تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 18

اوهام 18

یکشنبه 2 تیر 1392 07:06 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
تو کتابخانه بودم که شماره ناشناسی بم زنگ زد،برداشتم،صدای زن مسنی تو گوشی پیچید:
-سلام،خانم آفتاب؟
-بله خودم هستم،شما؟
-وندا ونتهام


قلبم شروع به تپش کرد،مادر بن؟!
-اوه بله بله،حالتون خوبه خانم ونتهام؟
با لحن شادی گفت:
-خیلی ممنون عسلم،میخواستم ازت خواهش کنم دعوت من رو برای امروز عصر بپذیری،قبول میکنی؟
-بله خوشحال میشم،
-پس ساعت 5،وست مسنیستر،شماره 78
-ممنون
-میبینمت
ساعت 4:55دم در خونه ی وندا بودم،از استرس داشتم خفه میشدم،میخواستم با بن تماس بگیرم و بش بگم مادرش میخواد منو ببینه ولی فکر کردم اگه لازم باشه ونتهام خودش به پسرش میگه،در زدم،زنی حدود 40 ساله در رو برام باز کرد که معلوم بود خدمتکاره،با لبخند قشنگی منو به داخل راهنمایی کرد و گفت توی حیاط منتظر خانم کامبربچ باشم،مطیعانه روی صندلی سفید رنگی نشستم.حیاط بسیار زیبایی داشتند،با فضای سبز عالی و استخری بی نظیر،محو زیبایی های باغ بودم که صدایی گفت:
-زیباست،مگه نه؟
سراسیمه از جام بلند شدم،کسی که دیدم با چیزی که تو ذهنم بود خیلی تفاوت داشت،خب من وندا رو با صورت خیلی جوان و لباس یقه باز بنفش،مثل همون عکسی که چند سال پیش ازش دیدم تصور میکردم،ولی زنی که رو به روم ایستاده بود یه پیرزن فرتوت بود!پیرهن زنانه سفید و گلداری پوشیده بود،فکر میکردم یقه ش برای سینه ی پیر و پر از کک و مک او زیادی بازه!باهام دست داد و منو دعوت به نشستن کرد.با لبخند سرتاپای منو چندین بار به دقت برانداز کرد،بعد گفت:
-بن،پسر عزیزم،بش نمیومد انقدر خوش سلیقه باشه!
لبخندی پر از اضطراب زدم،سولاتی پرسید ازم از قبیل اینکه چقدر دیگه از درسم مونده و اینکه شغل پدر و مادرم چیه و من جواب دادم،خدمتکار برامون نوشیدنی اورد،جام پر از نوشیدنیش رو برداشت و گفت:
-پس بن از تو تقاضای ازدواج کرده...
با لحنی آمیخته به شرم گفتم:
-بله خانم کامبربچ
-وندا.....منو صدا کن وندا،اینجوری فکر میکنم خیلی پیر شدم!
لبخندی زدم.
-بن گفت بش جواب مثبت دادی
-خب....بله
بدون اینکه به من نگاه کنه سرگرم نوازش پرژن کت سفیدش شد و گفت:
-خواسته ش رو رد میکنی
نمیتونستم چیزی رو که میشنیدم باور کنم،با سردرگمی بش خیره شدم و گفتم:
-ببخشید...؟!
سرش رو بلند کرد،با چشمایی که دقیقا رنگ چشم های بن بود بم خیره شد و گفت:
-تو با اون ازدواج نمیکینی،نباید این کار رو کنی
یه زحمت خودمو کنترل کردم،گفتم:
-اما چرا؟
-ببین عزیزم،خون هنر تو رگ های بن جریان داره،جایگاهی که الان داره در مقایسه با چیزی که لایقشه فاصله ی زیادی دارن،اون باید روزی تبدیل به یه آل پاچینوی دیگه بشه،حتی بیشتر چون لیاقتش رو داره،ازدواج،اونم با یه دختر کم سن و سال ایرانی،محبوبیت اون رو تا حد زیادی کاهش میده
تمام تنم به لرزه افتاد،خون به گونه هام هجوم اورده بود،نمیتونستم تحقیر تو صداش رو تحمل کنم:
-مشکل من چیه؟ایرانی بودنم چه ضرری به بن میرسونه؟
-عزیزم شما ها هیچ محبوبیتی در جامعه جهانی ندارید،به حرف های سیاستمداران توجهی نکن،خود مردم ایرانی ها رو تروریست میدونن،فقط این تیتر رو تصور کن:ازدواج بندیکت کامبربچ با دختری ایرانی.   محبوبیت بن به خصوص در بین دخترا کم میشه،عزیزم این جلوی پیشرفتش رو میگیره
با خشم از جام بلند شدم:
-خانم کامبربچ...
-وندا
بی اعتنا پافشاری کردم:
-خانم کامبربچ،طرز تفکر شما بسیار ابتدایی و سطحیه،و بهتره بدونید عشقی که بین من و بن هست اینجوری از بین نمیره
انتظار داشتم برآشفته بشه،ولی خیلی ریلکس گفت:
-بشین عزیزم،هنوز حرفام تموم نشده
برخلاف میل قلبیم نشستم،با لبخند موذیانه ای ادامه داد:
-خیله خب...پس یه مشوق بت میدم،چطوره؟
با بدگمانی بش خیره شدم،پاکتی رو به دستم داد،با دیدن عکس های تو پاکت خون تو رگ هام منجمد شد،عکس های من و جیک،اون دست منو گرفته بود،و کادویی که داشتم بش پس میدادم اما جوری تو عکس به نظر میرسید که انگار هدیه من به اون بوده،اشک توی چشمام جمع شد،با صدای لرزانم گففتم:
-این نهایت پستی و رذالته...
با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت و گفت:
- بن تنها پسرم و بزرگترین دارایی مته،فقط سعی دارم جلوی عواملی که اونو از مسیر اصلیش منحرف میکنن رو بگیرم
بعد دستش رو روی دست من گذاشت و گفت:
-خودت باش به هم بزن،من این فرصت رو بت میدم که خودت بری،قبل از اینکه بیرونت کنه
با خشم گفتم:
-اون عاشقه منه
-اوه خدایا....عزیزم اون همه ش عاشق یکی هست!مثلا فکر میکرد عاشق و شیدای الیویا ست ولی با اون هم به نتیجه نرسید،اون به یه دختر عاقل و با تدبیر نیاز داره نه یه عروسک!
-اگه اون با دخترای دیگه ای هم رابطه داشته پس از این عکس های قلابی ناراحت نمیشه
-چرا میشه،اون هیچ وقت همزمان با 2نفر رابطه نداشته،اسم این کار خیانته....





گفت و گوی اون روز با وندا هنوز تو ذهنم تکرار میشد،به چشمای خیس بن خیره شدم،زانو هام به لرزش دراومد،جلوش زانو زدم،با گریه گفتم:
-تو رو خدا همه چیزو تموم کن،کمکم کن برگردم ایران و اونجا درس بخونم،اگه واقعا دوسم داری کمکم کن بن...
بن دستمو گرفت،منو بلند کرد و گفت:باشه...

آخرین ویرایش: - -

 
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:30 ب.ظ
Hi there! This post could not be written any better! Reading through this
post reminds me of my previous room mate! He always kept chatting about this.
I will forward this post to him. Fairly certain he will have a
good read. Thanks for sharing!
جمعه 2 تیر 1396 09:24 ب.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر
شدن مناسب در آغاز آیا واقعا حل و فصل
خوب با من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما موفق به من مؤمن متاسفانه فقط برای بسیار در حالی که کوتاه.

من با این حال مشکل خود را با جهش در مفروضات
و یک خواهد را سادگی به پر کسانی که معافیت.
که شما که می توانید انجام من را قطعا بود در
گم.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:57 ق.ظ
Hi there, i read your blog from time to time and i own a similar one and i was just curious if you get a lot
of spam comments? If so how do you prevent it, any plugin or anything you can suggest?
I get so much lately it's driving me mad so any help is very much appreciated.
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:42 ب.ظ
It's hard to find experienced people about this subject, but you sound like you know what you're talking about!
Thanks
چهارشنبه 25 آذر 1394 08:33 ب.ظ
همه رو خوندم تخیلت عالی بوددددددددد
دوشنبه 18 شهریور 1392 04:25 ب.ظ
دارم بقیه پستاتو میخونم عاشق داستان اوهام شدم یعنی فکر کنم با این نوشتته محبوبیتشو 198% کاهش دادی
آفتاب
مرسی عزیزم ولی کاهش برا چی؟!!!!!
پنجشنبه 6 تیر 1392 12:22 ب.ظ
جدی جدی این عکس مامان بنیه؟ینی تو واقعیتم همینه؟
آفتاب
بله.وندا ونتهام مادر بندیکت کامبربچ.
این عکس چند سال پیششه.الان خیلی زشت شده
سه شنبه 4 تیر 1392 08:45 ب.ظ
جااااان سارا ! ببخشید گلم نمیدونستم اومدی !
آفتاب
خوبی عزیزم؟دلم برات پکییییییییییییییییییییید :'(
سه شنبه 4 تیر 1392 08:32 ب.ظ
ساراا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا و
دوشنبه 3 تیر 1392 01:10 ب.ظ
خدایاخدایاشرهمه ی این آدمارو ازسرزمین كم كن كه اینجوری دل بنده هاتومی شكنن.آخه مگه ماایرانیاچه هیزم تری به اینا فروختیم كه لامصبااینطوری درموردماقضاوت می كنن؟اصلابرن به جهنم.
داستان عاااااااااااااللللللللللللی بود فوق العاده بود.
پیرزن خبیث به جهنم واصلت می كنم تو واقعا مستحق مرگی
آفتاب
بیچاره وندا!الان اون طرف دنیا با خیال راحت نشسته تو خونه ش و روحش هم خبر نداره این سر دنیا یه سری دارن زنده زنده میذارنش تو قبر!!
خواهش سارینا جون :)
دوشنبه 3 تیر 1392 08:49 ق.ظ
مادره ی آشغال ( بوووووووووووووووووووووووووووووق)
آفتاب
حرص نخور دارکی جونم!
دوشنبه 3 تیر 1392 01:22 ق.ظ
یه کار دیگه هم میشه کرد برای کشتنش ...
یه قرص میندازین تو نوشیدنیش و ....... هوشت ... خلاص !
تازه تر و تمیز ترم هست !
آفتاب
خوشحالم که جمعی قاتل جانی دور هم جمع شدیم!!!!!!!!!
مزاح بودا!
دوشنبه 3 تیر 1392 01:16 ق.ظ
من اگر جای تو بودم ، بجای اینکه برم جلوش زانو بزنم و بگم منو از خودت دور کن ، بهش کل قضیه رو توضیح میدادم و میگفتم که اون عکسا اونوطور که به نظر میان نیستن !
به همین راحتی !
دیگه کار به چاقو و ساطور کشی هم نمیرسید !
آفتاب
آقا جانه من هنوز که کل قصه رو نگفتم!به اونجاش هم خواهیم رسید!!
دوشنبه 3 تیر 1392 12:55 ق.ظ
چراپس فردا؟مگه چی شده؟
آفتاب
وای عشقم هنوز درگیر اونی؟!
یه مشکلی برام پیش اومده فردا باید یه مسافرت کوتاه انجام بدم،فرصت آپ کردن ندارم
دوشنبه 3 تیر 1392 12:55 ق.ظ
خوب فکریه!
من ساطور و چاقو گوشت بری دم دستم هست
آر پی جی هم میتونم جور کنم
آفتاب
آر پی جی نه کثیف کاری میشه!
خعععلی شیک و با کلاس با یه کلت کوچولو مچولو قلبشو متلاشی میکنم!!!(من دراکولا شدم!!!!)
دوشنبه 3 تیر 1392 12:52 ق.ظ
دوستان با عرض پوزش یه توضیح بدم که در خط 10،(وست مینیستر)هست،چون میخواستم سریع تایپ کنم اشتباه کردم،الان هم با موبایلم امکان ویرایشش رو ندارم!شرمنده
یکشنبه 2 تیر 1392 11:43 ب.ظ
خجالت نمیکشه با این سنش؟؟؟؟
بمیر دیگه
اه اه اه
پیر خرفت احمق رابطه به هم زن جاسوس کک مکی!!!!
آفتاب
هی وای من!
احساسات عمومی رو جریحه دار کردم!
رومینا جان آرام باش،بعد بیا با الهام بریم سراغش!!
یکشنبه 2 تیر 1392 10:12 ب.ظ
واقعا عكس مادرشه؟!!
یعنی بن همین جوری می ذاره تو بدون هیچ دلیل قانع كننده ای بری؟!!
باید دید قسمت بعدی چی میشه
تچكـــــر
آفتاب
بله عکس وندا ونتهام،مادر بندیکت کامبربچه
موافقم که تا قسمت بعد صبر کنی دختر شرقی جان!
راستی هروقت کامنتت رو میبینم یاد اون آهنگ(دختر مشرقیم من)که ارمیا خوند می افتم! :)))
یکشنبه 2 تیر 1392 09:24 ب.ظ
اشکال داره خیلی هم داره
آفتاب
ناراحن نباش!
تا پس فردا به ادامه ی احتمالیه داستان فکر کن سحر جان!
عجب اسم خوشگلیییییییییییییییییی... :)
یکشنبه 2 تیر 1392 09:19 ب.ظ
پس اون فردا؟؟نــــــــــــــــــــــــه
آفتاب
گریه نکن خب!!اکشالی نداره که!
یکشنبه 2 تیر 1392 09:13 ب.ظ
وای میخوای منودق مرگ کنی؟به جون خودم تافردادووم نمیارم ببینم ادامش چی میشه همین امشب سقط میشم
آفتاب
خدا نکنه سحر جون!
طاقت بیار تا پس فردا شایدم پس اون فردا!!!
یکشنبه 2 تیر 1392 09:09 ب.ظ
عاغا پایه ام!فقط با چی؟اسلحه سرد دوست داری یا گرم؟میدونی وندا کدومو دوس داره؟
آفتاب
اسلحه گرم!3تا گلوله خالی میکنم تو قلبش!!!!
یکشنبه 2 تیر 1392 08:17 ب.ظ
تروریست خودتی وندای نامرد.مادر شوهر بدجنس.من شک داشتم تا لندن برم یا نه ولی میرم.تا اونو نکشمم بر نمیگردم
آفتاب
وای ریلکس باش!کام داون الهام جان!یه نفس عمیییییق بکش.........حالا بریم با هم بکشیمش!!
یکشنبه 2 تیر 1392 08:14 ب.ظ
ای مرده شور این عفریته رو ببرم با اون عکسش،اه اه اه،با اینکه میدونم داستانه ولی باز عصبانی شدم!
خیلی خوب بود،خییییییلییییییییی!
ولی خدایی چقدر شبیه بندیکته،نه؟!جل الخالق!
آفتاب
آره خیلی شبیهه!
حرص نخور مرمرم! :*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ