تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اون دنیا!

اون دنیا!

شنبه 15 تیر 1392 07:59 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
خب برای دوستانی که خبر دار نشدن عرض کنم که بنده از اون دنیا برگشتم!!یعنی یه سر رفتم بعد ظاهرا حضرت ملک الموت از قیافه بنده خوششون نیومد از لب مرز دیپورتم کردن!!!
یه توصیه خواهرانه مادرانه(!)رو از من داشته باشین:هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی توی باغ پر از درخت نخوابید!

خ
ب بذارید از اول تعریف کنم.5شنبه عصر ما و عموم اینا و عمه م رفتیم لواسان باغ ما.خب بد نبود خوش گذشت تا وقتی که خواستیم بخوابیم که من احمق حلورده مغز(!!)جو طبیعت گرفتم گفتم من میخوام تو باغ بخوابم.شما ها برید تو خونه.هی مامان اینا بم گفتم جک و جونور میاد نصفه شبی بالا سرت گفتم نه تو توری میخوابم.2تا دختر عموم هام و دختر عمه م رو هم به زور کشوندمشون بیرون گفتم اینجا میخوابید.
بچه هایی که وبلاگ دارن میدونن که اون شب تا 2 بیدار بودم و با موبایلم اومدم نت برا همه کامنت گذاشتم!بعد دیگه اومدم بخوابم که این دختر عموی دیوونه م پا شد رفت آب بیاره برامون توری رو نبست!ما هم دل خوش خوابیدیم.
تو خواب احساس درد وحشتناکی داشتم.کابوس میدیدم.میدیدم توی اتاق با یه حیوون عجیب مثل ترکیب مثلا خرس و ببر گیر افتادم.نمیتونستم فرار کنم.رو زمین افتاده بودم.اون حیوونه هم آروم اومد جلوم،پنجه شو گذاشت رو سینه م یه خراش رو بدنم انداخت.باور کنید هم دردشو کامل حس کردم هم خون رو میدیدم که ازم میرفت با اینکه میگن معمولا رنگ قرمز تو خواب دیده نمیشه!یهو پریدم از خواب احساس تهوع شدید داشتم.بدو بدو از چادر رفتم بیرون کنار درختا و وایییی.........خون بود که از دهنم سرازیر بود.تمام مری و گلوم و اینا انگار جوهر نمک توشون جریان داشت.کلوم وحشتناک میسوخت.وقتی دست گذاشتم رو گلوم دیدم زخمی و ناصافه.حالا دختر عموم مثلا میخواد خانوم دکتر بشه خیر سرش تا اون همه خون رو دید شروع کرد جیغ کشیدن!!!:
-عمووووووووووووووو!بابااااااااااااااااااا!بیاید آفتاب دااره میمیرههههههههههههههههههه!
هیچی دیگه همه فامیل ریختن تو حیاط.منم اون موقع از حال رفته بودم.یعنی میفهمیدم بقیه چی میگن ولی نمیتونستم جواب بدم.بعد دیگه عمو تا گردنمو دیده بود رفته بود سراغ رخت خوابا و دیده بود یه رتیل به چه بزرگی زیر بالش منه که البته نیمه جئن شده بود فکر کنم سرم رو گذاشته بودم رو حیوون طفلکی!
آژیر کشون نعش نیمه جون منو رتیله رو بردن اول کلینیک پردیس که همون نزدیکی بود،اونا گفتن کاری از دست ما برنمیاد با آمبولانس فرستادنم بیمارستان عرفان تو تهران.حالا تو تمام این جریانات من کاملا بیهوش بودم و حالا تو اون وضع فقط صلوات میفرستادم به جون عزراییل که راحت جونمو بگیره!!!!!!و به گفته شاهدان عینی(!)نبضم یه بار کاملا از بین رفت و دوباره بعدش برگشتم متاسفانه!
هیچی دیگه یه واحد خون تزریق کردن بمو یه پادزهر و چند تا داروی دیگه و الانم در خدمت شمام!
الانم ملالی نیست به جز پکیدن از شدت حرف نزدن!!تار های صوتیم به خاطر فشاری که بشون اوردم به شدت دردناک شدن و باید 3،4روزی حرف نزنم.ولی بد تر از اون غذذا نخوردنه!باورتون میشه از دیروز فقط یه کف دست برنج کته به من دادن این نامردا؟!!!
حالا مهم نیست،دعا کنید بهتر شم ولی.یه عالمممممممممم کار رو سرم هوار شده،همین امروز صبح از بیمارستان اومدم هرچی مامانم سرم هوار کشید گفتم نمیشه باید کارمو انجام بدم،تو این هوای جهنمی 3ساعت بیرون از خونه بودم تازه به حالت لال!حرفامو باید مینوشتم(مثل تیفانی!!)
حالا اگه دوستان لطف کنن یه دعایی برای این بنده حقیر بفرماند که یا حالم خوب بشه یا بمیرم به حول قوه الهی!!



*پ.ن:دارم از شدت دلتنگی برا یکی از دوستای اینجا میمیرررررررررررررررررررررررررررم.حتی پریشب هم یه جایی تو ضمیر ناخودآگاهم میگفتم کاش بشه باش خداحظی کنم.کی 4شنبه میشه خدااااااااااا :(
آخرین ویرایش: - -

 
سه شنبه 7 شهریور 1396 08:52 ب.ظ
My brother suggested I might like this blog. He used to be totally right.
This publish truly made my day. You can not believe simply how a lot time I had spent
for this information! Thank you!
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:35 ب.ظ
Hello there, I believe your site might be having internet browser compatibility issues.
When I take a look at your web site in Safari, it looks fine
however when opening in I.E., it has some overlapping
issues. I simply wanted to give you a quick heads up! Other than that, fantastic site!
جمعه 13 مرداد 1396 12:30 ب.ظ
I read this post fully on the topic of the comparison of most recent
and previous technologies, it's remarkable article.
جمعه 6 مرداد 1396 09:19 ب.ظ
It's remarkable to pay a visit this web site and reading the views of all mates about this post, while I am
also eager of getting know-how.
یکشنبه 27 فروردین 1396 02:59 ب.ظ
I have read so many articles or reviews about the blogger lovers however
this piece of writing is truly a good paragraph, keep it up.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:05 ب.ظ
Hi! I understand this is kind of off-topic but I needed to ask.
Does running a well-established blog such as yours require a large amount of work?
I am completely new to running a blog however I do write in my diary everyday.
I'd like to start a blog so I can easily share my personal experience and feelings online.
Please let me know if you have any ideas or tips for brand new aspiring blog owners.
Appreciate it!
چهارشنبه 19 تیر 1392 05:18 ب.ظ
وای خدا ... آفتااااااااااااب
پس بیخود نبود همون چند روز پیشا یهو دلم برات شور افتاد ... حالا فهمیدم چرا
ببینم الان چطوری ؟ بهتری ؟ حنجره ت باز شد ؟
وای من دارم میمیرم ..... من دارم میام دم خونه تون اصلا
آفتاب
نگرانم نباش عزیزم....
چهارشنبه 19 تیر 1392 05:13 ب.ظ
ببین من نبودم چه اتفاقایی که نیفتاده
خدا نسل رتیل ها رو از روی زمین برداره که دوست منو اینطوری کرد
بعد تازه میدونی چیشد ... تا گفتی گلو و حنجره و اینا یهو یاد اون موقع افتادم که میگفتم دارم خفه ت میکنم ... یهو عذاب وجدان گرفتم
آفتاب
سارا میدونی از اون دنیا برگشتم؟2روز تب 40درجه و یه بار هم 41درجه داشتم.معده خونریزی کرد،فاکتور های مختلف خونم به هم ریخت،قلبم مشکل پیدا کرد و گفتن امیدی به بهبودیم نیست...
چهارشنبه 19 تیر 1392 05:10 ب.ظ
وااااااااااااای خدا
آفتااااااااااااااااب تو چی شدییییییییییی
تا اونا رو خوندم اصلا یهو حالم بد شد ...
الان خوبی تو عزیزم ؟
خیلی ناراحت شدم
آفتاب
من.......آره سارا،آره،نگرانم نباش قربونت برم.....
چهارشنبه 19 تیر 1392 02:16 ب.ظ
اصن راضی نیییییستم!
عجب مرتیه هیزی اه اه :| :|
ولی برو پیشش ازش شماره هرو بگیر لااقل!!!
راستی منم تو وبم داستان گذاشتم بیاااااا بخونش!!!
آفتاب
باشه حتما!!!!!
چهارشنبه 19 تیر 1392 02:05 ب.ظ
چی کار کردی شیطووون؟
آفتاب
:)))))))))))
تا دیدمش چشمام گرد شد زل زدم بش!!بعد حالا اون دیگه بیخیال نمیشد زل زده بود به من!!!هیچی دیگه تا داشت معاینه م میکرد یه کم با هم حرف زدیمو بم گفت فردا(یعنی امروز)حتما دوباره برای معاینه برم بیمارستان،بعد یه لبخند خوشگل زد و گفت:حالا اگه به خاطر خودت هم نخواستی بیای به خاطر من بیا!!!!
چهارشنبه 19 تیر 1392 01:46 ب.ظ
وااااایییییی!
واقعا؟
تو چیکار کردی؟
کرواتو...؟؟؟؟؟؟؟
آفتاب
متاسفانه کراوات نداشت! :((((
ولی خب...یه اقداماتی انجام دادم!!!!!!!!
چهارشنبه 19 تیر 1392 01:34 ب.ظ
تو چه خبر؟
از بیمارستان مرخص شدی؟؟
آفتاب
بله دیشب اومدم ولی امروز عصر باید دوباره برگردم :(
یه رزیدنت قلب تو بیمارستانه بود کاملللللللللللللللللللا شبیه بنی!!!
چهارشنبه 19 تیر 1392 01:19 ب.ظ
پس خوبی!!!!!
آره بابا برگشتم!داشتم از بی وایرلسی(!!)میمردم.
ولی جات خالی خیلی خوش گذشت:)
آفتاب
دوستان به جای ما!خوشحالم که بت خوش گذشته عزیزم :*
چهارشنبه 19 تیر 1392 12:50 ب.ظ
الان زنده ای؟؟؟؟؟؟
یا من برم دنبال اکسیر حیات؟:)))
آفتاب
برگشتی گلم؟!!!!
بدک نیستم!نفسی میره و میاد!
دوشنبه 17 تیر 1392 09:48 ب.ظ
تو گل تری خانومی!
آفتاب
:)
2تا پست گذاشتم،رو عنوان ها کلیک کن اما متنشون تو کامنت همون پست هاست.اگه خواستی بخون الهام جونی
دوشنبه 17 تیر 1392 09:40 ب.ظ
اهم اهم...من اومدم!راستی اینکه از بی ریتمی های زندگیمه!بعدشم دیشب گفتم اگه خودم نمیخواستم اینجا نبودم کوری!
آفتاب
خوش اومدی عزییییییزم :*
اینکه گفتم به خاطر این بود که خودم اگه کسی میخواست نظم زندگیمو به هم بزنه انقدررررر بداخلاق میشدم که نگو!
میگم که شماها خییییلی گلید،من سر سوزنی از خوبیه شما ها رو ندارم

رفتی ظاهرا....
دوشنبه 17 تیر 1392 07:53 ب.ظ
راستی ببخشی آفتاب جونی...یه دوساعتی نیستم.همین که اومدم یه اعلام حضوری میکنم...ببخشیدا...دست خودم بود نمیرفتم!
آفتاب
:*
اصلا راضی نیستم ریتم زندگیتو به خاطر من به هم بزنی عزیزم
دوشنبه 17 تیر 1392 07:48 ب.ظ
خوب میشی عزیزم...
آفتاب
:)
دوشنبه 17 تیر 1392 07:43 ب.ظ
منم همینطور...حالا که میگی باعشه!
آفتاب
:)
چقدررررررررررر گرممه خدا...
دوشنبه 17 تیر 1392 07:37 ب.ظ
حرف حساب...جوابم نداره!
آفتاب
نه حرف حساب نیست.....الهام دوستت دارم،دیگه اینجوری حرف نزنیا
دوشنبه 17 تیر 1392 07:34 ب.ظ
دوستمی.حق دارم نگرانت باشم.اونجوری که دیگه به درد لا جرز دیوارم نمیخورم!
آفتاب
این چه حرفیه؟
دوشنبه 17 تیر 1392 07:30 ب.ظ
میدونی آفتاب نمیدونم...راستش...از وقتی که اون چیزایی رو که E گفت خوندم دلم آروم شده.بعدشم مگه من گفتم شوخی میکنی؟؟ایشالا خوب میشی خانومی...بعدم میای داستانای ام رو به صورت هفتگی میخونی!تازه یه نویسنده جدیدم اومده قراره هفته ای دو بار بنویسه!
آفتاب
ناراحت من نباش....
دوشنبه 17 تیر 1392 07:12 ب.ظ
عزیییییییییییییییییزم...
آفتاب
:)
اشکالی نداره!جدی میگم!
دوشنبه 17 تیر 1392 06:34 ب.ظ
عب نداره خانومی...ایشالا زودی قطع میشه...تب 41 درجه هم آفتاب خانومی منو حریف نمیشه!
آفتاب
حالا دیگه جدی جدی آفتاب شدم!داغ و پر حرارت،مثل خورشید وسط تابستون
دوشنبه 17 تیر 1392 06:21 ب.ظ
هیچم بهتر نیس ما راحت باشیم دوست جونیمون ناراحت؟؟اصن تو مرام ما نیست آبجی!
آفتاب
آخی عزیزم!
میگم که خیلی لطف داری :*
راستی تب 41درجه وسط تابستون!!عالی نیست به نظرت؟!
دوشنبه 17 تیر 1392 05:10 ب.ظ
سلام عزیزم زیاد صدقه بده بلا به دور باشه از هممون راستی داستانات خیلی جالب بودم همشونو خوندم تا یادم نرفته به منم سر بزن اگه دوست داشتی بهم بگو که لینکت کنم بهتر باشی
آفتاب
خیلی ممنون!
چشم حتما
دوشنبه 17 تیر 1392 03:58 ب.ظ
آفتاب جونم هرچی غم و فصه دای بگو چون باعث میشه سبک شی و زودتر خوب شی.E جون راست میگه.قرآن خیلی کمک میکنه.یه آرامشی بت میده که با هیچی نمیتونی به دستش بیاری.E عزیز بابت گفتن این نکته ممنون.خیلی حدیث زیبایی بود.آفتاب خانومی مهم تر از همه چی امیده.امیدوار باش و به خدا توکل کن.همه چی درست میشه عزیزم.ما همه حاضریم سنگ صبورت باشیم خانومی.اصن غریبی نکن.باشه؟من ته دلم روشنه عزیزم
آفتاب
ممنون الهام جونی،من خواب بودم حالا که بیدار شدم یه دفعه با دیدن پیام های خوشگلتون شوکه شدم!بی نهایت ممنون :*
دوشنبه 17 تیر 1392 03:30 ب.ظ
آففففففففففففففتتتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابببببببببببببببببببببببببببب نگررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااننننننننننننننننننننننننننننن نننننننننننننننننننبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشششششش هرچی انرژی مثبت داشتم ول دادم سمتت
آفتاب
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عزیزم،دیگه نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم :*
دوشنبه 17 تیر 1392 03:19 ب.ظ
راستی اینو یادم رفت سوره ی یس هم خععععلیییییییییییییییی عالیه
پس بروبچ گل سوره ی یس و حدیث کساء برای سلامتی آفتاب خوشگله دارکی جونمون که سایه ش همیشه رو وبش باشه یادتون نره
آفتاب
:********
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نمایش نظرات 1 تا 30
 

کد آهنگ