لم داده بود،پاپ کورن میخورد و تلویزیون تماشا میکرد،لوسی گفت:
-هی هانا،داری چی میبینی؟
-پابان رژه
-آه........سر در نمیارم!حتی من نمیتونم کاملا متوجه حرف های عهد بوق اونها بشم!تو یه خارجی هستی!چطور میفهمی؟
_لازم نیست همه ی حرفاشونو بفهمم!
_آره معلومه...
بعد برگشت سمت من و با خنده ی شیظنت آمیزی گفت:
-عاشق این پسره!بندیکت کامبربچ!میشناسیش؟
یه لحه قلبم ریخت...
-آ...آره....معلومه که میشناسم......تو ایران معروفه
-حتما بخاطر شرلوک.....صورتش خیلی کشیده س،نه؟!
-هانا کوسنی که کنارش بود رو پرت کرد سمت لوسی:
-حق نداری به اون توهین کنی!




بعد از شام هانا برام در مورد قوانین خونه مون صحبت کرد و اینکه هر کس 2 روز در هفته باید برای همه شام بپزه،3شنبه و 5شنبه به عهده ی من شد.



ساعت حدودا 12:30 که رفتیم بخوابیم،اولین شبی بود که تو این اتاق میخوابیدم،در نتیجه با وجود خستگیم خوابم نمیبرد،ساعت حدودا 3نصفه شب بود که از جام بلند شدم تا آب بخورم ،وقتی خواستم برگردم به اتاقم سایه ای تو اتاق حرکت کرد،جیغ کوتاهی کشیدم،هانا سراسیمه گفت:
-نترس نترس عزیزم....منم
-ب....ببخشید.....متاسفم
-اشکالی نداره عزیزم!خوابت نمیبره؟
با خجالت اعتراف کردم:آره...
-طبیعیه،منم پارسال همینطور بودم،بشین یکم صحبت کنیم
نشستم،بعد از چند دقیقه گفتم:اون بازیگر رو خیلی دوست داری؟
_کی؟کامبرباچ؟آره،ازش خوشم میاد!تو چی؟
لبخند زدم،آخه اون چه میدونست؟!
_آره،......تا حالا از نزدیک دیدیش؟
_اوهوم،2،3بار
صاف سر جام نشستم:
_واقعا؟!!!!!چطور؟
با خونسردی گفت:
-کاری نداشت....فقط کافیه بفهمی چه روزایی فیلمبرداری داره!اگه خواستی یه روز تو رو هم میبرم،البته اگه دوست داری
_آره البته که دوست دارم خیلی ممنون میشم!
نیم ساعت بعد،روی همون کاناپه خوابمون برد....
آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 خرداد 1392 09:54 ب.ظ

 
پنجشنبه 16 شهریور 1396 10:40 ق.ظ
We're a group of volunteers and starting a new
scheme in our community. Your website provided us with valuable information to work on.
You have done a formidable job and our whole community will be grateful
to you.
جمعه 24 خرداد 1392 06:09 ب.ظ
بغض گلومو گرف نامرد!!!می دونم داستانه ولی حسودیم میشه!!!!بی بی سی خر است!!!! از همینجا اعلام می کنم لامصب جیگره.خداییش افتخار می کنم به خودم اینکه نمی زنم فارسی وان و جم عوضش می شینم بیبیسی می بینم
آفتاب
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
جمعه 24 خرداد 1392 06:07 ب.ظ
ها!!یادم اومد برو این بنی و مارتیو یه دس کتک مفصل بزن...دلم خنک شه!تا اینقد با روح و روانمون ور نرن نامردا!!!
آفتاب
هه حتما!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 06:05 ب.ظ
ببین از طرف من برو جرمی کلارکسون ریچارد هموند و جیمز می ...هیچی .خجالت بکش ارتی!!!این چ وضعشه به 3تا پیرمرد رحم نمی کنی!!!الله اکبر...
آفتاب
بوس سفارشی!!!!!
:))))
جمعه 24 خرداد 1392 02:11 ب.ظ
نویسنده ی واقعی هر چی داره تو ذهنش پرسه میزنه رو روی کاغذ میاره وگرنه سنگین میشی
آفتاب
بله گلم شما درست میگی
پنجشنبه 23 خرداد 1392 12:19 ب.ظ
عالللییییههههههه.خانم خانماتولندن خوش میگذره؟من كه عاشق اون چرخ وفلكم عوض ما یه باربروشهربازی!!!!!!!!راستی به شرلوك هم سلام برسون ازطرف مالی هوپر!!!!!!!
آفتاب
چشم حتما عزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم! :****
پنجشنبه 23 خرداد 1392 10:47 ق.ظ
تازه گرفتم جریان روووووووو ...... عجب فکر باحالی....دمت گرمممممممممعالی بود مثل قبلی هاش
آفتاب
تو لطف داری ولی خودم میدونم خیلی بد از آب دراومد.
تازه از اینجا به بعدش مکافاته!یه چیزایی تو ذهنم هست که نمیدونم سانسورش کنم یا نه!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 10:41 ق.ظ
چرا وقتی تو اینترنت سرچش کردم عکسش اومد یادم افتاد،سبکه 3 شرلوک هلمز رو میذاشت تابستون اینم توش بازی میکرد،
آفتاب
بله خودشه
پنجشنبه 23 خرداد 1392 10:40 ق.ظ
وای عجب داستان عجیبیه...........انگار گزارشه!خیلی طبیعیه در اومده،تبریک میگم!
خیلی دلم میخواد بدونم آخرش چی میشه.....
آفتاب
نظر لطف شماست بانو جان :)
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:57 ق.ظ
خوشمل بود حسابییییییییییییییییییییبی
یه بوس جایزه ی دوست نویسنده م
راستی منم با مرمر موافقما.......نکنه جدی لندنی؟!
آفتاب
100تا بوس برای نگین جونم!!! :***********
چه خوب که خوشت اومد،آخه این قسمتش به نظرم چنگی به دل نمیزنه

در ضمن من """فعلا"""ایرانم،نگران نباش!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:40 ق.ظ
اوه خدای من.........
داستانت یه جوریه که انگار منم اونجا نشستم و دارم همه چیزو از نزدیک میبینم
خیلی درامه،میدونی،انگار داری یه زندگیه واقعی رو گزارش میکنی،کارت عالیه
فقط من اون کامبرباچ رو که گفتی نمیشناسم،ربطش رو هم به داستان نمیفهمم.....
آفتاب
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
بندیکت کامبربچ رو نمیشناسی؟!!!!!!!!!
مگه شرلوک بی بی سی رو ندیدید؟!!!!!!!!!
خب یه سرچ تو اینترنت بکنید عکساش میاد،به داستان مربوطه یه جورایی

از تعریفتون هم ممنون!خوشحالم که خوشت اومده :)
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:34 ق.ظ
راستی من یه خورده گیج شدم آفتاب!با توجه به چیزایی که ازت میدونم خیلی قسمت های داستانت راسته،نکنه بقیه شم راسته؟!!نکنه الان تو لندنی و به ما نمیگی؟
از تو بعید نیست اینکارا.... !
آفتاب
آره!
اینجا لندن است صدای ما رو از رادیو بی بی سی میشنوید!!! :))))))))
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:33 ق.ظ
وای عشقمییییییییییییییییی تو دختر!
به جان خودم داری اینجا به هدر میری،اییییییییینهمه استعداد که نباید فقط تو یه بلاگ بنویسه که
آفتاب
برو بابا شلوغش میکنی چرا؟!
هر کی ندونه فکر میکنه سیدنی شلدونم!!!!
تو لطف داری مرمر جونم :***
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:31 ق.ظ
ببین انقدر وقتی داستانتو خوندم شاک شدم که نگاه کن چی چی نوشتم!!دستور زبان فارسی یادم رفته خانم دکتر!
آفتاب
بله میبینم آقای دکتر!
دکترا باید فقط خطشون بد باشه ها!تو کلا داری با مکالمه فارسی هم خدافظی میکنی؟!!
چهارشنبه 22 خرداد 1392 10:31 ب.ظ
نه بابا!
چرند نگو :)
آفتاب
مرسی عزیزم!
لطف داری:**
چهارشنبه 22 خرداد 1392 10:12 ب.ظ
آره ! مگه غیر از اینم میشد آخه !
فکر کن واقعا واسه تحصیل میرفتی ...
دیگه داستان جذاب نمیشد که !
آفتاب
آفرین دوست جون باهوشم!!!!!!!1
:********
دوست جونم به خاطر ادامه تحصیلم رفتم!این قضیه در حاشیه قرار داره!!
بله.........من خیلی بچه مثبت درس خونی هستم!!!!!!8
چهارشنبه 22 خرداد 1392 10:09 ب.ظ
وای ... تازه جالب شد قضیه !
لحظه ی دیداااااااااار چه شود !
قول بده سانسور نکنی !
آفتاب
قول!!!
حدست درست بود،نه؟!!
چهارشنبه 22 خرداد 1392 10:00 ب.ظ
بی نظیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر بود
آفتاب
خیلی ممنون،شما لطف دارید!
چهارشنبه 22 خرداد 1392 09:59 ب.ظ
منظورم ENDشه بود!
آفتاب
فهمیدم!
چهارشنبه 22 خرداد 1392 09:59 ب.ظ
نه جدی میگم....اندشه
آفتاب
:)
چهارشنبه 22 خرداد 1392 09:57 ب.ظ
وای....!
آفتاب داره مطمئنی اینا داستانه؟!
خییییییلی طبیعی مینویسی
آفتاب
لطف داری آرش جان :)
چهارشنبه 22 خرداد 1392 09:49 ب.ظ
چه بااااااحااال!!!:)
آفتاب
واقعا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخه به نظر خودم این قسمتش خیلی بد بود! :(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ