تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - The Last Question-final part

The Last Question-final part

چهارشنبه 12 تیر 1392 05:15 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
5دقیقه بعد شرلوک رو به روی جیمز موریارتی نشسته بود.شرلوک گفت:
-هیچ وقت نفهمیدم چطور زنده موندی!
-خب پس مساوی هستیم!چون منم نفهمیدم تو چطور زنده موندی!ولی مهم نیست،از کجا فهمیدی قتل کار من بود؟

-خب تو تنها جنایتکار مشاور دنیایی
-نا امیدم نکن شرلوک!اصلا دلیل خوبی نیست!
-میدونستم رفتی هند
-خوبه!از کجا؟
-چند وقت پیش واسه پرونده اون پسر اسکاتلندی لیست تمام مسافرای پروازهای 5سال اخیر انگلیس-هند رو چک کردم
-خب؟!!
-خب به نظرم اومد فقط یه نفر میتونه با اسم جعلیه(شرلوک موریارتی)تو لیست پرواز باشه!!
جیمز خندید:
-آفرین!میبینم که اون سقوط هیچ تاثیر منفی تو نبوغت نداشته!من از همه چیزه تو خوشم میاد،حتی اسمت!بدم نمیومد اسمم شرلوک باشه...چرا گفتی بیام اینجا؟
-که بگم معمات رو حل کردم
-آفرین!!و کارت هم خیلی خوب بود شرلوک عزیزم!
-حالا تو بگو،چرا قبول کردی بیای اینجا؟
-برای اینکه یه کار نیمه تموم رو تموم کنم...

لیزر سرخ رنگی رو سینه ی شرلوک قرار گرفت،واقعا انتظار هرچیزی رو داشت جز این،با هراسی مخفی در چشماش به موریارتی خیره شد،موریارتی خندید:
-وقتی میترسی خیلی جذاب تر میشی شرلوک!
خیلی دلم میخواست این بازی کوچولوی بینمون ادامه داشته باشه اما من تصمیم گرفتم از انگلیس برم،خب دلم نمیاد یه بازیچه ی کوچولوی دوست داشتنی رو اینجا بذارم تا بقیه باش بازی کنن!
شرلوک با نفرت به موریارتی خیره شد،هیچ کاری از دستش برنمیومد...
موریارتی از جاش بلند شد،پشت مبلی که شرلوک روش نشسته بود ایستاد،دستش روی بازوهای اون کشید و لرزش نامحسوسش رو حس کرد،صداش رو مثل بچه ها کرد و گفت:
-متاسفم شرلوک!
صفیر گلوله تو فضا پیچید،گلوله سینه ی شرلوک رو شکافت،خون روی بدنش جاری شد...
شرلوک نفس بلندی کشید،نه از درد،به خاطر دیدن جان پشت سر موریارتی...
جان انگار خشکش رده بود،تو درگاه ایستاده بود و هیچی نمیگفت،ناگهان فریاد زد و به سمت موریارتی حمله ور شد،سر موریارتی رو دیوانه وار به زمین میکوبید،خون از پیشانی جیمز سرازیر شد،لیزر تک تیر انداز مدام حرکت میکرد،سرانجام شروع به شلیک کرد،شرلوک نفس نفس میزد:
-ج....جان.....نه....به خا....طر خدا...
لیزر ناپدید شد،جان جسد خون آلود و پر از گلوله ی موریارتی رو با نفرت از روی خودش کنار انداخت،به سمت شرلوک رفت،شرلوک روی زمین افتاده بود و با سر و صدای زیادی نفس نفس میزد،اشک دیوانه وار روی گونه های جان جاری بود،کنار شرلوک نشست،پیرهن سفید شرلوک رو شکافت،قلبش فشرده شد،بدن کاملا سفید شرلوک از همیشه رنگ پریده تر بود،سوراخ خون آلود گلوله کمی بالاتر از وسط قفسه سینه ی شرلوک بود،جان میدونست دیگه کاری از  دست هیچکس برنمیاد اما نمیخواست قبول کته،با صدای شکسته ش گفت:
-شرلوک.....شرلوک طاقت بیار...خواهش میکنم
به سرعت به راهرو دوید:
-هادسون.....هادسووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون.....زنگ بزن به اورژانس....خواهش میکنم عجله کن
برگشت و خواست شرلوک رو بلند کنه،خون از سینه شرلوک فواره زد،شرلوک فریاد ضعیفی سر داد،جان متوقف شد،بلند بلند گریه میکرد،شرلوک رو در آغوش کشید:
-شرلوک به خاطر خدا منو تنها نذار......خواهش میکنم.......کمک تو راهه....به خاطر خدا طاقت بیار
شرلوک به سختی نفس میکشید،دست خون آلودش رو روی صورت جان گذاشت،جان دستش رو روی صورتش نگه داشت:
-جان.....من...خیلی.....اذیتت کردم.....متاسفم........تو تنها دوست من بودی......دوستت..........دارم

دست شرلوک از صورت جان سر خورد و افتاد،جان دید که چیزی در پشت اون چشم های زیبا و خوشرنگ و هوشیار خاموش شد.جان نمیتونست باور کنه،شرلوک رو تکان میداد و دیوانه وار فریاد میزد:
-شرلوووووووووووووووووووووووووک .......نه.........نه خواهش میکنم........خواهش میکنم شرلوک......نه
بدن دوست عزیزش کم کم سرد میشد،جان پیشانیش رو روی پیشونیه شرلوک گذاشت،میخواست نفس های تبدارش صورت دوست عزیزش رو گرم کنه،نمیدونست چقدر تو اون حالت بود،تا اینکه به طور مبهم حس کرد اونو از شرلوک جدا کردند،شرلوک و جیمز رو روی برانکارد گذاشتند،پارچه سفیدی رو صورت هاشون کشیدند،جان هیچ چیز نمیگفت،انگار داشت خواب میدید،بعد شنید که صدا های اطرافش میگفتند:
-شوکه شده!
سوزش سرنگی رو توی بازوش احساس کرد،و بعد کم کم همه چیز محو شد،جان به خواب عمیقی فرو رفت.....




3ماه بعد جان چمدان به دست برای همیشه از 221b خارج شد،ماندن در اون شهر بدون شرلوک براش غیرممکن بود،برای ارتش نام نویسی کرده بود،جان برای همیشه به افغانستان برگشت...
آخرین ویرایش: - -

 
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:22 ق.ظ
Inspiring quest there. What happened after? Good luck!
شنبه 26 فروردین 1396 11:56 ق.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to say that
I've really enjoyed browsing your blog posts. In any
case I will be subscribing to your rss feed and I hope you write again soon!
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:44 ق.ظ
Whoa! This blog looks just like my old one! It's on a entirely different topic but it
has pretty much the same layout and design. Great choice of colors!
چهارشنبه 7 خرداد 1393 12:20 ق.ظ
باباشماهاخیلی نرمالین من عاشق شرلوکم اونم بیشترازشماهااون موقع هروقت دلم گرفت,توی یه داستان طوری لتو پارش می کنم که کاملاتیکه تیکه میشه.اونقت دلم آروم میگیره.شما بعدازاینکه کشتینش دلتون میگیره؟؟؟؟؟؟اونم فقط بایه گلوله!!!!!اگه می خواین ببینین من وساریناچه بلایی سرش میاریم,یه سریم به وب ما بزنین:friend-dreams.mihanbog.com
چهارشنبه 26 تیر 1392 10:14 ب.ظ
بـــــــله خب ! البته منم همراهت میومدم !
بعد اونجا نخود نخود میشدیم هر کی میرفت سوی عشق خویش !!!!

البته بعدش دوباره میومدم پیشتا ! فکر نکنی ولت میکردم میرفتم !
چهارشنبه 26 تیر 1392 10:06 ب.ظ
به این حس من میگن کینه ای از جنس شتر !
کینه شتری ای که از این شرلوک به دل دارم ، بسسسسس که جانو عذاب داد ! حقش بود !!
آفتاب
من عاشق شرلوکم.....به قول یکی از دوستام که میگفت برای بندیکت نه ولی اگه داستانای شرلوک واقعی بود تا خود لندن براش میرفتم....
چهارشنبه 26 تیر 1392 09:59 ب.ظ
آخیش ... این جیگر من خنک شد !!
چه خوب که شرلوک به صورت وحشتانکی مُرد و جان هیچیش نشد !
اصلا این تیکه آخرش عین آب یخی بود که ریخته باشن رو آتیشششششش !
آفتاب
دیوانه!!
جمعه 21 تیر 1392 10:47 ب.ظ
هیچی مسافرت بود دیگه
دیگه فعلاداستان نمیذاری؟
سه شنبه 18 تیر 1392 07:52 ب.ظ
البته این داستان توئه وهرکاری بخوای میتونی توش بکنی
آفتاب
نظر شما هم مهمه!حالا چه خبر از مسافرت؟
سه شنبه 18 تیر 1392 07:44 ب.ظ
خب؟اون شرررررررررلوک بووووووووووووود
آفتاب
بله و عششششششششششششق من!
شاید....شاید بعدا یه داستان دیگه ازش بنویسم سحر جونی!
سه شنبه 18 تیر 1392 07:40 ب.ظ
هه هه آره

آخه این چه کاری بودکردی
آفتاب
کسیو که عاشقش بودم کشتم!همین!
سه شنبه 18 تیر 1392 11:27 ق.ظ
مثل همیشه عالی
آفتاب
ممنون!راستی چه خوش قول!دقیقا 18هم آمدی!
شنبه 15 تیر 1392 08:29 ق.ظ
خیلی خوب بودم!
خوشم اومد چون یه جورایی با من هم عقیده بود!
فقط این وسط جان بدبخت شد کلی واسه جان گریه کردم!
آفتاب
من که خیلی متوجه نشدم چی میگی ولی به هر حال ممنون از حضورت!
جمعه 14 تیر 1392 04:45 ب.ظ
گرچه زنده شدن موریارتی نظرم منطقی نیست ولی باهاش کنار میام . مشکل یه خورده روانی جلوه دادن جانه ! کوبیدن سر موریارتی به دیوار و موریارتی هم همین جور وایسه شما رو نیگا کنه ؟ از اونطرف آخرش رو رمانتیک کردی که به تریپ شرلوک و جان نمی خوره ! با این قسمت OK بودم ولی کلا استعداد نوشتن رو داری و بهش ادامه بده . موفق باشی ...
آفتاب
ممنون......ولی فکر نمیکنم اگه خدای نکرده ببینی داره برای کسی که دوستش داری اتفاقی میفته رفتاری مثل دیوونه ها از خودت نشون ندی!(البته ببخشید که اینو میگم!)
ممنون که وقت گذاشتی و خوندیش سرپدیا
پنجشنبه 13 تیر 1392 08:37 ب.ظ
ولی من می پریدم افغانستان اون که مرده حداقل این یکی از دست نره
آفتاب
:)))))))
برای اونم یه فکرایی تو سرم هست.....!
پنجشنبه 13 تیر 1392 08:33 ب.ظ
آره والا کشته اونم چه کشته هایی جنگ جهانی سوم راه میفتاد
پنجشنبه 13 تیر 1392 08:21 ب.ظ
داستان بود دیگه جدی نمیگیریم
ولی اگه تو فیلم اینجوری میشد وای وای وای...
آفتاب
امیدوارم تو فیلم هم اینجوری بشه!خییییییییییلی احساساتی نوشتم!اگه فیلم بود احتمالا چندتا کشته میداد!!!
پنجشنبه 13 تیر 1392 08:12 ب.ظ
جدا ازین که قلم خیلی خوبی داری آفرین صد آفرین،شونصد هزار ...، ولی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ناااااااااااااااااااااااااااااامردی
آفتاب
از تعریفاتت خییییییییییییییییییلی ممنون eجان!
در مورد نامردیم هم قبول دارم،ببخشید عزیزم :(e
پنجشنبه 13 تیر 1392 04:56 ب.ظ
آفتاب من رو دوس داری؟؟؟
آفتاب
آخه دارک مون این چه سوالیه؟!!!!!!!!!!!!!!مگه میشه دوستت نداشته باشم؟
پنجشنبه 13 تیر 1392 04:53 ب.ظ
آفتاب من رو دوس داری؟؟؟
آفتاب
وا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا!!!این چه سوالیه؟!!!!!!!!!!معلومه که دوستت دارم!خییییییییییییییییییییلی زیاد!
چهارشنبه 12 تیر 1392 11:59 ب.ظ
آره عزیزم
آفتاب
ببخشید که انقدر معطلت کردم.میشه بیای پست ثابت؟
چهارشنبه 12 تیر 1392 11:29 ب.ظ
هستم آفتاب جووون!
آفتاب
ببخشید عزیزم یکم کارم طول کشید،هستی گلم؟







ببخشید،نکنه دیر اومدم رفتی؟ :(
چهارشنبه 12 تیر 1392 11:01 ب.ظ
شده به هری پاتر هم نامه بفرستم میگم واسم اکسیر حیات درست کنه!!!!!!
آفتاب
هه!
یه فیلمی بود که یادم نیست اسمش چی بود میگفت مرده ها رو برنگردون،بذار به راهشون ادامه بدن...
چهارشنبه 12 تیر 1392 10:53 ب.ظ
چشم خانومی اگه تو بخوای حتما.نیم ساعت دیگه بیا.خب؟
چهارشنبه 12 تیر 1392 10:47 ب.ظ
به هر حال واقعا ببخشید...اصن همش تقصیر شادمهره!الآن اگه پیشت بودم میتونستم خوب دلداریت بدم.
آفتاب
همین الان هم پیشمی عزیز دلم........
تا کی تو نتی؟دلم میخواد بات صحبت کنم ولی یه نیم ساعتی کار دارم
میتونی بمونی تو نت؟به خاطر من؟
چهارشنبه 12 تیر 1392 10:21 ب.ظ
خب منم نمک پاشوندم رو زخمت دیگه...منی که هر کدوم از دوستام ناراحت باشن یه جوری میخندونمشون،دوست جدیدمو ناراحت کردم...
آفتاب
وای الهام عزیزم تو که کار بدی نکردی......من دلم گرفته بود؛داستانم ناراحتم کرد؛شعر خوشگلت که برای من یادآور یه خاطره س ناراحتم کرد،تو دوست خوبی هستی که به فکرمی عزیزم
چهارشنبه 12 تیر 1392 10:00 ب.ظ
غلط کردم آفتاب.جون من ناراحت نباش.کاشکی نمیذاشتم این شعرو.
آفتاب
ا این چه وضعه حرف زدن راجع به خودته؟من امروز کلا حالم خراب بود الهام جونم......تقصیر تو نیس
چهارشنبه 12 تیر 1392 09:36 ب.ظ
ببخشید آفتاب جونم...تقصیر من بود.این داستانو گذاشتی این شعر اومد تو ذهنم.ناراحت نباش دیگه.به خاطر من.باشه؟خواهش...گریه نکن دختر خوب اینجوری دوباره اشکم درمیاد.شرمنده ام به خدا...بخند آفتاب جونم،خب؟ندیدما،بیشتر!باشه من به همین لبخند راضیم!
آفتاب
نمیتونم....
چهارشنبه 12 تیر 1392 09:17 ب.ظ
گریه نکن خانومی منم قول میدم گریه نکنم.باشه؟آخه اینجوری من وجدانم درد میگیره!
آفتاب
دلم خیلی گرفته.......شعر خوشگلت هم حالمو بدتر کرد....
چهارشنبه 12 تیر 1392 08:29 ب.ظ
خدا نکنه عزیزم این از صحنه سازی خوبته.فوق العاده بود...
این رو هم جان بعدا تو افغانستان با خودش میخونه البته اگه فارسی یاد بگیره!
هوای گریه دارم تو این شب بی پناه
دنبال تو میگردم دنبال یک تکیه گاه
دنبال اون دلی که تنهایی رو میشناسه
دستای عاشق من لبریز التماسه
هزار و یک شب من پر از صدای تو بود
گریه ی هرشب من فقط برای تو بود...
(یکی از آهنگای خیلی قدیمی شادمهر به نام هزار و یک شب)
آفتاب
آخی...........اشکام سرازیر شد......
عذاب وجدان گرفتم :(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نمایش نظرات 1 تا 30
 

کد آهنگ