تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 13

اوهام 13

پنجشنبه 30 خرداد 1392 04:38 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
وقتی اون شکلی دیدمش قلبم تیر کشید،بنی عزیز من.....چی به سرش اومده؟






با گیجی سرمو تکون دادم یعنی آره،لبخند زد،چشماش مثل قبلا درخشید،پس اوضاع به اون بدی ها هم نبود!دستمو گرفت،قدم زدیم تا به یه نیمکت رسیدیم،نشستیم،اون زل زده بود به رو به روش،دلم میخواست بش بگم عینکشو برداره،دلم برای چشماش تنگ شده بود،ولی هیچی نگفتن،ساکت ساکت....
گفتم:
-چرا برگشتی؟مگه فیلمبرداری نداری؟
-چرا
-خب پس؟؟
-نتونستم بمونم
برگشت بم نگاه کرد:
-نتونستم.......
سرم رو برگردوندم،سعی کردم بی تفاوت به نظر بیام:
-فرصت بی نظیری به دست اوردی،نباید از دستش بدی
با دلخوری بم زل زد،انقدر ساکت موند تا ناچار شدم سرم رو برگردونم،چیزی که دیدم خون رو تو رگهام منجمد کرد،اشک روی گونه های بنی سرازیر بود!بی صدا اشک میریخت،گاردم رو از دست دادم،دستام بی اختیار رفت روی گونه هاش تا اشکاشو پاک کنه،با صدای درهم شکسته ش گفت:
-چندین بار تو زندگیم فکر میکردم عاشق شدم،به دفعات،ولی حالا میفهمم تو زندگیم هرگز حتی حسی نزدیک به احساسی که الان دارم نداشتم،نمیدونستم عاشقتم،دوستت داشتم ولی فقط به عنوان اینکه بهترین دوستم باشی،اما وقتی رفتم آمریکا فهمیدم بدون تو حتی نفس کشیدن برام مشکله،من عاشق شدم،عاشق تو آفتاب،حاظرم بازیگری رو ول کنم تا پیش تو باشم،همونطور که تو خانواده ت رو ول کردی
خودمم بغض کرده بودم،ولی دلم نمیخواست بازم جلوی اون گریه کنم،با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم:
-نه.....تو الان احساساتی شدی.......منطقی باش،آینده ی درخشانی در انتظارته........برگرد بنی
از جام بلند شدم که دست راستمو محکم گرفت،عصبانی شدمو گفتم:
-چرا همش آویزون دستام میشی؟!ولم کننننن!
-بشین،خواهش میکنم
-نه
یه دفعه دستمو با آخرین توانش کشید،افتادم رو نیمکت،درد جانکاهی تو دستمو بازوم و بعد تو تمام تنم پیچید،اشک تو چشمام جمع شد،بنی بدون معذرت خواهی صورتمو با خشونت تو دستای پرقدرتش گرفت،سرمو چرخوند سمت خودش،تو چشماش چیزی بود که تاحالا ندیده بودم،خشم،خشم شدید،صورتش قرمز شده بود،صورتش تو 3سانتی متری صورت من بود،با صدای بلند تر از حد معمول گفت:
-تو چه مرگته؟!!!مشکلت چیه؟گفتی نرو و من رفتم،اشتباه کردم ولی حالا که برگشتم پیشت،چرا با من اینجوری میکنی؟چرا عذابم میدی؟اگه از من خوشت نمیاد واسه چی اومدی سراغم؟واسه چی منو عاشق خودت کردی؟حالا هم اگه دوستم نداری بگو،قول میدم برم

راهی واسه فرار از دستش نداشتم،اون دیوونه شده بود،با التماس بم خیره بود،برخلاف میل قلبیم گفتم:
-من........دوستت دارم!نمیخوام بری،نمیتونم دوریتو تحمل کنم.....
صورتش برق زد،آهی کشید که نشون میداد خیالش راحت شده،منو در آغوش گرمش گرفت........
آخرین ویرایش: جمعه 31 خرداد 1392 06:35 ب.ظ

 
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:45 ب.ظ
Great post. I was checking constantly this blog and I am impressed!
Very useful information specifically the last part
:) I care for such info a lot. I was looking for this particular info for a very long time.

Thank you and good luck.
شنبه 24 تیر 1396 12:29 ب.ظ
Thank you for any other fantastic post. The place else may just anybody get that kind
of information in such a perfect method of writing? I have a presentation subsequent week, and
I am on the look for such info.
جمعه 25 فروردین 1396 11:33 ق.ظ
Hello to all, how is the whole thing, I think every one is getting more from this website, and your views are fastidious designed for new viewers.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:51 ب.ظ
Pretty! This has been a really wonderful post.
Many thanks for providing this information.
جمعه 31 خرداد 1392 10:07 ب.ظ
چه رمانتییییییییییییییییییییییک!
یه سوال:تو این عکسای قشنگو از کدون سایت میگیری؟؟؟؟؟؟
آفتاب
تو گوگل سرچ میکنم!
جمعه 31 خرداد 1392 01:24 ب.ظ
واااای عالی که چه عرض کنم فوق العاده بود
راستی ببخشید دیروزنتونستم بیام، تمام وقت مهمونی بودم.
آفتاب
خوشحالم که دوست داشتی سحر جان!
خواهش میکنم،امیدوارم خوش گذشته باشه بت
جمعه 31 خرداد 1392 12:44 ق.ظ
آخی ... بیچاره عشقت !
ببین بخاطر تو برگشتــــــــــه ...
ببخشش دیگه ! باهاش برو تنهاش نذار !!!!
آفتاب
سلام!!!هستی سارا جون؟



امروز خییییییییییلی اذیتم کردی سارا....
پنجشنبه 30 خرداد 1392 09:07 ب.ظ
آفتاب عزیزمثل همیشه ععععععاااااالییی بود.اومدم تابهت بگم من چندوقتی دسترسی به نت ندارم یعنی پرسرعتم قطع شدهوباdial up هم نمی شه كارخاصی كرد.پس دوستت دارم عزیزم وامیدوارم موفق باشی.خداحافظ مامانی
ازطرف فندقت
آفتاب
فندقم من فقط تا یه هفته ی دیگه تو نتم،بعدش دیگه هم بلاگو تعطیل میکنم هم احتمالا دیگه نمیتونم بیام،دلم برات خییییییییییییلی تنگ میشه،مواظب خودت و برادرت باش،
از طرف مامانت
پنجشنبه 30 خرداد 1392 06:04 ب.ظ
چــرا من خوندم اون پست رو
آفتاب
از بس بد بود کامنت نذاشتی
پنجشنبه 30 خرداد 1392 05:43 ب.ظ
عاغا ایوووول خوب زدی تو پـر بن فكر كرده كیهدخترای ایرانین و نازكردنشونوعاشق دو خط آخرشمممم
ممكنه برای امروز بازم پست بزاری یانه ادامه داستان رو فردا می زاری؟!!
آفتاب
مرسی عزیزم!
آره احتمالا تا شب یه پست دیگه هم بذارم.
جالبه همه فقط پست های اوهام رو میخونن!اون پست خیس مثل رویا رو هیچکس نخوند؟؟؟
پنجشنبه 30 خرداد 1392 05:20 ب.ظ
مثل همیشه...عالی و عاشقانه و دراماتیکقلیان احساساتش من رو کشته...عالیییییییییی
آفتاب
مرسی عزیزم،لطف داری!
:*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ