تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 15

اوهام 15

جمعه 31 خرداد 1392 08:35 ب.ظنویسنده : آفتاب

 

تمام تنم به لرزه افتاده بود،نزدیک بود موبایلم از دستم بیفته،عرق سردی رو بدنم نشست،با آخرین توانی که داشتم فریاد کشیدم:
-بنی کجاسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست؟
لوسی از میان هق هقش گفت:
-بیمارستان،سر صحنه فیلمبرداری براش اتفاقی افتاد.......آفتاب خودتو برسون،قبل از اینکه.........




راضی کردن پدرم برای اینکه بذاره من زودتر از موعد برگردم خیلی سخت بود،اما اونم مثل مامان نمیتونست بیتابی دختر کوچولوش رو تحمل کنه،فردای اون روز به لندن برگشتم،نمیخواستم در مورد اخبار وحشتناکی که مدام از bbc درباره بنی پخش میشد فکر کنم......میدونستم که از جای بلندی پرت شده،مثل شرلوک،ولی ایندفعه حقه ای در کار نبود....

وقتی به سالن اصلی فرودگاه هیترو رسیدم بی اختیار اشک رو گونه هام جاری شد،یاد لحظه ی خداحافظیم با بنی افتادم،نباید تنهاش میذاشتم....
هانا بیرون از سالن منتظرم بود،حسابی رنگ پریده بود و پوست رو گونه هاش کشیده شده بود،وقتی منو دید لبخندی زد و منو در آغوش کشید:
-آفتاب؛عزیزم......دلم برات خیلی تنگ شده بود
-هانا،میخوام بنی رو ببینم...
-نه،تو الان خسته ای،فردا میریم بیمارستان...
-هانا التماست میکنم،منو ببر پیش بنی
هانا سری به نشانه تسلیم شدنش تکان داد،یک ساعت بعد در بیمارستان مرکزی لندن بودیم،بنی در بخش مراقبت های ویژه بود،در کما....ضربه ی سختی به سرش وارد شده بود،نمیتونستم برم پیشش اما حتی از پشت شیشه های حفاظتی هم میتونستم عمق دردش رو حس کنم،اما هیچ کاری از دست من برنمیومد...



3ماه پر از استرس و دلهره رو گذروندم،فقط به خاطر تلفن های پدر و مادرم بود که کلاس هام رو یکی در میون میرفتم،اکثر اوقات تو بیمارستان بودم،با اینکه مادر بنی به هیچ وجه از من خوشش نمیومد اما نمیتونستم دوریشو تحمل کنم،کاری جز دعا کردن نداشتم....

تا اینکه اون روزی که همه انتظارشو میکشیدم رسید،بنی عزیزم اون چشمای خوشگلش رو باز کرد،نمیتونم خوشحالیمون رو تو اون لحظه توصیف کنم،همه از خوشحالی اشک میریختیم.....وقتی بالاخره تونستم بعد از 6ماه دستای بنی عزیزم رو بگیرم اولین چیزی که بم گفت این بود:خیلی دوستت دارم!


چند هفته بعد دیگه حال بنی کاملا خوب شده بود،مرتب مصاحبه های تلویزیونی داشت و خیلی کم وقتی برای من پیدا میکرد،دلم براش خیلی تنگ میشد،تا اینکه یه روز بام تماس گرفت و گفت نظرم چیه آخر هفته با هم بریم بیرون،معلومه که قبول کردم!

بعد از ظهر یکشنبه در بلندترین نقطه لندن بودیم،چرخ و فلک لاندن آی.....

بنی پشت به من ایستاده بود،ساکت  بود،منم چیزی نمیگفتم و محو زیبایی این شهر اسرار آمیز شده بودم،بنی یه دفعه برگشت سمت من،لبخند زد و گفت:

-امروز سومین سالگرد اومدن تو به لندنه!

-اوه آره!!اصلا فکر نمیکردم یادت باشه!

دوباره برگشت سمت ویو شهر،ساکت شد:

-به چی فکر میکنی بنی؟

-به اینکه اگه تو نمیومدی اینجا من چیکار میکردم...

لبخند زدم،قلبم پر از شادی شد،دستمو دور کمرش حلقه کردم،بنی برگشت سمتم،خندید،گوشه ی چشماش چین خورد،تو دلم گفتم:عشقم داره شکسته میشه....

-یه چیزی میخوام ازت بپرسم،قسم بخور که راستشو میگی

-معلومه،من هرگز دروغ نمیگم

-منو دوست داری؟

-البته!این چه سوالیه؟

-با اینکه از مسائلی که تو شغل منه خبر داری؟

-آره

دستامو از دستاش دراوردم و برگشتم سمت شیشه ها،از سوالش یه کم دلخور شده بودم،چند دقیقه ای گذشت،بنی صدام زد:

-آفتاب

برگشتم،چشمام از تعجب گرد شد،یه جعبه قشنگ تو دست بنی بود،با یه انگشتر زیبا!بنی چشماش رو با حالت مرموزی به من خیره کرد:

-با من ازدواج میکنی؟!!!!!



آخرین ویرایش: جمعه 31 خرداد 1392 10:50 ب.ظ

 
سه شنبه 28 شهریور 1396 02:45 ب.ظ
I like the helpful information you provide on your articles.

I'll bookmark your blog and take a look at once more right here regularly.

I am slightly sure I will be informed many new stuff right here!

Best of luck for the next!
شنبه 14 مرداد 1396 09:06 ق.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to say that I've really enjoyed browsing your blog posts.
After all I will be subscribing to your rss feed
and I hope you write again soon!
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:28 ق.ظ
I like the valuable information you provide in your articles.
I will bookmark your weblog and check again here frequently.
I'm quite certain I will learn many new stuff right here!
Good luck for the next!
شنبه 1 تیر 1392 09:12 ب.ظ
راستی زود بقیه اشو بذاریا من کم طاقتم!
آفتاب
چشم!
شنبه 1 تیر 1392 09:10 ب.ظ
عالیییییی بود عزیزم!همه اشو پشت سر هم خوندم ممنون آفتاب جونم!
آفتاب
واقعا دوست داشتی؟!
خییییییییییلی خوشحالم!
شنبه 1 تیر 1392 01:56 ب.ظ
تو ... اون ....ازدواج......کما.....دست.....انگشتر.....من مردم
آفتاب
خدا نکنه!
شنبه 1 تیر 1392 12:55 ق.ظ
بخاطر شغلش ؟ یا درس ؟
آفتاب
هیچکدوم!به خاطر مامانش!گفتم که از من خوشش نمیاد
شنبه 1 تیر 1392 12:53 ق.ظ
خواهش میکنم عزیزم خجالتمون نده !
آفتاب
نتونستی حدس بزنی؟!
شنبه 1 تیر 1392 12:50 ق.ظ
خب تو گفتی نگو منم گفتم باشه !!!
آفتاب
میدونم!باحال گفتی آخه!
کلا خیلی بامزه و شوخ طبعی!
شنبه 1 تیر 1392 12:49 ق.ظ
آهان بقیه نفهمن ... خب باشه ...
مهمان های عزیز لطفا بشینید سرجاتون من نباید بهتون بگم چی میشه !
آفتاب
وای خدا نکشتت دختر!
غش کردم از خنده!!!!!!!!!!!
شنبه 1 تیر 1392 12:46 ق.ظ
اینکه گفتی عشقم داره شکسته میشه ؟
آفتاب
نه!!!عشقم منظورم بندیکت بود و شکسته میشه هم منظورم این بود که داره پیر میشه!
یه چیزه دیگه!
شنبه 1 تیر 1392 12:45 ق.ظ
عروسیمونو عزا کردی رفت !
مهمان های عزیز ، بی زحمت تشریف ببرید خونه هاتون برنامه عوض شد !!!
آفتاب
هیسسسسسسسسسسسس!
*لو نده!تو ویژه هستی بت گفتم!بقیه که نباید بدونن چی میشه!
شنبه 1 تیر 1392 12:44 ق.ظ
آخه چرااااااااا
آفتاب
تو همین قسمت گفتم!دقت کن!
شنبه 1 تیر 1392 12:39 ق.ظ
ببخشید یکم دیر اومدم ... خیلی منتظر شدم ادامه شو بخونم ، ولی دیدم نذاشتی بعدش دیگه رفتم ...
الانم گفتم بذار یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم شاید گذاشته باشی ، که خدا رو شکر شانسم خوب بود !!!
آفتاب
خوشحالم که اومدی
شنبه 1 تیر 1392 12:35 ق.ظ
به بـــــــــــه پس بالاخره تموم شد رفففففففت !
لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی !
یعنی من میدونمو تو اگر جواب رد بدی !
میکشمت !
آفتاب
این وصلت سر نمیگیره عزیزم!
جمعه 31 خرداد 1392 11:58 ب.ظ
چه فایده که داستان بنویسم وقتی سارا جونم نیاد بخوندش؟
جمعه 31 خرداد 1392 10:14 ب.ظ
oh yeeees!!!!
آفتاب
oh no!
زود گول نخورید!اصلا اونجوری نیست که به نظر میاد!
جمعه 31 خرداد 1392 09:10 ب.ظ
الهیییی
من عاااشق این پارا گرافم:
-لبخند زدم،قلبم پر از شادی شد،دستمو دور کمرش حلقه کردم،بنی برگشت سمتم،خندید،گوشه ی چشماش چین خورد،تو دلم گفتم:عشقم داره شکسته میشه....

عالیییییی بود ممنون عزیزم
آفتاب
مرسی عزییییییییییییییییییییییییییییییزم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ