تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - The Last Question-part 4

The Last Question-part 4

چهارشنبه 12 تیر 1392 05:14 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
شرلوک و جان از اسکاتلند یارد خارج شدن.جان با کلافگی گفت:
-خب هم همه کار کردیم هم هیچ کاری نکردیم!هنوزم راجع به علت مرگشون یا قاتل ایده ای نداری؟

شرلوک که سرگرم کار با موبایلش بود گفت:
-نه!جان من میخوام برم با چند تا از بچه های بی خانمان صحبت کنم،تو برو خونه،راستی سر راهت شیر هم بگیر!2روزه که شیر نخوردم
و به سمت دیگه ی خیابون رفت،جان با دلخوری رفتنش رو نگاه کرد،آهی کشید و دستش رو برای تاکسی بلند کرد.

جان در رو با کلید باز کرد،خانه در تاریکی مطلق بود،وارد شد،پاکت شیر رو روی میز گذاشت،که ناگهان ضربه ی شدیدی رو پشت سرش حس کرد،روی زمین افتاد،کم کم همه چیز سیاه و محو شد....


با احساس درد در پشت سرش به هوش اومد،بلافاصله یادش اومد چی شده،خواست چشماش رو باز کنه اما متوجه شد چشماش رو با پارچه بسته ن.روی یک صندلی بسته شده بود،تو دلش ناله کرد:
-دوباره شروع شد.....
بلند گفت:
-چی از جون من میخوای؟
-سلام دکتر واتسون!
گوش های جان تیز شد،صدا درست از رو به روش بود،جان نمیدونست کیه اما تو صدای مرد غریبه ته رنگ آشنایی وجود داشت.
-تو کی هستی؟
-مهم نیست!من وظیفه دارم شما رو بکشم،برای همین اینجام
ترس تو دل جان دوید:
-سر شرلوک چه بلایی اوردی؟
-اوه اون آقای جذاب و باهوش؟!هیچی،اینجا نیست،من سریع شما رو میکشم و میرم،کاری با اون.ندارم!
صدا نزدیک تر شد:
-اصلا درد نداره...
دستش رو روی گردن جان گذاشت و آروم نوازشش کرد:
-فقط شاهرگت رو میبرم،در عرض نیم ساعت آروووم میمیری....
جان به سختی آب دهنش رو فرو داد:
-کی.....کی بت دستور داده منو بکشی؟
-مهم نیست!
جان احساس کرد گردنش با وسیله نوک تیزی بریده شده،خون گرمش رو حس میکرد که از گردنش روانه میشد و روی بدنش میریخت،صدای چک چک ریختن خونش رو پارکت کف زمین رو میشنید.کم کم احساس ضعف کرد،به سختی نفس میکشید،بدنش داشت سرد میشد.با آخرین توانی که داشت با صدای ضعیفی گفت:
-به.....شرلوک.....آسیبیی نزن
و از حال رفت








-جان....جان......بیدار شو احمق بیشعور!!
جان با احساس سوزش سیلی روی صورتش چشماش رو باز کرد.صورت رنگ پریده ی شرلوک در 1سانتیش بود.با صدای ضعیفی گفت:
-اوه شرلوک....خدایا شکر.....نجاتم دادی
شرلوک شروع کرد به خندیدن و روی کاناپه ولو شد،جان با تعجب به اون خیره شد:
-چته تو؟!!
شرلوک در بین خنده هاش گفت:
-چقدر تو ساده ای جان!!!اون من بودم!!
چند لحظه ای طول کشید تا جان بفهمه چی شده،از عصبانیت به مرز انفجار رسیده بود،فریاد زد:
-شوخیه بی نهایت احمقانه ای بود
شرلوک دست از خنده برداشت:
-شوخی نبود،حالا دیگه میدونیم اونا چطور مردن
جان خنده ی عصبی سر داد:
-هه!تو شاهرگ منو بریدی تا معمات رو حل کنی؟عجب دوستی!!
شرلوک لبخند مرموذی زد:
-من هیچ آسیبی بت نرسوندم!چیزی که رو گردنت بود آب گرم بود نه خون!
جان با تعجب به شرلوک خیره شد،بعد به لباس های خیس آبش و زمین مرطوب زیر پاش نگاه کرد،با گیجی گفت:
-سر در نمیارم....من.....من واقعا احساس ضعف میکردم......بدنم داشت سرد میشد.....چطور ....
-یه متد هندی!اصل تلقین.یه مرد هندی چند سال پیش برای اینکه قدرت تلقین رو ثابت کنه همچین آزمایشی رو با یه اعدامی انجام داد و اون واقعا مرد!!!
-یعنی قاتل ما یه هندیه؟
-محتمل تره که یکی باشه که تو هند زندگی میکرده،یه مغز خرابکاره انگلیسی!
-به کسی مشکوکی؟
-آره.......راستی ببخشید به خاطر آزمایش کوچولوم!یه دوش سرحالت میاره!
جان با عصبانیت به سمت در آپارتمان حرکت کرد:
-هی....کجا میری؟
-نیاز دارم حداقل چند ساعتی ازت دور باشم!
-خداحافظ جان!
بعد زیر لب نجوا کرد:
-فعلا اینجا نباشی برات امن تره...
موبایلش رو برداشت،شماره ای رو نوشت و اس ام اسی رو ارسال کرد:
بیا 221 b
sh



نیم ساعت بعد وقتی شرلوک از حمام بیرون اومد بوی عطر گران قیمت و آشنایی رو حس کرد:
-سلام جیم!!
اشکالی نداره اگه برم لباسامو بپوشم؟!
-سلام شرلوک!نه به هیچ وجه!من همینجا منتظرم!!!
آخرین ویرایش: - -

 
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:28 ب.ظ
Wow! At last I got a blog from where I be capable of in fact take helpful facts concerning my study and knowledge.
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:04 ق.ظ
I every time used to study post in news papers but
now as I am a user of internet thus from now I am using net for
content, thanks to web.
شنبه 19 فروردین 1396 09:38 ب.ظ
Do you have a spam issue on this website; I also am a blogger, and I was wanting to know your situation; many of us
have created some nice methods and we are looking to trade solutions with others, why not shoot me an email if interested.
چهارشنبه 26 تیر 1392 09:59 ب.ظ
به سختی نفس میکشید،بدنش داشت سرد میشد.با آخرین توانی که داشت با صدای ضعیفی گفت:
-به..... شرلوک .....آسیبی نزن
و از حال رفت

اینجاش بود که قلبم داشت میومد تو دهنـــــم ! بعد که چشماشو باز کرد دوباره قلبم برگشت سر جاش !!!

-اوه شرلوک....خدایا شکر.....نجاتم دادی

تو این قسمت هم دلم میخواست یه چک آبدار بزنم تو گوش شرلوووووک !

اینم از حال و روز من در این قسمت !!!!
جمعه 14 تیر 1392 04:36 ب.ظ
یه خورده شیوه ی هندی کشتن برام تازه بود . یعنی نشنیده بودم ... آخرش رو هم که گل کاشتی (سلام جیم !) ... برم قسمت بعدی ....
آفتاب
این یه تحقیق بوده،اسم محققش رو فراموش کردم.10سالم بود که مامانم از کتاب رازهای شاد زیستن این قضیه رو برام تعریف کرد.مال 8سال پیشه!برا همین یادم نیست اسم محققش چیه.اگه کتابو پیدا کردم حتما بت میگم
پنجشنبه 13 تیر 1392 07:57 ب.ظ
وااااااااااااااااااای من تا اینجا داستانتو خوندم یعنی خر کیف شدم خیلی عالی و توپ بود جون خودم
راستی اون قضیه ی تلقینو من چند سال پیش یه جا خونده بودم که : یعنی باید با افتخار بگم ابن سینای خودمون کشفش کرده بوده و همین کارو رو یه انگارمحکوم به اعدامی انجام داده
واقعا آفرین
آفتاب
ممنون e جان!بله شنیده بودم که ابن سینا هم تحقیقاتی در این باره داشته.
راستی چرا قسمت آخرو نخوندی؟!!دیشب گذاشتمش تو وب!
چهارشنبه 12 تیر 1392 07:40 ب.ظ
وایییییی فقط میتونم بگم فوق العاده بود!کاملا جدی میگم!یه لحظه فک کردم میخوای جانو بکشی.
آفتاب
مرسی عزیزم!!!شما منو شرمنده میکنی الهام نازم! :*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ