تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - The Last Question -part 3

The Last Question -part 3

چهارشنبه 12 تیر 1392 01:14 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
شرلوک لبخندی زد و سرش رو به علامت تایید تکان داد،جان صاف نشست،بازدم عمیقی رو بیرون داد،در حالی که به رو به رو خیره بود نالید:
-خدایا نه....بازم یکی دیگه؟
شرلوک خنده ی کوتاهی کرد:
-شاید!
جان سریع به طرف اون برگشت:
-منظورت چیه(شاید)؟!
شرلوک بی توجه به سوال جان به راننده تاکسی علامت داد که بایسته،کرایه ی راننده رو داد و پیاده شد،جان آهی حاکی از عصبانیت کشید و پیاده شد:
-خیله خا،حالا اینجا کجاست؟
و به خانه ی بسیار بزرگ و مجللی که رو به روشان بود خیره شد،شرلوک گفت:
-خونه ی مایکل سوان



جان با اشتیاق و حیرت به سرتاسر اتاق پذیرایی زیبا و اشرافی نگاه میکرد،همان موقع زنی با موهای بلند،لباس سیاه و چشم هایی که از گریه پف کرده بود وارد شد،مودبانه با جان و شرلوک دست داد و اونها رو دعوت به نشستن کرد.زن خودش رو معرفی کرد:
-ملیندا سوان هستم،شما ها پلیس هستید درسته؟به خاطر مرگ...مرگ پسر عزیزم؟
دستمال سیاهش رو روی صورتش گذاشت و گریه سر داد،جان واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودو اشک در چشماش جمع شده بود ولی شرلوک با صورتی مثل مجسمه ی مرمری بی احساس نشسته بود،گفت:
-اون پسر شما نبود
زن یکه خورد،دستمال رو از روی صورتش برداشت،به شرلوک خیره شد و با کمی دستپاچگی گفت:
-خب.....درسته اون پسر واقعیم نبود،ولی من مثل یه مادر دوستش داشتم
جان با حیرت به شرلوک خیره شد،تو فکر بود که از کجا متوجه شده این زن نامادریه مایکله؟شرلوک ادامه داد:
-جدی؟ولی رابطه ت با مایکل خوب نبود
صورت زن نگرانیش ررو بازتاب میکرد:
-خب اون یه پسر نوجوان بود،طبیعیه که گاهی سرکشی کنه
-ولی دوستاش گفتند اخلاقش خیلی خوب بوده
زن با عصبانیت از جاش یلند شد:
-شما با این حرفاتون میخواین چی رو ثابت کنید؟
شرلوک هم بلند شد،رو در روی زن ایستاد،قدش خیلی بلند تر از ملیندا بود و جوری به سمت اون خم شده بود که ملیندا احساس خطر کرد.شرلوک با صدای آرامی گفت:
-میخوام ثابت کنم شما 2تا قتل انجام دادید!
رنگ از صورت زن پرید،دستشو بلند کرد که به صورت شرلوک سیلی بزنه که شرلوک دستش رو محکم گرفت و اونو به سمت کاناپه ش هل داد.جان از جاش پرید،تاحالا ندیده بود شرلوک اینطوری رفتار کنه!
زن با وحشت به شرلوک خیره شد ولی سعی کرد به خودش مسلط باشه:
-من نمیدونم تو مردک وقیح داری از چی حرف میزنی
شرلوک لبخند تمسخر آمیزی زد:
-جدی؟؟؟پس برات توضیح میدم،تو یه مهاجر آسیایی بودی که یه مرد ثروتمند و مجرد و میانسال رو دیدی و خودت رو سر راهش انداختی،با این کارت با یه تیر 2 نشون زدی،هم اقامت دائم رو به دست اوردی هم فکر کردی میتونی ثروتش رو تصاحب کنی.برای همین ترمز مزراتی آخرین مدلش رو بریدی تا اونو از بین ببری.ولی بعد از مرگش فهمیدی طبق قانون انگلیس یه خارجی نمیتونه تا وقتی قیم اموال همسرش زنده ن سهمی ببره،و مایکل این وسط مزاحم بود.
پلیس به خاطر مرگ رابرت به تو مظنون بود،پس نمیتونستی مایکل رو هم مثل پدرش از بین ببری،این بود که از یه نفر خواستی اونو طوری بکشه که مرگش طبیعی به نظر بیاد.
ملیندا که رنگ به چهره نداشت فریاد زد:
-خفه شو!خفه شو!همش دروغه!
شرلوک لبخند فاتحانه ای زد،به سمت زن برگشت و گفت:
-اوه جدی؟!پس اینکه تو با یه مرد جوون رابطه داری و حتی همین دیشب با اون بودی هم دروغه؟!!!
ملیندا با حیرت نشسته بود و نمیتونست چیزی بگه،به گریه افتاد:
- خواهش میکنم.....خواهش میکنم اینا رو به پلیس نگو....
شرلوک خندید،موبایلش رو از جیبش درآورد و به زن نشان داد،با لحن تمسخر آمیزی گفت:
-اوه خیلی دیر گفتی!!آخه همه حرفامونو شنید!
بعد موبایلش رو روی اسپیکر گذاشت وگفت:
-لستراد همه شو شنیدی؟؟
-آره!در رو باز کن،ما دم دریم..


وقتی ملیندا رو دست بند به دست سوار ماشین پلیس کردن جان به شرلوک خیره شد و گفت:
-هیچ دلم نمیخواد اینو بگ اما....کارت فوق العاده بود!چطور اون چیرا رو فهمیدی؟
-زن چشم های کشیده داشت،واضح بود که مهاجره
-خب ممکن بود مادرش باشه
-تو مگه دکتر نیستی؟!ژن آسیایی ها به ما غالبه،اگه مادر واقعیش بود مایکل هم قیافه ش مثل آسیایی ها میشد
-آره درست میگی....خب از کجا فهمیدی اون قاتل شوهرش بوده؟
-حدس زدم!زنه تمام احساساتش رو تو صورتش بروز میداد،واضح بود که شوهرش به قتل رسیده چون مطمئنا ترمز یه مزراتی آخرین سیستم و جدید خود به خود نمیبره،اما یکم شک داشتم که کار زنش باشه،ولی وقتی رنگش پرید فهمیدم حدسم درست بوده،بقیه شم که دیگه آسون بود
-صبر کن ببینم...قضیه رابطه شو از کجا فهمیدی؟
شرلوک خندید:
-وقتی هولش دادم دیدم پشت گردنش یه کبودی و خراشه که جای دندون انسان بود!!!




3روز بعد مشخص شد که هر 5 نفر به خواست دوستان یا اعضای خانواده شون به قتل رسیدن،فقط هرکدوم در جواب اینکه چه کسی قتل ها رو انجام داده میگفت هیچ اسم یا اطلاعاتی ازش ندارن.
چیزی که هنوز مجهول بود این بود:
اونا چطوری مردن؟

آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 تیر 1392 02:05 ب.ظ

 
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:20 ق.ظ
I really like your blog.. very nice colors & theme.

Did you make this website yourself or did you hire someone to
do it for you? Plz respond as I'm looking to design my own blog and would like to find out where u got this from.
thanks a lot
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:26 ق.ظ
I do not even know the way I stopped up here, but I assumed this
publish used to be good. I don't understand who you might be however certainly you're going to a famous blogger should you are not already.
Cheers!
چهارشنبه 26 تیر 1392 09:59 ب.ظ
با این تیکه ش بسیاااااااااار زیاد کیف کردم ! :

- خواهش میکنم.....خواهش میکنم اینا رو به پلیس نگو....
-اوه خیلی دیر گفتی!!آخه همه حرفامونو شنید!

اگه من جای زنه بودم ، بوممممممممم ....
از شدت حرص منفجر میشدم !
البته خدایی نکرده !!!
جمعه 14 تیر 1392 04:32 ب.ظ
سیر داستان سریعه ولی سریع خوب . آدم حوصلش سر نمیره ! یه خورده شرلوک رو هم خشن تعریف کردی ولی منطق خوبی توی داستان هست . برم قسمت بعدی !
آفتاب
آخه اگه به تارخ گذاشتن پست دقت کنی متوجه میشی همه رو تو یه بعدازظهر نوشتم!چون درس دارم فقط هفته ای یه بار میتونم پست بذارم.شرمنده اگه خوب نیست...
چهارشنبه 12 تیر 1392 03:08 ب.ظ
یعنی دیگه باید برم لنگ بندازم!
داستانت تو حلقم!
خیلی باحال بود!
آفتاب
ممنون!لطف داری شما!
چهارشنبه 12 تیر 1392 02:52 ب.ظ
دمت گرم!الهامم قول میده یاد بگیره!
آفتاب
ببخشید دوست جونم!!!!!!!!
:***
چهارشنبه 12 تیر 1392 02:44 ب.ظ
شکسته نفسی نکن آفتاب جون!لذتیدم از داستانت.مرسی که زود گذاشتیش.یاد بگیر الهام!
آفتاب
با اون قسمتش که گفتی یاد بگیر الهام کاملا موافقم!!!! :)))
در مورد بقیه ش هم تو همیشه به من لطف داری عزیزم!امشب داستانو تمومش میکنم
چهارشنبه 12 تیر 1392 02:30 ب.ظ
مرسی آفتاب،پر از استنتاج بود!
آفتاب
مرسی از تو عزیزم که اومدی :*
البته به هیچ عنوان به پای داستانای شما ها که نمیرسه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ