تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - The Last Question

The Last Question

سه شنبه 11 تیر 1392 07:06 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
الوعده وفا......گفتم هفته ای یه بار میام وبم که اومدم!4شنبه ها و جمعه ها تعطیلم،درنتیجه اگه منو قابل میدونید(که میدونم نیستم)حول و حوش همین روزها منتظر داستان باشید دوستای گلم.
داستانم رو شروع میکنم با عذرخواهی فراوان از دارک مون،الهام،آرش هولمز،آرتمیس و سارینا....





از آپارتمان 221b هیچ صدایی نمیومد.جان پشت میزش نشسته بود و با لپ تاپش کار میکرد و قهوه مینوشید.شرلوک با روبدوشامبر آبی رنگش روی کاناپه دراز کشیده بود،چشماشو بسته بود و چیزی نمیگفت.خیلی وقت بود که پرونده ی درست و حسابی دستش نرسیده بود و حسابی کسل بود.نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا اینکه صدای شرلوک سکوت اتاق رو شکست:
-نه اینو براش ننویس
جان یکه خورد،نگاهی به شرلوک انداخت،بعد از چند لحظه گفت:
-ببخشید؟!
شرلوک بدون اینکه چشماش رو باز کنه یا تغییری در وضعیت بدنش بده گفت:
-گفتم اون ایمیلو براش ننویس،من اگه جای دوست دخترت بودم اصلا از دیدن اون ایمیل هیجان زده نمیشدم!!!
جان با دهان باز به شرلوک خیره شده بود،هیچی نمیتونست بگه،آخرش نگاهی به دور و برش انداخت،بعد به شرلوک خیره شد و گفت:
-تو......داری منو میبینی؟؟؟
-نه
جان با عصبانیت آهی کشید،دستشو با حالت عصبی لا به لای موهاش فرو کرد،بعد به شرلوک نگاهی انداخت که هنوز همونجور روی کاناپه دراز کشیده بود و چشماش بسته بودند،بعد با عصبانیت گفت:
-اگه فکر کردی ازت میپرسم که چطور......که چطور......
جان میتونست لبخند موذیانه ی شرلوک رو ببینه که روی نیمرخ صورتش نقش بسته بود،مقاومت جان در هم شکست:
-خیله خب...بگو
شرلوک لبخند زد،چشماش رو باز کرد و با سرعت شروع کرد به توضیح دادن:
-اوه خیلی ساده س جان،ولی مثل همیشه بش توجه نکردی...تو 4ساله که این لپ تاپ رو داری،هرکدوم از دکمه ها به میزان استفاده ای که ازشون کردی صدای خاصی میدن که از بقیه منحصر به فرده،وقتی داری تایپ میکنی از صداهایی که ایجاد میشه میتونم کلماتی که مینویسی رو بفهمم،و میگم این ایمیلی که تو نوشتی شاید بتونه یه دانشجوی هنره کم سن و سال رو ذوق زده کنه ولی هیچ تاثیری روی یک آرشیتکت نداره....اگه درست یادم باشه این دوست دختر آخریت،جین،آرشیتکت بود دیگه،نه؟!!!!
جان لپ تاپش رو با حرکتی ناگهانی بست،از جاش بلند شد و شروع کرد تو اتاق راه رفتن،صورتش از عصبانیت قرمز شده بود،پست سر هم آه میکشید،حالش وقتی بدتر شد که دید شرلوک بی توجه به اون دوباره چشماش رو بسته،جان ایستاد،صداش از حد معمول بالاتر رفته بود:
-ببین شرلوک...من یه غلطی کردم و هم اتاقی تو شدم،به خاطر تو بارها و بارها و بارها جونم به خطر افتاده،شدم نوکر بی جیره و مواجیبت،اما هیچ چیز نگفتم و اعتراضی نکردم،دربرابر تمام اینها فقط نیاز به حریم خصوصی دارم.....لا اقل درباره ی مسائل خیلی خیلی شخصیم،میفهمی؟؟؟؟؟
شرلوک بی اعتنا به عصبانیت جان روی کاناپه نشست:
-اوه جان دست بردار.......تو حریم خصوصی داری....همین الان حداقل 5متر از من دوری!!!همین کافی نیست؟!
جان که مثل گلوله ای از آتش شده بود فبجان قهوه ش رو برداشت و  به سمت شرلوک پرت کرد،شرلوک به موقع سرش رو پایین اورد،فنجان با دیوار پشت سر شرلوک برخورد کرد،لکه قهوه روی صورتک زرد رنگ پخش شد،فنجان روی زمین افتاد و با سر و صدای زیادی 1000تکه شد...
شرلوک نگاهش رو از روی دیوار برداشت و با اندکی دلهره به جان خیره شد،هرگز جان رو انقدر عصبانی ندیده بود،در واقع از وقتی بعد از اون غیبت طولانی برگشته بود متوجه شده بود جان دیگه اون مرد آرام و مظلوم گذشته نیست،خیلی حساس تر از قبل شده بود،دوباره احساس گناه به قلب شرلوک برگشت،برای 1میلیونیوم بار با خودش فکر کرد:
-من نباید تنهاش میذاشتم....
از جاش بلند شد،جان وسط اتاق ایستاده بود،رنگش پریده بود و نفس نفس میزد،عصبانیت و ترس و پشیمانی رو میشد همزمان در چشمان سبزش دید،شرلوک جلو رفت،دستاش رو روی شانه های جان گذاشت و گفت:
-آروم باش....معذرت میخوام
چشم های جان از تعجب گرد شد،دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که صدای موبایل شرلوک بلند شد،شرلوک تماس رو وصل کرد،لستراد بود:
-شرلوک؟
-خودم هستم،بگو لستراد
-یه موردی پیش اومده که نمیدونم باید بت بگم یا نه...
-تو هیچ وقت هیچی نمیدونی!چی شده؟
-یه مسئله ای هست،باید بات صحبت کنم
-الان میام
موبایلش رو روی میز گذاشت،لبخند نصفه و نیمه ای به جان زد و گفت:
-برییم اسکاتلند یارد،بد نیست هوایی به کله ت بخوره!
بعد درحالی که با جان از پله ها پایین میرفت بلند داد زد:
-خانم هادسون.......من و جان میریم بیرون،لطفا وقتی برمیگردیم تیکه های چینی شکسته کف زمین نباشه!
صدای فریاد حاکی از ناراحتی خانم هادسون لبخند رو به لب جان برگردوند و باعث شد شرلوک هم واقعا بخنده...



شرلوک و جان در اسکاتلند یارد روبه روی لستراد ایستاده بودند که داشت عکس هایی از چند جنازه را روی میز میچید،شرلوک گفت:
-خب.....اینجا چی داریم؟
-5مرگ طبیعی!
جان و شذلوک هر 2 همزمان و با تعجب به لستراد خیره شدند،جان پرسید:
-منظورت چیه؟مرگ طبیعی؟؟؟
لستراد سرش رو به علامت تایید تکان داد:
-آره،گفتم که مطمئن نیستم باید به شما بگم یا نه.....5نفر که پیرترینشون 59ساله بوده در 3هفته ی گذشته تو آپارتمان هاشون مردن،و این جالبه که به گزارش پزشکان ما هیچ علتی برای مرگشون نبوده....در واقع مرگ طبیعی!مردن،بدون اینکه علتی داشته باشه
شرلوک در حالی که به عکس ها خیره شده بود گفت:
-شاید دقیق بررسی نکردید،مگه میشه بدون هیچ علتی مرد؟؟
بعد عکس پسرک مو قهوه ای رو برداشت و گفت:
-این باید 26،27ساله باشه،اصلا امکان نداره پسری به این سن بی علت بمیره
-میدونم،واسه همین تو رو در جریان قرار دادم
شرلوک سرش رو بلند کرد،عکس ها رو روی میز پرت کرد،با چشم های خوشرنگش نگاه ترسناکی به لستراد انداخت و گفت:
-الان به من میگی؟!انتظار داری با دیدن 4تا دونه عکس بتونم کمکت کنم؟
-هی،جوش نیار....4تا از جنازه ها هنوز توی سردخانه س،به خاطر ویژه بودنشون نگهشون داشتیم،میتونی بری معاینه شون کنی،اینم آدرس خونه ی همه اینایی که مردن،اگه چیز دیگه ای هم نیاز داری بگو
شرلوک نگاهش رو با تحقیر از لستراد برداشت،به سمت در دفتر حرکت کرد،لستراد صدا زد:
-اوی....کجا؟!
-سردخونه،بیا جان....


در سردخانه مالی شرلوک و جان رو به اتاقی برد که 4پیکر بیجان در کیسه های سورمه ای رنگی روی میز بزرگی بود،شرلوک به کمک جان همه ی جنازه ها رو به دقت بررسی کرد.حق با لستراد بود.هیچ آسیب فیزیکی به بدن اجساد نرسیده بود،شرلوک نمونه های خون هر 4 جنازه رو بررسی کرد،هیچ ماده سمی یا شیمیایی یا حساسیت زایی در خونشون نبود.
جان خسته از فعالیتش به میز تکیه داد و به شرلوک گفت:
-ظاهرا هیچ چیزی دستگیرمون نشد
-نه کاملا
-چی؟؟
-رو گردن هر 4تاشون رد خیلی کمرنگی از یه خراش هست،احتمالا رد یه کلید
-سر در نمیارم،یعنی با یه جسم خارجی آغشته به سم گردنشون رو خراش دادن که باعث مرگشون شده؟!
-نه،هیچ سمی تو خونشون نبود
-پس....؟
-فقط یه احتمال میدم....


آخرین ویرایش: سه شنبه 11 تیر 1392 08:04 ب.ظ

 
دوشنبه 9 مرداد 1396 02:02 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It if truth be told was a amusement account it.
Look advanced to more introduced agreeable from you! By the way, how could we be in contact?
دوشنبه 28 فروردین 1396 02:21 ق.ظ
Hi! Someone in my Myspace group shared this site with us so I
came to take a look. I'm definitely loving the information. I'm
book-marking and will be tweeting this to my followers! Wonderful blog and superb design.
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:34 ب.ظ
There's certainly a lot to know about this subject.
I like all of the points you've made.
دوشنبه 24 تیر 1392 01:31 ق.ظ
اواااااا ! بغل چیه ! صحنه نیا فدات شم ! خخخ !
نه ، قراره دعواش کنما ! گفته بودم که میخوام دعواش کنم چیکار میکنم ! یادت نیست ؟!
چهارشنبه 19 تیر 1392 06:11 ب.ظ
وااااااای چه داستان جذابی ! برم بقیه شم بخونم ...
فقط مگه جانو نبینمش !!!
خودت میدونی چیکارش میکنم !
آفتاب
بغلش میکنی؟!
جمعه 14 تیر 1392 04:23 ب.ظ
داره خوشم میاد ! عالی بود فقط یه خورده جان زیادی جوشی میشه !
آفتاب
خیلی ممنون سر پدیا!خب روحیه ش حساس شده دیگه!ضربه روحی و این حرفا...
چهارشنبه 12 تیر 1392 11:03 ق.ظ
عـــــــــــالی بود!
ترکوندی ایول!
تو هم مثه من جان رو عصبی کردی!!
عصبانیتش تو حلقم!
آفتاب
:)
مرسی که اومدی،البته انگشت کوچیکه ی داستان تو هم نمیشه
حالا که اومدی بخشیدمت!
چهارشنبه 12 تیر 1392 08:50 ق.ظ
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب بوده...استنتاجت برخلاف من قویه ها
آفتاب
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم ازت دارکی جونم!
در ضمن من نمیدونم خودم قدرت استفاده از استنتاج رو دارم یا نه ولی تو هم داستانات خییییییییییییلی خوبه و استنتاج های ریزی توشون داره عزیزم!
سعی میکنم امشب بقیه قسمت هاش رو هم بذارم :*
چهارشنبه 12 تیر 1392 12:15 ق.ظ
مرسی آفتاب جونم.خیلی گلی!منتظرم...
آفتاب
وای خوشگل خانومی زیادی به من لطف داریا.....!
سه شنبه 11 تیر 1392 10:56 ب.ظ
راستی یادم رفت بگم دیگه معذرت خواهیت واسه چیه؟داستانت رو به این خوبی شروع کردی.اگه همینطوری پیش بری عالی میشه.میدونی کانلا تونستم قیافه جان رو موقع گفتن اون کلمات تصور کنم واسه همین خیلی خوب بود.
آفتاب
واییییییییییییی خییییییلی خوشحال شدم از شنیدن تعریفت عزیزم! :*
عذرخواهیم برای اینه که خب بالاخره شما خودتون یه وبلاگ مخصوص این کار ساختید،من یه جورایی پامو تو کفش شما کردم!خیییلی معذرت میخوام :(
سه شنبه 11 تیر 1392 10:44 ب.ظ
فقط The last question...این یعنی اینکه میخوای شریمو از بین ببری...به دارکیم همینو گفته بودی...شرییییییییییییییییییییمعلوم نیس واسش چه قدر گریه کنم....شریییییییییییییییییییییییییییی
آفتاب
من؟!!!!من شری رو بکشم؟!!!!!!!خال به شرلوک بیفته من مردم!
مگه من میتونم اون چشم های خوشگلو از بین ببرم الهام جونی؟!
راستی سعی میکنم تا فردا شب داستانو تموم کنم؛گفتم که کل هفته سرم شلوغه،دلم نمیاد معطلتون بذارم
سه شنبه 11 تیر 1392 10:40 ب.ظ
وایییییییییییییییییییی خیلی باحال بود آفتاب جونم سبک نوشته ات یه رگه هایی از طنزم توش داره که من دوسش دارم و خودمم همیشه سعی میکنم همین کارو بکنم ولی کارت درسته آفتاب خانومی!
آفتاب
وایییییییییییییبببببیییییییییی مرسی الهام خانومییییییی! :***
سه شنبه 11 تیر 1392 08:48 ب.ظ
بابا ایول!!!!!!!
از اون تیكش خوشم اومد كه میگه مگه میشه كسی بدون دلىل بمیره!!!
خوشحالم كه دوباره داستان مینویسى!!!
:-)
آفتاب
منم خوشححححححححححححححححالم که وقت میذاری و داستانامو میخونی گلم!! :**
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ