تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 16

اوهام 16

یکشنبه 2 تیر 1392 11:32 ق.ظنویسنده : آفتاب

 
نفسم بند اومده بود،بنی خندید و گفت:
-آفتاب نفس بکش!
سرگیجه گرفته بودم،احساس گیجی میکردم.بنی بازوهام رو گرفت،تو چشماش خیره شدم،دوباره حرفش رو تکرار کرد،بالاخره گفتم:
-را....راستش نمیدونم
بن متعجب شد:
-یعنی چی نمیدونی؟!
-یعنی که.....باید با پدر و مادرم صحبت کنم
-میدونم،میدونم،میخوام نظر خودتو بدونم.
سرمو پایین انداختم،هنوز منتظر جوابم بود،نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که از هیجان میلرزید گفتم:
-آره..!
بن خندید،یه خنده ی پر سر و صدا!دستمو رو چروک های کنار چشمش کشیدم،بش لبخند زدم،ولی تو دلم فکر میکردم کاش نمیخندید تا انقدر چروک تو صورتش بیفته!!!!فکر خبیثانه ای بود....



وقتی رسیدم داخل آپارتمانم سریع به سمت تلفن رفتم،با دستایی که میلرزید شماره خونه مون رو گرفتم،کسی برنداشت،به موبایل مامانم زنگ زدم،گفت میخواد بره اتاق عمل و تا 6ساعت دیگه دستش بنده،قطع کردم،دلم پر پر میزد باهاشون صحبت کنم،میخواستم بفهمم چه واکنشی نشون میدن،گوشه ی کاناپه چمباتمه زدم،تلویزیون رو روشن کردم،اما حواسم پرت بود،یاد مامانم افتادم که اون موقع ها که ایران بودم هر وقت خدا که بن رو میدید چهره ش رو جمع میکرد  و میگفت:
-اون خیییییلی زشته!
و جدی هم میگفت،میدونستم که نظر خوبی نسبت به اون نداره،و پدرم....محال ممکن بود اجازه بده دخترش با یه آنگلوساکسون مسیحی که 15،16سال ازش بزرگتره ازدواج کنه....خدایا،باید چیکار کنم؟

شب باشون تماس گرفتم،دقیقا همون چیزایی رو گفتن که فکر میکردم،اینکه من رفتم اونجا که درس بخونم،اینکه دیگه تحمل این وضعو ندارن،اینکه موقعیت های خیلی خوب و مناسبی برای من هست اگه واقعا قصد ازدواج دارم......نمیفهمیدن،متوجه نمیشدن من چی میگم،آخرین جمله ای که بشون گفتم این بود:
-من بدون بن میمیرم....

2ماه بعد مامانم تقریبا راضی شده بود،و میگفت که سعی میکنه پدر رو هم راضی کنه.دیگه چیزی بهتر از این امکان نداشت!!اون شب رو با لوسی و هانا و بن توی 1 رستوران گرون جَشن گرفتیم و حسابی خودمونو خجالت دادیم!!
اما......انگار خوشبختی قسمت من نبود......

فرداش تو حیاط کالج نشسته بودم،درس میخوندم که دستی رو شونه م خورد،برگشتم،جیکوب بود!
-سلام!مزاحم که نشدم؟
-سلام جیک!نه به هیچ وجه،حالت چطوره؟
-خوبم ممنون،خیلی وقت بود که ندیده بودمت
-ولی من همیشه میدیدمت
سرش رو پایین انداخت،با پنجه پاش یه برگ خشک شده و نارنجی رو له کرد و گفت:
-تو هیچ وقت منو نمیبینی...
متعجب شدم،نمیفهمیدم چرا اینجوری حرف میزنه و حالتش تغییر کرده،آهسته گفتم:
-جیک؟تو حالت خوبه؟
سرش رو بلند کرد،حالت چهره ش دوباره مثل قبل شده بود،لبخند زد و گفت:
-نه!میشه ازت بخوام بعدازظهر با من بیای بریم قهوه بخوریم؟
-نه متاسفم،راستش من کار....
-خواهش میکنم
-گفتم که،متاسفم...
صورت جیک سرخ شد،:
-3ساله دارم ازت میخوام فقط چند دقیقه با من وقت بگذرونی و صحبت کنیم،فکر نمیکنی این رد کردن های مداوم دعوت های من خیلی.........خیلی دور از شانه؟!
یه لحظه جا خوردم،جیک عصبانی شده بود،اصلا بش نمیومد!گفتم:
-باشه باشه،کجا بریم؟

رفتیم تریا نزدیک دانشگاه،جیک رو به روی من نشسته بود،مجبور شده بودم اینجا بیام و اصلا خوشحال نبودم،دلم میخواست با بن صحبت میکردمو بش میگفتم کجا و با کس هستم،ولی وقت نشد.
2تا شعله ی سبز و رقصان تو چشمای جیک بود،خیلی خوشحال بود،گفت:
-شنبه جشن فارق التحصیلی منه
-جدی؟!اوه خدایا خیلی خوبه!بت تبریک میگم!
-میخوام تو هم توی جشن باشی
-حتما!با لوسی و هانا و بن...
-بن نه!
-چی؟!
-خودت تنها بیا،نمیخوام اون باشه
بم برخورده بود،با لحن عصبانی گفتم:
-منظورت چیه؟
-منظورم اینه که ....نمیتونم اونو کنار تو تحمل کنم..
شاک شدم،اون....منظورش چی بود؟
-دوستت دارم،از همون اولین بار که دیدمت دوستت داشتم،قبل از اینکه تو اون  رو ببینی...
رنگ از چهره ش پریده بود،عضلات فکش منقبض شده بود،دندوناشو روی هم فشار میداد،سعی کردم وانمود کنم حرفاشو نشنیدم،با لحن آرومی گفتم:
-جیک...تو تمام این سال هایی که اینجا بودم برای من دوست خوبی بودی،بارها بم کمک کردی،من برات احترام زیادی قائلم،اما....فقط همین
جیک دستمو گرفت،دستمو پس کشیدم،یه جعبه قرمز از جیبش دراورد،داد دست من،
-جیک من نمیتونم اینو قبول کنم
-چرا؟
-چون من.....دارم ازدواج میکنم،با بن
جیک سرشو پایین انداخت،چند لحظه ساکت شد،بعد زیر لب گفت:
-یادگاری از یه دوست،خداحافظ...
و رفت،ساکت و مغموم نشسته بودم که بن زنگ زد،صدای قشنگ و شادش تو گوشم پیچید:
-امشب بریم سینما؟!
آخرین ویرایش: - -

 
یکشنبه 2 تیر 1392 05:38 ب.ظ
پارسالــ با او زیر باران راه میـــ رفتمــ ...

امسال راه رفتن او با دیگری را

زیر باران اشکـــ هایمــ دیدمــ ...

شاید باران پارسالــ ...

اشکــ های فرد دیگری بود ...



آفتاب جونم آپم دوست داشتی بیاااا
یکشنبه 2 تیر 1392 02:29 ب.ظ
بسیار موقعیت فجیعی هست....دل کسی رو شکوندن خیلی سخته...داستانت فوق العاده تاثیر گذار بود....مثل همیشه
آفتاب
با جمله اول و دومت.موافقم.
خییییییلی ممنون دارک مون جان
یکشنبه 2 تیر 1392 02:27 ب.ظ
خب دیگه ... گفتم که نگی نمیدونستم ! خ خ خ !
آفتاب
:)))
یکشنبه 2 تیر 1392 02:05 ب.ظ
آخیش ... خوب شد یه آره گفتی حداقل ما فعلا خیالمون راحت شد !!!!
مواظب بنی تون باش ... ممکنه اون جیک خان بلایی سرش بیاره ها !!!
آفتاب
غلط میکنه بلایی سر بن کوچولوی من بیاره!!!!!!!
یکشنبه 2 تیر 1392 01:50 ب.ظ
آدرس من الان توفرودگاه لندنم بایه هفت تیر توجیبم آدرسوبده
آفتاب
تا چند دقیقه دیگه قسمت 17 رو میذارم،اون وقت میفهمی واقعا کی سزاواره مرگه..
یکشنبه 2 تیر 1392 01:24 ب.ظ
به به … نمی دونم چــرا این داستان رو خوندم یاد توالایت افتادمایوووول خوب بود
آفتاب
منم همینطور!به خاطر اینکه اسمش جیکوب بود!منم لابد (بلا)م دیگه!
یکشنبه 2 تیر 1392 01:17 ب.ظ
زودآدرس این جیكوب لعنتیوبده می خواهم بكشمش به هیچ وجه شوخی نمی كنم پس یالاآدرسو بده.داستان عاللللللللیییییی بود
آفتاب
مرسیییییییییییییییییییییییی!
یکشنبه 2 تیر 1392 01:13 ب.ظ
واااااااااااای راست میگی هاچقدراین قسمتش به هردوداستان هاشبیه بود
آفتاب
آره گفتم که!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ