تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 21

اوهام 21

پنجشنبه 6 تیر 1392 10:11 ق.ظنویسنده : آفتاب

 

ما بچه دار شده بودیم!دختر خوشگل و کوچولومون در یه روز سرد و برفی دسامبر(مثل مادرش!)به دنیا اومد.با موهای سیاه فرفری و چشم هایی دقیقا شبیه به پدرش.چقدر خوشحال بودیم.زندگی روی خوشش رو به ما نشون داده بود.مهاجرتمون رو کمی عقب انداختیم تا دخترمون بزرگتر بشه.




خیلی خیلی خیلی خوشحال بودم که به قول خودم خر شدم و اومدم انگلیس دنبال آرزوی پچگانه م!!!
چند روز مونده بود به تولد 2سالگی دخترم که دچار حالت های بدی شدم.حالت تهوع های شدید و تب و سرگیجه.اون موقع بن استرالیا بود،برای بازی تو فیلمی از اسپیلبرگ،یه موفقیت بزرگ.برای همین وقتی تماس گرفت بش نگفتم چه حالی دارم،مطمئن بودم اگه میفهمید پا میشد می امد لندن،و این یعنی از دست دادن بخت اسکار امسال.پس هیچی به اون یا پدر مادرش نگفتم،با لوسی تماس گرفتم و ازش خواستم چند ساعتی دخترم رو نگه داره تا بتونم برم دکتر.
پیش استاد خودم رفتم،اصلا تو مخیله م هم نمیگنجید که قضیه ی جدی باشه،اما وقتی دکتر هفلی صورتش رو درهم کشید و بم گفت باید چند تا آزمایش اورژانسی و خارج از نوبت انجام بدم ترس تو دلم رخنه کرد.با هزار تا نذر و نیاز و دعا آزمایشات رو انجام دادم،اما هنوزم فکر نمیکردم قضیه مهمی باشه.
10روز بعد جلوی هیئت پزشکی نشستم و اونا با مهربانانه ترین لحن ممکن برام توضیح دادن که عمر کوتاه خوشبختی من رو به پایانه.
بیمار بودم،تومور مغزی بدخیم.بم گفتن میتونم عمل جراحی انجام بدم اما ریسک مرگ یا فلج بسیار بالاست.در غیر اینصورت 9ماه تا 1سال دیگه زنده م.
اما من هیچ چیز نمیشنیدم،فقط دخترم جلوی چشمم بود،و عشقم،بندیکت عزیزم،وقتی من نباشم اونا چی کار میکنن؟به دکتر هفلی گفتم به هیچ عنوان نمیخوام هیچ کس مخصوصا همسرم از این قضیه خبردار شه.

یک هفته بعد بن برگشت،عزیز ترین موجود زندگیم،از لحظه لحظه کنارش بودن نهایت لذت رو میبردم!سعی کردم خیلی چیزا رو بش یاد بدم،مثل ست کردن لباس ها!و نگهداری از دخترمون.
بش گفتم دلم میخواد همه مون بریم و ایران رو ببینیم.بن با خوشحالی استقبال کرد.
ویزا گرفتن بن 1 ماهی ظول کشید.به ایران رفتیم،پیش پدر و مادرم که از دیدن نوه شون حسابی ذوق زده شده بودن!

3ماه در ایران موندیم و با عشقم تک تک شهر های ایران رو گشتیم.


کنار رودخانه ی زاینده رود و نزدیک سی و سه پل نشسته بودیم.چقدر از اینجا خاطره داشتم!
سرم رو روی شونه ی بن تکیه دادم و گفتم:
-قشنگه،مگه نه؟
-آره خیلییی!
-بن خیلی دوستت دارم!
دستشو دور شانه هام حلقه کرد،موهامو بوسید و گفت:
-منم همینطور،بیشتر از اونکه فکرشو کنی
-اولین باری که دیدمت یه 9فروردینی بود که دبیرستانی بودم،یه تیکه ی خیلی کوتاه از شرلوک رو دیدم،درنده ی باسکرویل،و با تمام وجودم عاشق اون پسر عجیب و جذاب شدم که چشماش بینظیر بود و موهای مواج مشکیش آشفته بود.
وقتی اومدم انگلستان نهایت آرزوم فقط دیدنت بود اما همه چیز 1000برابر بهتر از تصورات من شد.نمیتونم تصورش رو هم بکنم که زندگی بهتر از چیزی که الان دارم نصیبم میشد.
ولی اگه یه روزی رسید که من نبودم نباید هیچ چیز برات عوض بشه،باشه؟
صورت رنگ پریده ی بن منقبض شد:
-این حرفو هرگز نزن
-بم قول بده که زندگیتو به خاطر نبود من خراب نکنی،باشه؟
-تو حالت خوبه؟!
-فقط بگو باشه
بنی لبخندی زد،از جاش بلند شد و گفت:
-باشه،حالا بی خیال میشی؟!

از پدر و مادرم که میدونستم دیگه هرگز نمیبینمشون خداحافظی کردم و به لندن برگشتیم.از فرصتی که داشتم فقط 1ماه باقی مونده بود و دیگه حتی مسکن های قوی هم نمیتونست سردردم رو آروم کنه...

اون موقع بود که به خاطر اصرار های بن قضیه رو بش گفتم،چشمای خوشرنگش رو هاله ی کدری پوشاند،رنگش از همیشه پریده تر شد،وقتی دستامو 2طرف صورتش گذاشتم تا آرومش کنم دیدم صورتش مثل یه تیکه یخ سرده.نمیتونستم ناراحتیش رو ببینم،از خدا میخواستم اگه قسمتم مرگه پس زودتر برسه تا عذاب کشیدن اونو نبینم.
وقتی از شوک در اومد داد کشید،فریاد زد،گریه کرد و همه ی خونه رو به هم ریخت،بعد با صدای خراشیده گفت:
-چن...چند وقته که خبر داری؟
-10ماه
اشک روی گونه ش جاری شد،بازوهامو گرفت،منو محکم تکان داد و فریاد زد:
-پس چرا به من نگفتی؟؟
به گریه افتادم:
-چطور باید 10ماه ناراحتیت رو تحمل میکردم؟
با گریه دخترم بحث ما هم تمام شد.نمیخواستم تو آخرین روزهای زندگیم بن رو رنجور ببینم،باهم بیرون رفتیم و شهرهای مختلف انگلستان رو گشتیم،من،بن و دخترمون،چیزی فرای نهایت آرزوهای من!
حالا 1هفته س که در بیمارستان بستری هستم.از حالی که دارم فکر نمیکنم مدت زیادی مهمان این دنیا باشم!
با آخرین جانی که در بدنم دارم مینویسم.
دختر زیبای من،سحر!
شانس اینو نداشتم که قصه ی آشناییم با پدرت رو خودم برات تعریف کنم در حالی که در آغوش گرفتمت و موهات رو نوازش میکنم،همونطور که مامانم برام خاطره هاش رو تعریف میکرد.اما همه چیز رو از اول اول ورودم به لندن برات یادداشت کردم.الان که قصه زندگیه منو خوندی من دیگه زنده نیستم و متاسفم که نتونستم خودم کادوی تولد 15سالگیت رو بدم.زندگی بدون عشق هیچ معنایی نداره،و بهت میگم بعد از درست برو دنبال آرزوهات،مهم نیست که چقدر عجیب و غریب باشه!و اهمیتی نده به کسایی که بت میخندن،اگه منم میخواستم به خنده های اونا توجه کنم هیچ وقت این زندگیه کوتاه اما شیرین رو تجربه نمیکردم.

سحر عزیزم تو فوق العاده ترین پدر دنیا رو داری،قدرش رو بدون و همیشه کنارش باش.
تا ابد دوستت دارم
آفتاب

سحر با چشم های اشک بار یادداشت های مادرش رو داخل پاکت قرار داد،روی پاکت نوشته بود:برای سحر عزیزم،تا 15سالگی ش باز نشود!
سحر روی تخت اتاقش نشسته بود،پاهاش رو در سینه جمع کرد،سرش رو روی زانوهاش گذاشت و گریست،برای مادری که فقط خاطراتی گنگ از او به یاد داشت.
دست گرمی موهای سیاه و مواج سحر رو کنار زد،اشک هاش رو از گونه پاک کرد.سحر به چهره ی دوست داشتنیه پدرش دقیق شد،چین و چروک هایی بیشتر از عکس هایی که با مادرش گرفته بود،و موهایی که در 2طرف گیجگاهش سفید شده بودند،پدرش رو بوسید و اونو در آغوش کشید،بن چشمش به نامه ای بود که در دستش قرار داشت:

-برای عشقی که به زندگیم بخشیدی ممنونم آقای بندیکت کامبربچ،حتی با اینکه همه ی اینا فقط تو ذهن منه و (اوهامه)!!!!!!



آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 تیر 1392 10:25 ق.ظ

 
شنبه 19 فروردین 1396 11:02 ب.ظ
Wonderful blog! I found it while browsing on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?

I've been trying for a while but I never seem to
get there! Many thanks
پنجشنبه 6 تیر 1392 09:12 ب.ظ
من الان خودمو دار میزنم ! آفتااااااااااااااب این پایانش شیرین بود ؟
من زیادی تلخ دیدم یا تو زیادی شیرین دیدی ؟
آفتاب
ا خدا نکنه!
نه تلخ بود راست میگی!هم تلخ هم بی تناسب به بندیکت کامبربچ!
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:27 ب.ظ
حالا نه تا اون حد!تو خونه که نمیدونن چرا میخندی!!
آفتاب
:)
راست میگیا!!!
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:27 ب.ظ
خعییییلی قشنگ بود
آخرش رو خیلی خوب تمومـ كردی
من عاشق این جور پایان هام
ولی امیدوارم هیچ وقت دچار همچین بیماری ومشكلی نشی
آفتاب عزیزم خسته نباشی
آفتاب
خیلی ممنون عزییییزم! :*
پنجشنبه 6 تیر 1392 03:21 ب.ظ
وای آفتاب من به تو چی بگم آخه ... اشک تو چشمام جمع شده و بغض هم تو گلوم گیر کرده ...
آخه چرا انقدر تلخ ...
آفتاب
هه اینم همون پایان شیرینی تری که بت قول داده بودم!!
پنجشنبه 6 تیر 1392 02:47 ب.ظ
آورین حالا بخند.خندیدی؟...بخند دیگه.آها این شد!!
آفتاب
الان قهقهه میزنم!
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:41 ب.ظ
آره خب از بابت نزدیکیهمچین فکری کردم واقعا متاسفم عزیزمخب بسه دیگه بیا ناراحت نباشیم باشه؟
آفتاب
باشه! :)
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:36 ب.ظ
منظورت کیارشه نه؟
آفتاب
نه،اونکه سرطان نداشت
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:31 ب.ظ
واییی نمیدونی چه روزای افتضاحی بود روزای اول تو مدرسه هر معلمی میومد پیش من و یکی دیگه از دوستامو قضیه رو می پرسید هر وقتم که یکی میومد اشکم در میومد.منی که بقیه اشکمو به ندرت میدیدن...دوستمم مجبور شد دو هفته بعدش بیاد چون امتحانات ترم بود .خیلی سخته تو دلت غم باشه ولی انقد شاد باشی تا یکی غمشو واسه چن دقیقه فراموش کنه...ببخشید ناراحتت کردم عزیزم...
آفتاب
خواهش میکنم گلم،حرف زدن آدمو آروم میکنه
من تجربه این اتفاق رو داشتم،خیلی نزدیک تر از تو...
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:19 ب.ظ
افتاااااااااااااااااااااااب !!!!!!!!!خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم واس اون قضیه ی قمر در عقربی ک نمی دونم چی شد می ترسیدم بیام پیشت.داستاناتو یک نفس خوندم....پایانش عالی بود.خیلی قشنگ بود خیلی....چرا همش شکست نفسی می کنی؟بغضم گرفته جدی...خیلی قشنگ بود.باورم نمی شه تمومم شد و از همه ی اینا قشنگ تر این جملت بود
" بهت میگم بعد از درست برو دنبال آرزوهات،مهم نیست که چقدر عجیب و غریب باشه!و اهمیتی نده به کسایی که بت میخندن،اگه منم میخواستم به خنده های اونا توجه کنم هیچ وقت این زندگیه کوتاه اما شیرین رو تجربه نمیکردم. "
عالی بود عالی.....
آفتاب
مرسی عزیزم.شما لطف داری
کدوم قضیه؟!
پنجشنبه 6 تیر 1392 11:25 ق.ظ
شاید باور نکنی ولی الان دارم گریه میکنم...چرا این کار رو کردی...یه عمل یه چیزی شاید خوب میشد...آخه چرا...الان همین طور مثل ابر بهار دارم اشک میریزم
آفتاب
آخی........گریه نکن بابا دارکی جون :(
پنجشنبه 6 تیر 1392 10:54 ق.ظ
بغضم گرفت آفتاب جون...گفتی سرطان یاد مادر یکی از دوستای صمیمیم افتادم،یه ماه و نیم پیش فوت کرد...سرطان غدد لنفاوی داش،دلم می خواد گریه کنم ولی انقد دور و برم شلوغ هس که نمیشه...
آفتاب
آخ عزیزم خیلی متاسفم. :((((((
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ