تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 19

اوهام 19

سه شنبه 4 تیر 1392 10:03 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
منو از زمین بلند کرد،پاهام ناتوان تر از این بود که بتونم بایستم،،به بازوهای بن چنگ زدم تا نیفتم،دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و با صدای آرامش بخشی دوباره تکرار کرد:باشه...باشه...فعلا آروم باش،همه ی بدنت داره میلرزه عزیزم...نفس عمیق بکش،آروم باش،باشه؟






دندان هام به هم میخورد و صداش مثل چکش رو مغزم بود،حالت تهوع شدیدی داشتم،با چشمام دنبال وندا گشتم ولی اونجا نبود،بعد کم کم همه جا سیاه شد،صدا های اطرافم انگار از جای خیلی دوری می آمد،بن وحشت زده اسممو صدا میکرد،همه وجودم پر از نیاز برای جواب دادن به اون بود ولی انگار دیگه اختیار جسمم دست خودم نبود،دستاش رو زیر بدنم حس کردم،انگار تو هوا معلق شده بودم،نرمی لب هاش رو روی گوشم حس کردم،نجوا کرد:خواهش میکنم طاقت بیار عزیزم،من بی تو میمیرم.....
بعد از اون دیگه هیچ چیز نفهمیدم...


با نرمی دستی که گونه م رو نوازش میکرد کم کم به دنیای مادی برگشتم،اون موقع ذهنم اصلا کار نمیکرد،زیر لب گفتم؛پدر...
صدای قشنگش که با گریه خراشیده بود گفت:
-عزیزم،خواهش میکنم چشماتو باز کن،دلم براشون تنگ شده...

پلک های سنگینم رو باز کردم،اشک های بنی روی صورتم چکید،با آسودگی آهی کشید و منو بوسید،آروم موهام رو نوازش میکرد،لب های داغمه بسته م رو به سختی باز کردم و با صدای ضعیفی گفتم:من کجام؟
-بیمارستان،تقریبا از اون دنیا برگشتی!دچار حمله ی قلبی شده بودی،3روز تمام بیهوش بودی،دیگه داشتم میمردم،خدا رو شکر،الان حالت بهتره؟
چقدر دوسش داشتم،چشمام رو تو تمام زوایای صورتش چرخوندم،انگار میخواستم تمام خطوط صورتش رو تو ذهنم برای ابد ثبت کنم،سرمو به نشانه تایید تکان دادم،چشمای قشنگ عشقم برق زد،بوسه ای به پیشانیم زد و گفت:
-بذار به لوسی خبر بدم،خیلی نگران بود،تو حیاطه،الان باش تماس میگیرم

وقتی لوسی با گریه و زاری منو در آغوش گرفت فقط چشمام به بنی بود.بن کنارم نشست،انگشت های ظریف و یخ زده م رو در دست های گرمش گرفت،بعد تو چشمام خیره شد و گفت:
-من از رابطه ی تو با جیکوب خبر دارم
مثل اینکه یه سطل آب یخ رو سرم ریختن،صدای زنگ بلندی رو تو گوشم میشنیدم،بنی که متوجه تغییر حال من شد سراسیمه دستمو فشرد و گفت:
-من...من میدونم که شما فقط دوست بودید،میدونم چیزی بین شما نبوده
سرم رو با خشم به سمت لوسی چرخاندم،لوسی دستاش رو به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت:
-قسم میخورم من هیچ حرفی به اون نزدم
بن سریع گفت:
-نه،اون چیزی نگفته
با صعف گفتم:
-مادرت؟
بنی سرش رو به نشانه ی نفی تکان داد:
-نه،من در جریان کار مادرم نبودم،اما لوسی همه چیز رو درباره ی تماس اون به تو گفت،آفتاب باید به من میگفتی
-تو....از کجا قضیه جیک رو فهمیدی؟
بن نگاهی به لوسی انداخت،نفس عمیقی کشید و گفت:

-هانا به من گفت،یه نسخه از عکسایی که برای مادرم فرستاده بود رو برای منم فرستاد....
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 تیر 1392 10:16 ب.ظ

 
سه شنبه 28 شهریور 1396 12:21 ق.ظ
It's impressive that you are getting thoughts from this piece of writing
as well as from our discussion made here.
جمعه 13 مرداد 1396 04:42 ب.ظ
Right here is the perfect webpage for anybody
who wishes to understand this topic. You know so much its almost hard
to argue with you (not that I really would want to…HaHa).
You certainly put a new spin on a subject which has been written about for a
long time. Great stuff, just great!
سه شنبه 29 فروردین 1396 01:15 ق.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your blog and wished to say that I have truly loved browsing
your weblog posts. In any case I will be subscribing on your rss feed and I'm hoping you write again very
soon!
چهارشنبه 5 تیر 1392 04:58 ب.ظ
هانا
نكنه از اول عاشق بن بوده ؟!! واز رابطه تو با بن ناراحت آرههه
چ دوستای مزخرفی داری
بیا با من دوست شو نه تنهـــــا دوست پسرتو بهت بد بین نمی كنم بلكه دوسه تا دوست پسر خوب برات جور می كنم
آفتاب
دختر شرقی جون؟!!!!!!!!!
مرسی که خوندی داستانو! :)
چهارشنبه 5 تیر 1392 03:08 ب.ظ
ای بابا چرا انقد غلط دارم اون آخرشم بعدی هست!!
آفتاب
میدونم الهام جونی!اکشال نداره!
چهارشنبه 5 تیر 1392 03:07 ب.ظ
اون دومیه نه گفتن هستا!نوشتم نگفتن
آفتاب
میدونم فهمیدم!
چهارشنبه 5 تیر 1392 03:06 ب.ظ
مطمئنی آخه بچه ها نه گفتن خوبه نگفتن بده کلا سکوت اختیار کردن!آخه نمیدونم چرا وقتی فک میکنن بده نمیگن لا اقل بگین من کجاش گند زدم که اصلاحش کنم تو داستان بدی!
آفتاب
اصلا بد نبود،استنتاج هات بینظیر بودند
چهارشنبه 5 تیر 1392 01:52 ب.ظ
عاغا من سه تا آدم تو داستانم کشتم بیا بریم هانا رو بکشم بشه چهار تا!واسه دفعه پیش بلیط گیرم نیومد آخه...آخه آدم مگه به دوستش خیانت می کنه؟اصن تو مرام من نیس اینجور کارا...دختره ی نامرد بووووووووووووووووق!
آفتاب
:))
قرار شد با رومینا بریزیمش تو یه چاله پر از مار!!
راستی داستانت خییییییییییلی قشنگ بود الهام جونی! :*
چهارشنبه 5 تیر 1392 12:53 ب.ظ
یراستییییییی که خیلی مشتاقم زودی داستانت رو بخونم
آفتاب
خیلی خوبه!تا شب همه ی قسمت های پایانیش رو میذارم.
فکر کنم 3یا 4قسمت بشه
چهارشنبه 5 تیر 1392 07:53 ق.ظ
ایـــــــــــن هانا هه از اولشم معلوم بود یه مرگیش هستخیلی باحال بود حمله ی قلبی....کفم برید خیلاییییی خوب بود زود زود بقیش رو میذاری ها...راستی منم ادامه ی داستانم رو نوشتم...بیای بخونیش خوشیده میشومدلم برات تنگیده بود
آفتاب
خوشحالم که خوشت اومد عزیییییییییییزم! :*
راستی اومدم دوباره وبلاگت ولی همون پست قبلیت رو دیدم،قسمت سوم،کامنت گذاشته بودم برا این پستت قبلا گلم
راستی امشب قسمت های آخر داستان رو میذارم!
چهارشنبه 5 تیر 1392 12:46 ق.ظ
نــــــــــــــــــــــــه ....... بخاطر بنی جونت نکــــــــــــــــــــــــش .....
( به حالت پانتومیم بخون ! )
آفتاب
:)))))))
مرده شور این بنی جونمو ببرن که انقده شل و وله!!والا به خدا!از همه چی خبر داره اونوقت ساکت میشینه هیچی نمیگه!!!
چهارشنبه 5 تیر 1392 12:18 ق.ظ
وای نه م برای این بود که گفتی : خودمو بکشم ؟
آفتاب
یعنی خودمو نکشم؟!!
بذار بکشم!!!
چهارشنبه 5 تیر 1392 12:07 ق.ظ
وای نه !
اتفااااااقا منم از شنبه دیگه کلا نیستم !
البته به مدت 11 - 12 روز !
البته هنوز قطعی نیست ... ولی خب !
آفتاب
این وای نه ت دیگه برای کی بود؟!!!
چهارشنبه 5 تیر 1392 12:05 ق.ظ
سارا بکشم خودمو؟
فقط و فقط 2روز دیگه میتونیم با هم صحبت کنیم،به این نکته توجه کردی؟
چهارشنبه 5 تیر 1392 12:01 ق.ظ
اون برونبودبرم بودخخخخخخخ
آفتاب
میدونم فهمیدم!!
سحر تو اختصاصی باید حتما بخونیشا،خیلی برام مهمه
چهارشنبه 5 تیر 1392 12:01 ق.ظ
مثل همیشه عالی
فقط حیف که تاهجدهم نمیتونم ادامه ی داستانتوبخونم چون بایدیه مسافرت ضروری برو
آفتاب
واقعا؟؟؟خب آخه وبلاگ فقط تا 2روزه دیگه فعاله،کاش میشد یه جوری تو مسافرتت نت گیر می اوردی،فردا و پس فردا قسمت های آخر رو میذارم و به یه دلیلی دلم میخواد تو حتما حتما بخونیش!
سه شنبه 4 تیر 1392 11:45 ب.ظ
دریا چیه عزیزم؟
باید ریخت تو یه چاه پر از خرچنگ
و مار سمی
و گرد خارش آور
و تیغ تیز!!!!
آفتاب
آره موافقم!!!!
دلت پره ها رومینا جونم!
سه شنبه 4 تیر 1392 10:54 ب.ظ
آفتاب
حرص خوردن خیلیییییییییی هم باحاله!!!
سه شنبه 4 تیر 1392 10:44 ب.ظ
رومینا عاشق اینجور حرص خوردنتم !
آفتاب
منم همینطور! :)
سه شنبه 4 تیر 1392 10:35 ب.ظ
هانای عوضیییییییییییییی
خدا بکشتت
له شی
بمیری
بری تو فاضلاب
دوست حسود دو به هم زن دورو :|
آفتاب
خوشحالم که به عمق این خیانت پی بردی!!!
واقعا دوستای خیانتکار رو باید ریخت تو دریا
سه شنبه 4 تیر 1392 10:25 ب.ظ
احساس میکنم اگر جلو دستت بودم دلت میخواست یه پس گردنیه رو دیگه بهم بزنی ! خ خ خ خ !
آفتاب
نه بابا!
آخر شب بیا باشه؟کارت دارم
سه شنبه 4 تیر 1392 10:24 ب.ظ
آره خب ، جالبه !
آفتاب
جون خودت!!
یه بارم که از دستت در رفت و نظر واقعیتو گفتی پاکش کنم؟؟
سه شنبه 4 تیر 1392 10:23 ب.ظ
نه نبود ! طبیعیه عزیزم ! وقتی میبینه دوستش به راحتی به اون رسیده و اون نه ، خب دیگه ...
اون موقع که جلوش ذوق میکردی باید فکر این روزا هم بودی !
آفتاب
:(
منو باش فکر میکردم این جاش جالبه
سه شنبه 4 تیر 1392 10:21 ب.ظ
آخه آقا دروغ گفتم اصلا !
فراموشش کن !


رومانتیک بود !
آفتاب
نمیخوام............
سه شنبه 4 تیر 1392 10:20 ب.ظ
الان فهمیدم ! خب در هر صورت خوب شد !
اینطوری توفیق اجباری شد که بهش قضیه رو توضیح بدی !
نکنه الانم اشتباه میگم ؟
آفتاب
میخوام ببینم اصلا برات غیرمنتظره نبود که هانا به من خیانت کنه؟؟

فکر کنم این قسمتو بندازم تو جوب بهتر باشه
سه شنبه 4 تیر 1392 10:19 ب.ظ
خب اصلا هندی نبود ! قشنگ بود ...
آهان این خوبه : رومانتیک بود !
آفتاب
:(
دروغ نگو.همون هندی بود که اول گفتی
سه شنبه 4 تیر 1392 10:17 ب.ظ
آره بابا ... نه آخه میدونی چیشد ...
انقدر هی لوسی لوسی کردی و میگفتی لوسی بهت گفته ؟ ، وقتی خواستم بنویسم ، اسمشو یهو قاطی کردم !
اشتباه شد ببخش دیگه ! خ خ !
آفتاب
اصلا منظورم رو متوجه نمیشی
قضیه خیانت هانا به منه.
چون عاشقه بن شده میخواد منو از چشم اون بندازه
حالا فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه شنبه 4 تیر 1392 10:14 ب.ظ
آره دیگه ! اولش ! خب مگه هندی بده ؟
آفتاب
افتضاحه
اگه هندی باشه همون بهتر که نصفه بمونه
سه شنبه 4 تیر 1392 10:13 ب.ظ
ای وای ببخشید اشتباه دیدم !
خب ایول هانا !
آفتاب
اصلا میخونی داستانو؟!!!
هانا از من و جیک عکس انداخته بودو به بن نشون داده بود تا منو از چشم اون بندازه
سه شنبه 4 تیر 1392 10:11 ب.ظ
خیلی هندی بود ولی باحال بود !
ایول آفتاااااااااااااااااااااااااااب !
آفتاب
هندی؟؟؟؟ :( :(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نمایش نظرات 1 تا 30
 

کد آهنگ