تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - عذرخواهی

عذرخواهی

پنجشنبه 6 تیر 1392 10:28 ق.ظنویسنده : آفتاب

 
چند خطی حرف دارم با دوستای گلی که لطف کردن و داستان بی محتوا و مسخره ی منو خوندن.
وبلاگ زدم فقط برای اینکه همین داستانو بنویسم،تا از فکری که هرشب قبل از خواب میومد تو ذهنم خلاص شم،فکر دختری که به بهانه ادامه تحصیل به لندن میره،اما در کنار درسش دربه در دنبال دیدن بندیکت کامبربچه!پیداش میکنه،با همون ترفندی که تو داستان گفتم(!) توجهش رو به خودش جلب میکنه و تو یه رستوران باش قرار میذاره.
بعدش چی؟چی بش میگه؟چی به سرشون میاد؟!
نمیدونستم،هنوزم نمیدونم که داستان شد فضاحتی مثل این.نقطه ی ننگی برای کارنامه ی نویسندگیم و از همه بدتر باعث خجالت برای شما عزییییزانی که وقت گرانبهاتون رو گذاشتید و داستانم رو تا انتها دنبال کردید.
روند داستان از بعد از قسمت رستوران دیگه باب میل من نبود،اما من محدودیت داشتم و نمیتونستم همه ی افکارم رو وارد داستان کنم و این بش خیلی لطمه زد.به طوری که آخر داستان تبدیل شد به خاطرات یه دختر و نقش بازیگر بزرگ سینما تو داستان از بین رفت!
پایانی که تو ذهنم بود با چیزی که نوشتم زمین تا آسمون فرق داشت.

خودخواهانه س اما ازتون میخوام منو ببخشید.
دوست بی هنرتون
آفتاب
آخرین ویرایش: - -

 
شنبه 18 شهریور 1396 09:58 ب.ظ
Excellent blog here! Also your site loads up very fast!
What host are you using? Can I get your affiliate link to your host?

I wish my web site loaded up as quickly as yours lol
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:07 ب.ظ
I read this post fully on the topic of the comparison of most
up-to-date and preceding technologies, it's remarkable article.
شنبه 14 مرداد 1396 03:13 ب.ظ
Thanks for finally writing about >دختر آذر - عذرخواهی <Loved it!
سه شنبه 3 مرداد 1396 07:48 ب.ظ
I am really impressed with your writing skills and also with the layout
on your weblog. Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Either way keep up the excellent quality writing, it is rare to see a nice blog like this one these days.
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 08:19 ب.ظ
Hmm is anyone else experiencing problems with the images on this blog loading?
I'm trying to determine if its a problem on my end or if it's the blog.
Any feed-back would be greatly appreciated.
شنبه 19 فروردین 1396 08:54 ب.ظ
Woah! I'm really digging the template/theme of this website.
It's simple, yet effective. A lot of times it's tough to get
that "perfect balance" between user friendliness and visual appearance.
I must say that you've done a excellent job with this. In addition, the blog loads super fast for me on Firefox.
Superb Blog!
شنبه 12 فروردین 1396 02:16 ق.ظ
Remarkable! Its genuinely remarkable paragraph, I have got much clear idea regarding from this post.
پنجشنبه 6 تیر 1392 09:15 ب.ظ
من گریه م گرفت رففففففففت ! جدا انگار هنوزم یه بغض تو گلومه ...
ای بابا ....... سعی میکنم هر طور شده امشب برای آخرین بار بیام پیشت
آفتاب
چرا عزیزم؟بغض برا چی؟
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:41 ب.ظ
داستانات خیلی خوب بودن و شوق خوندن داستانات سرعت اومدنم به وبتو بیشتر میکرد !
نمیدونم عالی بودن داستاناتو باید چطوری توصیف کنم ...
فقط میتونم بگم که معرکه بودن ! مثل خودت !
آفتاب
عزیزم.......الان گریه م میگیره ها سارا...
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:28 ب.ظ
دارک مون جون ببخشید کار داشتم نشد خبر بدم ...
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:28 ب.ظ
این چه حرفیه ! داستان به این خوبی و قشنگی و رومانتیکی و از همه مهمتر اینکه تاثیر گذاریش خیلی خوب بود !
مخصوصا وقتی که بغضم گرفت فهمیدم که چقدر توی داستانت غرق شده بودم !
آفتاب
تو که جوووووووووون منی دختر...
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:48 ب.ظ
13 رو میگم
آفتاب
حالا اکشال نداره که،سرش خیلی شلوغ بود سارا،من باید بتون میگفتم،ببخشید

من مانده ام تنهای تنها؟!!!!
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:45 ب.ظ
به آدم هیچ چی نمیگه و یهو میذاره میره
آفتاب
چی؟!منظورتو نمیفهمم
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:34 ب.ظ
معلومه که داری وگرنه من داستانتو دنبال نمیکردم قبلا یکی دیگه از وبلاگا واسه یکی دیگه(یادم نمیاد کی بود)داستان نوشته بود ولی بعد از دو سه قسمت دیگه نخوندمش!
آفتاب
نه بابا اینطوریا هم نیست.....ولی خییییییییلیییییییی خوشحالم که شما داستانمو خوندی :*
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:16 ب.ظ
چه طور میتونم گریه نکنم...راستی تو از 13 خبری نداری؟؟؟خبری ازش نیست...دلم شوریده
آفتاب
چرا خبر دارم امشب میاد وب.این 2روز خیلی کار داشت.
نگران نباش حتما میاد داستانی که بزاش نوشتی رو میخونه دارکی جون!!
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:15 ب.ظ
چه طور میتونم گریه نکنم...راستی تو از 13 خبری نداری؟؟؟خبری ازش نیست...دلم شوریده
پنجشنبه 6 تیر 1392 11:35 ق.ظ
منم خودم یه وختایی داستان مینویسم و میدونم که چقدر سخته مخصوصا طراحی کردن پایان داستان.
داستان تو که فوق العاده بود و به نظر من جور دیگه ای نمیشد تمومش کرد.
از داستان هایی که آخرش به خوبی و خوشی تموم میشه متنفرم!!!!!!
آفتاب
منم از پایان خوش متنفرم ولی پایان دیگه ای که تو ذهنم بود هم خوش نبود.
ممنون به خاطر قوت قلبت رومینا جان :***
پنجشنبه 6 تیر 1392 11:26 ق.ظ
یعنی دیگه نمیخوام یه کلمه ی دیگه در این رابطه بشنومم...کسی که بتونه اشک من رو دراره باهن ترین من میکشمت آفتاب...هنوز گریم بند نیومده
آفتاب
عزیزم گریه نکن دیگه :(
پنجشنبه 6 تیر 1392 11:00 ق.ظ
چیتو ببخشیم آفتاب جون؟همه ی ما از این داستانا رو تو ذهنمون میسازیم ولی جرئتشو نداریم بنویسیمش،همین که تو این کارو کردی نشون میده شجاعی...!
آفتاب
خب همین دیگه فقط شجاعم!قدرت نویسندگیم از بین رفته.......شایدم هیچ وقت اصلا همچین استعدادی نداشتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ