تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 14

اوهام 14

جمعه 31 خرداد 1392 05:22 ب.ظنویسنده : آفتاب

 

روزها خیلی سریع میگذشتن،درس میخوندم،یه کار پاره وقت تو کتابخانه دانشگاه انجام میدادم،با دوستام  وقت میگذروندم،ولی مهم تر از همه زمانی بود که پیش بنی بودم!میتونستم ساعت ها کنارش بشینم و به اون نگاه کنم که با شور و شوق فراوان برام صحبت میکرد،از کارش،اتفاقاتی که تو زندگیش افتاده بود،خاطرات بچگیش و دوران دانشگاهش.....ولی من هیچی نمیشنیدم،تمام مدت محو چشماش بودم و به روزهایی فکر میکردم که آرزوی فقط یک بار دیدیدنش رو داشتم....




تا به خودم اومدم 2سال گذشت!باورم نمیشد!دیگه میتونستم برم به خانواده م سر بزنم،کسایی که دلم برای دیدنشون پر میکشید.......و این به این معنی بود که برای 3ماه از بنی دور باشم....
13 جولای تو سالن  بزرگ فرودگاه (هیترو) با لوسی و هانا که اشک میریختن خداحافظی کردم و قول دادم براشون به عنوان سوغاتی سوهان بخرم!بنی که کلاه سویی شرتش رو کشیده بود رو سرش و عینک آفتابی زده بود که نشناسنش بی صدا گوشه ای ایستاده بود،رفتم کنارش،هیچی نمیگفت،منم نمیتونستم چیزی بگم،بغض مثل یه حیوون زخمی به گلوم چنگ میزد،بغلش کردم،سرم رو تو آغوشش فرو بردم،عطر خوشبوش رو با همه ی وجودم بو کشیدم،میخواستم رایحه ش تو این 3ماه تو مشامم بمونه،دستای قوی بنی دور کمرم حلقه بود،سرم رو بلند کردم،اشک رو گونه شو پاک کردم،لبخند زدمو گفتم:نی نی کوچولوی عزیزم!تا چشم به هم بزنی 3 ماه گذشته و برگشتم پیشت!
لبخند بی رمقی زد،عینکش رو برداشتم،میخواستم دریا و جنگل چشماش رو ببینم،که یه دفعه حس افتصاحی بم دست داد،یه صدایی تو گوشم گفت:دیگه هیچ وقت این چشم ها رو نخواهی دید.....




9ساعت بعد پیش پدر و مادرم و چند تا از دوستان و اقوامم بودم،مامانم با چشمایی اشکبار همه وجودم رو غرق بوسه کرد،پدرم هم با همه ی غرورش بعد از در آغوش گرفتن من به گریه افتاد،از همه جالب تر برادرم بود که حالا دیگه بلند قد تر از من شده بود!


روزهای آروم و شادی رو در تهران میگذروندم،با همه ی دوستام و فامیل هام دیدار کردم،مهمونی های زیادی رفتم و تا تونستم خوش گذروندم و استراحت کردم!ولی بخشی از وجودم تو لندن بود،حتی یه لحظه از فکر بنی و آخرین دیدارمون خارج نمیشدم،اما پدرم نمیذاشت زیاد باش تماس بگیرم،میگفت خوبیت نداره!ین بود که فقط هفته ای یکی دو بار میتونستم صدای بم و دوست داشتنیش رو بشنوم که میگه:دلم برات خیلی تنگ شده!!!!

اواخر مرداد بود،یه شب گرم و شرجی،با صدای فریاد خودم از خواب بیدار شدم،کابوس وحشتناکی دیده بودم،میدونستم کابوس دیدم ولی یادم نمیومد چی بوده،فقط یه کلمه رو مدام تکرار میکردم:بنی.....

بدنم خیس و تبدار بود،با خودم گفتم:بچه نشو!یه دوش بگیری سرحال میای........اما دوش آب سرد هم تاثیری به حالم نداشت،دیگه نمیتونستم تحمل کنم،موبایلمو برداشتم و زنگ زدم به بنی،برنداشت،دوباره و دوباره......بعد از 8 بار جواب ندادنش داشتم دیوونه میشدم،باز به خودم دلداری دادم:الان تو لندن ساعت از 1 بامداد هم گذشته،حتما خوابه،نگران نباش.....حرفام واسه خودمم بی معنی بود،اما چاره ای جز صبر نداشتم،آهنگ red تیلور سوییفت رو گذاشتم و تو بالکن اتاقم نشستم،آهنگ زیبای تیلور حالمو بدتر کرد،با همه ی وجودم اشک میریختم،چقدر دوری از بندیکت سخته،واقعا فراموش کردنش مثل شناختن کسیه که تاحالا ندیدیش....آره تیلور درست میگه.......!دستامو تو سینه صلیب کرده بودم و دردمندانه میگریستم،انگار روحم پیشاپیش به پیشواز یه فاجعه رفته بود......
هرچی به بنی زنگ زدم برنمیداشت،به مرز جنون رسیده بودم،مامانم اول یخورده اخم کرد که باید خجالت بکشم که واسه یه پسر اینجوری بیتابی میکنم،اما کم کم دلش نرم شد و دلداریم داد که هیچی نشده،حتما موبایلش رو جایی گذاشته که صداشو نمیشنوه،و اینکه اگه خدای نکرده چیزی شده بود حتما به من خبر میدادن..............هنوز حرفامون تموم نشده بود که موبایلم زنگ خورد،دویدم سمت موبایلم،لوسی بود،قلبم از جا کنده شد.....دستام یاری برداشتن موبایلمو نداشتن.......با دستایی به سردی یخ گوشیمو برداشتم....
-الو؟
صدای گرفته ی لوسی تو تلفن پیچید:
-ا...الو؟........آفتاب خودتی؟
-آره...
-خوبی عزیزم؟
-مرسی.........
سکوت.
-لوسی؟.........چیزی شده؟
بازم سکوت.....
-لوسی خواهش میکنم،اتفاقی افتاده؟
صدای هق هق لوسی تو تلفن پیچید:
آفتاب،...بنی.........بنی.........باید سریع بیای لندن.......

آخرین ویرایش: جمعه 31 خرداد 1392 05:32 ب.ظ

 
سه شنبه 28 شهریور 1396 04:10 ق.ظ
Does your website have a contact page? I'm having trouble
locating it but, I'd like to send you an email.

I've got some creative ideas for your blog you
might be interested in hearing. Either way, great website and I look forward to seeing it improve over time.
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:26 ب.ظ
I was curious if you ever thought of changing the page layout of your website?

Its very well written; I love what youve got to say. But maybe you could a little more in the way of content so people could connect with it better.
Youve got an awful lot of text for only having 1 or 2 pictures.
Maybe you could space it out better?
یکشنبه 8 مرداد 1396 08:26 ب.ظ
Hi! I realize this is kind of off-topic however I needed
to ask. Does building a well-established blog such as yours take a massive amount work?
I'm completely new to operating a blog however I
do write in my journal everyday. I'd like to start a blog so I can share my own experience
and views online. Please let me know if you have any ideas or tips for new aspiring bloggers.

Appreciate it!
جمعه 16 تیر 1396 06:42 ب.ظ
This design is wicked! You most certainly know how to
keep a reader entertained. Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Great
job. I really loved what you had to say, and more than that, how you presented it.

Too cool!
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 12:24 ق.ظ
Do you have any video of that? I'd like to find
out some additional information.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:46 ب.ظ
Hi just wanted to give you a brief heads up and let you know a few
of the images aren't loading properly. I'm not sure why but I think
its a linking issue. I've tried it in two different browsers and both show the same outcome.
دوشنبه 28 فروردین 1396 01:00 ب.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme.
Did you make this website yourself or did you hire someone to
do it for you? Plz respond as I'm looking to create my own blog and would like to find out where u got
this from. many thanks
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:37 ق.ظ
Amazing things here. I'm very satisfied to peer your article.
Thank you so much and I'm taking a look ahead to contact you.
Will you please drop me a e-mail?
شنبه 1 تیر 1392 01:53 ب.ظ
تو میخوای من رو دق بدی...پس فصل سه شرلوک رو چیکارکنیم....در از شوخی فوقالعاه بود
آفتاب
من الان کلی ذوقیدم!
جمعه 31 خرداد 1392 08:37 ب.ظ
الهییییییی
داستان داره جذاب میشه تازه
یعنی چ بلایی سر بن اومده؟!!
زود تند سریع باقیشو بزار لفطن
آفتاب
تا 5دقیقه دیگه قسمت بعد رو میذارم!
جمعه 31 خرداد 1392 06:59 ب.ظ
زودی ادامه شو بنویس که طاقتمون طاق شد !
آفتاب
الان مینویسم
جمعه 31 خرداد 1392 06:52 ب.ظ
آره به نظر منم یه جوریه ...
خیلی طبیعیه !
آفتاب
:*****************
جمعه 31 خرداد 1392 06:50 ب.ظ
من نمیدونم چرا تو انقدر میکوبی تو سر داستان به این قشنگی !
انقدر طبیعی نوشتی که داشت باورم میشد خاطره ست !!!
آفتاب
:(
نه.......یه جوریه.....
جمعه 31 خرداد 1392 06:47 ب.ظ
یعنی چی ؟
آفتاب
یعنی که داستانم خوب نبود
جمعه 31 خرداد 1392 06:42 ب.ظ
واااااااااای چه هیجانی شد !
داشتی میرفتی لندن مواظب باش نخوری زمین ! :)))))
البته فکر کنم تا برسی اونجا چند جات شکستگی میده !
( البته دور از جونت ! )
آفتاب
هاها!
نمیتونی دروغ بگی سارا...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ