تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام

اوهام

سه شنبه 21 خرداد 1392 07:26 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
روی صندلی فرودگاه نشستم،با اینکه صندلی خیلی راحت تر از صندلی های فرودگاه امام خمینی تهرانه ولی انقدر استرس دارم که نمیتونم راخت بنشینم.پا میشم و چرخی اطراف سالن میزنم.به خودم میگم:آخرش که چی؟تا صبح که نمیتونی تو سالن فرودگاه راه بری؟تاکسی بگیر



چمدونمو که خیلی هم برام سنگین بود و به سختی برمیدارم و  به سمت در خروجی فرودگاه (هیترو لندن) میرم.یه ردیف خودروی سیاه رنگ و براق دم در منتظر مسافر هستند.از چند ساعت پیش که با چشم هایی اشک بار از مامان بابام و برادرم جدا شدم این اولین بار بود که لبخند میزدم،زیر لب میگم:بلک کب!!
یکی از تاکسی چی ها با کلاه شوفری معروف راننده های انگلیسی متوجه من شد،با لهجه خیلی قشنگی که فکر میکنم دورکشایریه میگه:میتونم کمکتون کنم مادام؟
با هیجان گفتم:البته!میخوام به محله فینچلی برم
مرد سرتاپای منو برانداز کرد و گفت:البته،کرایه شما حدود 35پوند میشه،برای شما مشکلی نیست؟
-نه خیر به هیچ وجه
نرخ کرایه تاکسی در لندن دستم نبود،در نتیجه فقط میتونستم امیدوار باشم این تاکسی چی یه کاتولیک متعصب یا یه چیزی تو این مایه ها باشه تا نخواد منو سرکیسه کنه!
تو تاکسی نشستم،با اشتیاق و اضطراب چشم هام همه ی چیزهایی که میدید رو میبلعید!لندن.....شهری که از بچگیم آرزوی دیدنشو داشتم....
بعد از حدود 10 دقیقه راننده که مرد مسنی حدود 50 ساله بود بم گفت:اولین باره به لندن میاید خانم؟
سرمو به سمتش چرخوندم،گفتم:بله آقا
_دانشجو هستی؟
تعجب کردم،تاکسی چی های لندن به بی تفاوتیشون معروف بودند!آروم گفتم:بله،دانشجوی پزشکی
دوباره برای چند دقبقه سکوت حاکم شد و من مشغول تماشای خیابان های زیبا و پر رفت و آمد لندن شدم.دوباره صدای راننده منو از افکارم بیرون اورد:
-منو ببخشید خانم،شما اهل کدام کشور رفتید؟
با مکثی گفتم:ایران
ابروهای راننده با تعجب بالا رفت:ایران؟؟!!!!هیچ شباهتی به ایرانیان ندارید!!
بعد از چند ثانیه مکث گفت:البته .....بی شباهت هم نیستید!
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
20 دقیقه بعد به آپارتمانم رسیدیم.راننده متوقف شد،35 پوند شمردم و بش دادم،تشکر زیرلبی کرد و گفت:محله خوبیه،به لندن خوش آمدید!
با لبخند تشکر کردم و پیاده شدم.
جلوی آپارتمان ایستادم و چند لحظه بش خیره شدم،آپارتمان ساده و احتمالا 10سال ساختی با 5طبقه بود،نفس عمیقی کشیدم و زنگ طبقه دوم را فشار دادم.بعد از خدود 30 ثانیه صدای شاد و سرحال دختری از آیفون بلند شد:بله؟!
-اومممم....معذرت میخوام.....من آفتاب هستم...
دختر با لحن هیجان زده ای گفت:ها!!!بفرمایید تو!
و در باز شد،بسم الله گفتم و وارد شدم.رفتم طبقه دوم....


آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 خرداد 1392 10:05 ب.ظ

 
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 12:52 ق.ظ
Hi, constantly i used to check webpage posts here in the early hours in the daylight, as i love to gain knowledge of more and more.
شنبه 1 تیر 1392 08:28 ب.ظ
آخ جون داستان!برم بقیه اشو بخونم.راستی چرا ما رو نبردی لندن؟!منم بیام...
آفتاب
بیا!
دعوت نامه بفرستم؟!
جمعه 24 خرداد 1392 05:58 ب.ظ
بنی رو از طرف من ماچش کن جانم بغل کن به هر حال سنی از بنده خدا گذشته
توصیفاتتم تو حلق بروئه!!اصن فک کردم خاطرس این قد طبیعی گفتی
آفتاب
تو بی نهایت به من لطف داری عزیزم!!!!!!
حتما میبوسمش از طرف تو!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:47 ب.ظ
آهان آره راست میگی حواسم نبود !
باشه با هم میریم !
آفتاب
چه حالی میده!
فکر کن فقط!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:42 ب.ظ
پس سلام منم بهش برسون !
من فعلا میرم دوستم ... بای بای !
آفتاب
نه دیگه با هم میریم دیگه!!همونجور که گفتی!!!!
بای بای عزیزم!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:31 ب.ظ
چطور ؟
آفتاب
:))))))))
چون نزدیکشم!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:27 ب.ظ
من که انقدر نزدیکم دارم میرم تو شکم هدف !
آفتاب
هه!!!!!!!
جدی میگم هدف تو 2قدمیمه
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:25 ب.ظ
راضیم بابا راضی ام !
آفتاب
خب پس حله!
منکه خیییییییییلی به هدف نزدیکم..............!!!!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:23 ب.ظ
اگه مبشد چی میــــــــــــــــشد
آفتاب
میشه!اگه به مارتین و بندیکت راضی باشی میشه!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 03:20 ب.ظ
واااااااااییییییییییییییی چه فکر خوبی !
من با تمااااااااام وجووودم جان جان رو همراهی میکنم !
بعدش بیا یه کاری کنیم ... با خودمون دوربین عکاسی هم میبریم تا میتونیم عکس میگیریم !
تو از من و جان عکس بگیر منم از تو و شرلوک ! چه شود !
بعدشم همه باهم میریم لندن گردی !
اون دو تا باهم دوستن ما دوتا هم باهم ! اونا ما رو میبرن کل شهرو به ما نشون میدن !
آفتاب
آره چه حالی میده خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 10:37 ق.ظ
آخه چرا اینا اوهامه....دلم میسوزه
آفتاب
عزیزم!!!
دلت برای کی میسوزه؟!!
چهارشنبه 22 خرداد 1392 10:11 ب.ظ
نچ ! بالاترین نقطه ی Londoneye !
وقتی که کل شهر لندن زیر پاته !
عشششششششششق منه اون لحظه !
آفتاب
آره راست میگی!
خب ببین اول میریم بیکر شما جان رو همراهی میکنی منم شرلوکو بعد با هم میریم چرخ و فلک!!!
بعد چرخ و فلک خراب میشه 5،6ساعت همون بالا میمونیم!!!!
خوبه؟!!!!!
چهارشنبه 22 خرداد 1392 10:04 ب.ظ
منم دارم میام !
عاشق لندنم !
اگه گفتی قشنگ ترین نقطه ی لندن کجاست ؟
آفتاب
خیابان بیکر،221B!!!!!
چهارشنبه 22 خرداد 1392 09:28 ب.ظ
قشنگ بوووووووود !
لندن خوش میگذره آفتاب جون ؟
آفتاب
جای دوست جونام خالیه!!!!!!!!
چهارشنبه 22 خرداد 1392 09:11 ق.ظ
عالی بود ...
من برم بقیه قسمتارو هم بخونم
آفتاب
شما لطف داری خوشگل خانوم :****
سه شنبه 21 خرداد 1392 09:19 ب.ظ
خب خدا رو شکر!
ولی قشنگه ها!بقیه ش کو پس؟
آفتاب
مرسی!
یه قسمت دیگه هم ازش گذاشتم...
سه شنبه 21 خرداد 1392 09:18 ب.ظ
نگو که اینم واقعیه آفتاب!!!!!!
آفتاب
نه بابا این دیگه داستانه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ