تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 17

اوهام 17

یکشنبه 2 تیر 1392 12:42 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
روزهای خیلی شادی رو میگذروندم،انقدر که انگار تو خواب و رویا بودم،فکر میکردم دیگه هیچ چیز نمیتونی خوشبختیه منو خراب کنه اما خراب شد.




تو ویلای بن بودیم،کنار دریاچه نشسته بودیم و صحبت میکردیم،اون خیلی خوشحال و سرزنده بود ولی من چندان حال خوشی نداشتم،انگار اونم متوجه شد،بم گفت:
-آفتاب؟خوبی تو؟
دلیلی ندیدم ازش پنهان کنم،موبایلم رو از جیبم دراوردم،یه عکس بش بش نشون دادم،لبخند از لب بنی رفت،به چهره ی عصبانی من نگاه کرد و گفت:
-خب.....خب یه صحنه از فیلمه دیگه....
موبایلو از دستش کشیدم،دوباره به عکس نگاه کردم،عکس بن بود در حال بوسیدن یه بازیگر،میدونستم که بخشی از جدیدترین فیلمشه،بن سرشو پایین انداخت وگفت:
-ببین...من متاسفم،ولی خودت میدونی که...از مسائل شغل من خبر داری
از عصبانیت و ناراحتی داشتم میمردم،با خشم بش خیره شدم و گفتم:
-آره،خبر دارم،و حالا دارم بت میگم برو سراغ کارت،بی خیال من شو
ترس و بهت رو تو صورت رنگ پریده ی بن میدیدم،گفت:
-تو چت شده؟
هق هق گریه ی خودمو شنیدم،اشک میریختمو با صدای شکسته م حرف میزدم:
-بن .....من اشتباه کردم،خیلی وقته که فهمیدم اشتباه کردم،یه اشتباه بچگانه،من یه دختر نوجوون بودم که فیلم های تو رو دیدمو عاشقت شدم،مثل میلیون ها دختر دیگه،اما انقدر احمق بودم که از کشورمو خانواده م بگذرم تا بیام دنبال هیچی.....بن میخوای به زبون بیارم که چقدر پشیمونم؟
پشیمونم،به خدا پشیمونم....بذار همه چیزو تموم کنیم،تو رو خدا بذار برگردم ایران..
رنگ صورتش مثل گچ شد،سردرگم گفت:
-من ....من سر درنمیارم....ببین درک میکنم که به خاطر اون عکس ناراحتی،مظمئنم اگه منم عکسی از تو با یکی دیگه میدیدم خیلییی عصبانی میشدم
با شنیدن این حرفش بدنم به لرزه افتاد.....نه،اون هرگز نباید راجع به اون جریان میفهمید،وندا درست میگفت.....
بن ادامه داد:
-تو از مسائل شغل من خبر داشتی مگه نه؟پس سر در نمیارم چطور الان...
بی وقفه میگریستم:
-بن....این زندگی نیست که من میخواستم،متاسفم که اینو میگم،اما نمیتونم کنار تو خوشبخت باشم...
بن با عصبانیت داد کشید:
-منظورت از این حرف چیه؟
-دلم میخواد برگردم به کشورم،اونجا زندگی کنم،پیش خانواده م،و اگه قرار شد روزی ازدواج کنم با یه آدم مثل خودم،از جنس خودم...
-اگه....اگه مشکلت فقط دوری از خانواده ته،من میام ایران
-نه....تو اینکار نمیکنی
-میکنم،به خاطر تو هرکاری میکنم
-چرا نمیفهمی؟تو داری تو کارت پیشرفت میکنی،معروفی،موقعیتی داری که خیلیا آرزوشو دارن،بن همه چیو خراب نکن،بودن ما کنار هم به همه لطمه میزنه
-اما من عاشقتم...
قلبم به درد اومد...
-واقعا دوسم داری؟
-معلومه....بیشتر از هرچیز دیگه ای تو دنیا
-پس کمکم کن برگردم ایران،این به نفع هر 2مونه...

در تمام مدتی که اینهمه دروغ و چرت و پرت میبافتم فقط چشمم به پشت سر بن،به پنجره ی ویلا بود،به وندا،مادر بن که لبخند پیروزمندانه ای به لب داشت،از فکر دیدار هفته ی پیشم با وندا بدنم به لرزه افتاد.......اون روزی که اون زنگ زد و گفت:.....
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 تیر 1392 07:06 ب.ظ

 
شنبه 18 شهریور 1396 04:00 ق.ظ
Hey there! I just wanted to ask if you ever have any problems
with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and
I ended up losing months of hard work due to no back up.
Do you have any methods to stop hackers?
جمعه 17 شهریور 1396 03:16 ب.ظ
Hey there! This is my first visit to your blog! We are a collection of volunteers and starting a new initiative in a community in the same niche.

Your blog provided us useful information to work on.
You have done a outstanding job!
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:39 ق.ظ
My spouse and I stumbled over here coming from a different web page
and thought I may as well check things out. I like
what I see so i am just following you. Look forward to exploring your
web page repeatedly.
جمعه 13 مرداد 1396 09:26 ب.ظ
Do you mind if I quote a couple of your articles as long as
I provide credit and sources back to your site? My blog is
in the very same area of interest as yours and my users
would certainly benefit from a lot of the information you present here.
Please let me know if this alright with you. Thank you!
دوشنبه 28 فروردین 1396 12:36 ق.ظ
Thanks designed for sharing such a nice opinion, paragraph is fastidious, thats
why i have read it entirely
پنجشنبه 10 فروردین 1396 09:25 ب.ظ
I delight in, cause I found just what I was having a look for.
You've ended my four day long hunt! God Bless you man. Have
a nice day. Bye
یکشنبه 2 تیر 1392 07:48 ب.ظ
من برم این وندا رو بکشم برگردم.کاری باری؟بابای!
آفتاب
نه سلام برسون بش!
یکشنبه 2 تیر 1392 06:55 ب.ظ
این ها همه افکار پریشان یک ذهن بیماره...ببخشش
آفتاب
اگه منظورت از ذهن بیمار خودت بودی که من میکشمت!چرا به دوست عزیزم توهین میکنی؟!
یکشنبه 2 تیر 1392 06:11 ب.ظ
عاغا چــرا هی داستان رو سر قسمت های حساسش كات می كنیوااای دارم می میرم از استرس یعنی ونسا ی بووووووق چی بهت گفتهادامه داستان رو كی می ذاری؟!!
آفتاب
چون که آزار دارم!
یکشنبه 2 تیر 1392 02:32 ب.ظ
تو خیانت کردی و بعدشم مادره فهمیده و داره ازت باج میگیره و اوضاع درهمه و داستانت مثل همیشه عالیه
خلاصه و مفید و کار راه بنداز...چیزی رو که از قلم ننداختم
آفتاب
زبونتو گاز بگیر من خیانت نکردم!
اگه داستانم انقدر قابل پیش بینی بود که دیگه قسمت های بعدش رو نمینوشتم دارکی جان!
یکشنبه 2 تیر 1392 02:20 ب.ظ
نمی تونم ناراحت نشم من دارم میام رمزداستانم اسم واقعی خودت فردابیابخونش دوست دالم عموجون بای بای
یکشنبه 2 تیر 1392 02:18 ب.ظ
نه بابا سارینا جون ... مهم نیست اصلا خودتو اذیت نکن !
یکشنبه 2 تیر 1392 02:17 ب.ظ
ماه شب13الان باخودت میگی ساریناچقدربده كه میتونه بیادوب ولی داستان منونمیذاره باوركن نمی تونم بیام وبت وفردامیخوام داستانت روتووبلاگ بارمزقراربدم منوببخش
یکشنبه 2 تیر 1392 02:11 ب.ظ
همیشه داستاناتو بد جا تموم میکنی آدم میمونه تو خماریش !!!
آخه چراااااااا دعوا کردی باهاش ! مادره رو ولش کن بابا ...
برید دوتایی خوش باشید !!!!
آفتاب
هاهاها!
منتظر قسمت بعدی باش!
یکشنبه 2 تیر 1392 02:08 ب.ظ
ای خداداستانت ععععععععععععععععععععععععععععععااااااااااااللللللللللللللللللی بود
آفتاب
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
گریه نکن بابا!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ