تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - من متوجه شدم فقط دارم واسه خودم مینویسم،هیچکس مطالبم رو نمیخونه :(

من متوجه شدم فقط دارم واسه خودم مینویسم،هیچکس مطالبم رو نمیخونه :(

شنبه 1 تیر 1392 01:41 ب.ظنویسنده : آفتاب

 

آخرین ویرایش: - -

 
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:34 ب.ظ
Hey! Would you mind if I share your blog with my zynga group?
There's a lot of folks that I think would really enjoy your content.

Please let me know. Thanks
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:27 ب.ظ
Ahaa, its fastidious dialogue concerning this post here at this blog, I have read all that, so now me
also commenting at this place.
شنبه 7 مرداد 1396 05:41 ب.ظ
It's amazing to go to see this web page and reading the views of all
colleagues regarding this piece of writing, while I am also eager of
getting experience.
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:53 ب.ظ
I don't even know the way I finished up right here, however I assumed this publish was great.
I don't recognize who you might be however definitely you are going to a
famous blogger in the event you are not already. Cheers!
شنبه 19 فروردین 1396 11:13 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own blog and
was curious what all is required to get setup? I'm assuming having a
blog like yours would cost a pretty penny? I'm not very internet savvy so I'm not 100%
positive. Any recommendations or advice would be
greatly appreciated. Cheers
چهارشنبه 15 مهر 1394 01:38 ق.ظ
سلام دوست من نترس منم این مشکلو دارم ولی تو بیا سایت من منم بیام سایت تو هی بیام هی بیام مطلبمون بازدید بخوره خخخخخخخ منتظر حضور گرمت هستم بیا پشیمون نمیشی از دیدن سایتم
یکشنبه 2 تیر 1392 12:33 ق.ظ
قسمت جواب دادنم؟ازوداج؟چه جالب!چرازودترادامشونمی نویسی؟مردیم بابا
آفتاب
مینویسم،مینویسم...
شنبه 1 تیر 1392 07:53 ب.ظ
توروخدااینونگو . . . مگه ما برگ چغندریم الان من باهرزحمتی بوداومدم فقط تنونستم توسایرپستانظربذارم داستانات ومطالبت ععععععععععااااااااااااالللللللیییییی هستن اگه اونطورباشه اون وقت من بایددروب سابق داركوتخته كنم پس این حرفارونزن
آفتاب
:)
شنبه 1 تیر 1392 07:02 ب.ظ
تاالان چطوره؟نمیخوادبگی خودم میدونم مزخرفه
آفتاب
نه نه اتفاقا خیلیم خوبه!
من دندان پزشکی بودم الان اومدم ببخشید
فقط میدونی مشکل چیه؟از قسمت جواب دادنت به اون تا حد خیییییییییییلی زیادی شبیه داستانه منه!
شنبه 1 تیر 1392 06:30 ب.ظ
آآآآآآخ یادم رفت خصوصی بفرستم
شنبه 1 تیر 1392 06:19 ب.ظ
الان میفرستما!!!ببخشیدیه کم طولانیه
آفتاب
منتظرم
شنبه 1 تیر 1392 06:05 ب.ظ
باشه
آفتاب
نه!
شنبه 1 تیر 1392 05:58 ب.ظ
طولانیه یه ذره شوبگم؟ازآخراش یااولاش؟
آفتاب
یه خلاصه ای از کلش لطفا،ولی اگه میبینی طولاایه فقط آخراشو بگو.ن
شنبه 1 تیر 1392 05:30 ب.ظ
خوندم چی بگم آخه اگرعروسی سربگیره... یانگیره...درهرصورت کم کم داره ازداستان من دورمیشه
آفتاب
داستان تو چی بود؟
خصوصی بم بگو
شنبه 1 تیر 1392 04:49 ب.ظ
كامنت ها رو ول كن آفتاب جوووون یه نگاه به آمارگیر وبت بنداز ببین چقدر آمارش زیاده
اصلا میگیم هیچ كس نمی یاد وبت ولی به خاطر من ،13 ، دارك مون، سحر والهام و خیلی های دیگه كارت رو ادامه بده لطفا
زود تند سریع باقی داستان رو بزاااار
آفتاب
به روی چشم!
شنبه 1 تیر 1392 04:19 ب.ظ
آفتاب جون میشه یه خواهشی کنم؟؟؟؟؟میشه ادامه ی داستانتوبذاری؟؟؟؟؟؟به خدادارم کفری میشم
آفتاب
چشم!شب میذارم
قسمت 15رو خوندی؟آخه کامنتی ازت ندیدم
شنبه 1 تیر 1392 03:39 ب.ظ
سلام آفتاب جون.دختر انقد نا امید نباش الآن دو ماهه که وبلاگ زدی وبلاگ قبلی منم 4 ماه طول کشید تا اینکه هر پستی باز دید کننده اش زیاد شد.تحمل کن عزیزم.راستی مرسی که منو اینجا دعوت کردی.تا چند دقیقه دیگه باید برم کلاس ولی قول میدم بعدش بیام همه مطالبتو بخونم.
آفتاب
خواهش میکنم!منتظرت هستم
شنبه 1 تیر 1392 03:35 ب.ظ
واااای نگوتوروخدا ماداستاناتودوست داریم و واونارومیخونیم. شایدزیادنظرنذارن ولی خوب کسایی هستن که میان وداستان هاتومی خونن
آفتاب
میسی!
شنبه 1 تیر 1392 03:12 ب.ظ
یعنی الان رسما داری میگی من اینجا بزم؟؟؟
بز نشده بودیم که به امید خدا اونم شدیم...
آفتاب
نه دور از جون!اصلا منظورم این نبود به خدا...
شنبه 1 تیر 1392 02:38 ب.ظ
غصه نخور آفتاب جان ... خیلی ها میان میخونن ولی نظر نمیذارن !
درست میشه ! :)
آفتاب
نه......:(
شنبه 1 تیر 1392 02:08 ب.ظ
میبینی دارک مون ؟ چه میکنه این آفتاب با ما !
ای خدا ما مردیم بقیه ی داستانو بذاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
آفتاب
:(
اون "چیز" رو هم دارم روش فکر میکنم،یعنی همین الان که حموم بودم.روش فکر کردم،الان مینویسمش،دنت وری!
شنبه 1 تیر 1392 01:58 ب.ظ
تو خیلییییییییییی اشتباه فکر میکنی....یعنی چی هی میگی هیچ کس داستانات رو نمیخونه...پس این هه نظر از کجا میاد..ای بابا...ای بابا...من چی کار کنم از دست تو...میخوای ما ها رو دق بدی
آفتاب
نه بابا نسبت به بقیه بلاگ ها اصلا کامنت ندارم،خب آدم دلسرد میشه دیگه :(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ