تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 11

اوهام 11

پنجشنبه 30 خرداد 1392 11:17 ق.ظنویسنده : آفتاب

 
جلوی کافه باترفلای نشسته بودیم و بستنی میخوردیم،که یه دفعه بنی گفت:
-من میخوام برم آمریکا



قاشق بستنی توی دستم رو هوا موند،نمیتونستم چیزی رو که میشنیدم باور کنم،گفتم:
-چ..چی؟
-باید برم آمریکا،هالیوود،3تا پیشنهاد عالی بم شده که قرار شد 2تاش رو قبول کنم!
-قرار شد؟!!!
-آره!با مدیر برنامه هام و چند تا مشاور و فیلمساز صحبت کردم و اونا بم گفتن این میتونه سکوی پرتاپ من باشه برای اینکه جایگاهم رو به عنوان یه بازیگر حرفه ای هالیوودی تثبیت کنم.
شور و شوق کودکانه ای تو صورتش بود،اما من حالم خراب شد،احساسات ضد ونقیضی همزمان بم هجوم اورد،هم خوشحال بودم از موفقیتش هم از اینکه از پیشم بره و احتالا دیگه هیچ وقت نبینمش.....

با خشمی ناخواسته از لابه لای دندان های به هم فشرده م بش گفتم:
-خب اگه مشورت هات رو هم کردی و تصمیمت رو هم گرفتی دیگه چرا اومدی سراغ من؟
لبخند از لب های بنی رفت،با تعجب بم نگاه کرد و گفت:
-آفتاب؟...سر در نمیارم،چرا انقدر عصبانی هستی؟
خنده ای عصبی سر دادم،مثل دیوونه ها شده بودم:
-ها ها!میگی چرا عصبانی هستم؟!!فکر میکنی چرا؟همه چیزمو به خاطر تو رها کردم و اومدم اینجا،فقط به خاطر تو....میدونی تو این 10 ماهی که اینجام پدرم بیشتر از 5،6بار اونم کوتاه بام صحبت نکرده؟
صدام بیش از حد بالا رفته بود،مشتری های دیگه ی کافه برگشته بودن و به ما نگاه میکردن،اشکام رو گونه هام سرازیر بود:
-من همه این چیزا رو تحمل کردم به خاطر عشقی که به تو دارم...
-خب من هم دوستت دارم آفتاب،این چه حرفیه که میزنی؟
-دوستم داری؟
-آره معلومه!
-خیلی خوب،پس نرو آمریکا،تو همین جا هم موقعیت عالی داری،نرو...
بنی ساکت شد،چند بار لباش رو باز کرد تا چیزی بگه ول منصرف شد،صدای شکستن قلبم رو میشنیدم،اشکام صورتم رو میسوزوند،اومدم از جام بلند شم که محکم دستامو گرفت،گفت:
-چرا اینجوری میکنی؟من اومدم بت بگم بیا با هم بریم
-تو خوب میدونی که نمیتونم
-چرا نمیتونی؟
-چون من دارم اینجا درس میخونم
-اونجا هم میتونی درس بخونی
-نه...نمیتونم....دیگه به خاطر تو زندگیه خودمو خراب نمیکنم

کوله پشتیم رو برداشتم،اشکامو از گونه هام پاک کردم و با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:
-منم واسه تو یکی بودم عین بقیه دخترایی که عاشقتن...تقصیر خودم بود که فکر میکردم رابطه ی بین ما خیلی خاصه....برو دنبال موفقیتت....موفق باشی آقای بندیکت کامبربچ

با سرعت راه افتادم،بنی دیوانه وار اسمم رو صدا میزد،توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم،محکم بازومو گرفت،منو با شدت و خشونت برگردوند سمت خودش،صورتش قرمز و برافروخته شده بود،صداش میلرزید،چیزی که قبلا ازش ندیده بودم:
-تو چرا اینجوری میکنی؟
-ولم کن
-من دوستت دارم،چرا به این شک داری؟
-گفتم ولم کن
-فقط برای 1سال شایدم یکم بیشتر،میرم و برمیگردم
-گفتم ولم کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!
دستامو از چنگش در اوردم،ناخنای کوتاهش دستمو خراش داد،با ترس به بازوهام که از فشار دستش قرمز شده بود نگاه کرد و با لکنت گفت:
-عزیزم....متاسفم.....بذار...بذار کمکت کنم
اما درد قلبم در مقابل درد بازوهام هیچ بود،واسه آخرین بار به چشماش نگاه کردم،بعد با همه سرعتی که داشتم شروع کردم به دویدن،صداشو از پشت سرم میشنیدم ولی برام مهم نبود،من بندیکت رو از دست داده بودم......


به خونه ی ساکت و خالیم رسدم،هانا رفته بود سئول،لوسی هم به شفیلد،فقط من بودم که نا 2 سال نمیتونستم از کشور خارج شم و برم پیش خانواده م،انقدر تو اتاق نشیمن خالی و سوت و کور نشستم تا شب شد،موبایلم بیشتر از 150تا میس کال داشت،به جز 6تاش بقیه از بنی بود،اون 6تا هم لوسی بود که نمیدونستم چیکار داشت،اهمیتی هم برام نداشت،من زندگیمو باخته بودم،میتونستم برم دانشگاه تهران،با دوستام که همه حسرت اون دانشگاه رو مکشیدن میرفتیم بیرون،پاساژ تیراژه،دربند،با مامان بابام میرفتیم شمال،یه زندگیه رویایی و نرمال،اما به خاطر یه فکر احمقانه خوشبختی محضی که داشتمو در ازای این تنهایی دادم....
پا شدم رفتم آب بخورم،یه لحظه از جلوی آینه رد شدم،برگشتم،با نفرت و ترحم به موجود علیل توی آینه خیره شدم،کسی که همه چیزشو از دست داده،یه دختر پوچ،که میتونست زندگیه بینظیری رو تو کشور خودش داشته باشه،یه موجود منفور،ازت متنفرم.....ازت متنفرم.....ازت متنفرممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم......

صدای شکستن شیشه ......آینه جلوی چشمام هزارتیکه شد......هزار تا چشم آبی وحشت زده بم خیره شده بودن......خون گرم و سرخ روی دستم جاری شد.....آیینه ها خونی شده بودن......بچه بودم،با خاله زاده ها و عمو زاده هام تو باغ پدربزرگ میدویدیم.......با دوستای دبیرستانیم تو اردو کنار زاینده رود آب بازی میکردیمو جیغ میکشیدیم........سردمه....خیلی سردمه.......تو بالکن خونه خوابم برده........مامانم چادر نمازش رو آروم میندازه روم....چادر بوی یاس میده......مامانم گونه مو میبوسه.....بابام موهامو آروم نوازش میکنه......میگه دوست دارم دختر کوچولوی بابایی...........لبخند میزنم،پس راست میگن موقع مرگ همه زندگیه آدم از جلوی چشمش رد میشه........بعد یهو دیگه نه سردمه نه درد دارم.........آروم میشم.
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 خرداد 1392 11:56 ق.ظ

 
شنبه 14 مرداد 1396 08:58 ق.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your blog and in accession capital to assert that
I get in fact enjoyed account your blog posts. Any way I will be subscribing
to your augment and even I achievement you access consistently rapidly.
شنبه 19 فروردین 1396 02:57 ب.ظ
I don't know whether it's just me or if everybody else encountering problems with your site.
It appears like some of the written text in your posts are running off the screen. Can someone else
please comment and let me know if this is happening to them
as well? This may be a issue with my web browser because I've had this happen before.
Cheers
پنجشنبه 30 خرداد 1392 03:56 ب.ظ
لحظه ی مرگش رو عالییییییییییییییییییییییی توصیف کرده بودیاشکم درومد
آفتاب
مرگم!!نه مرگش!!!
مرسی عزیزم!
گریه نکن دارکی :((((
پنجشنبه 30 خرداد 1392 02:17 ب.ظ
عااااااااااااااشقش شدم!!!!
آفتاب
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 01:40 ب.ظ
من دارم میرم.موفق باشی.درمهربانی همچون باران باش كه گل سرخ یاعلف هرزبرایش فرقی ندارند ازوب سكوت باران.همچون آفتاب باش برهمه بتاب بی تفاوت به آنكه نورت چه كسی رازنده می كندخاری سخت یاگلی لطیف.خداحافظ
آفتاب
بابای!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 01:32 ب.ظ
هیچی ولش كن .. . ببین توروخدابه وب سابق دارك سربزن اونجوری من فك می كنم هیشكی مطالبمودوس نداره
آفتاب
اکی
پنجشنبه 30 خرداد 1392 01:22 ب.ظ
بیچاره ی پررو
آفتاب
اوا!!!!چی گفت بم مگه؟؟؟؟
پنجشنبه 30 خرداد 1392 01:11 ب.ظ
نه آفتاب جووووون اتفاقا خیلی هم دوست داشتم ولی فكر می كنم قسمت بعدش جذاب تره
آفتاب
امیدوارم اینطور باشه!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 01:06 ب.ظ
بنی واقعاخجالت نكشیدپرروشده حالا به مامان من میگه فلان وبهمان
آفتاب
چیزی نگفت بم بیچاره!!!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 01:00 ب.ظ
خون گرم و سرخ روی دستم جاری شد.....آیینه ها خونی شده بودن...

به این میگن خون و خون ریزی !!!
آفتاب
آها....بله!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:51 ب.ظ
وای كه توچقدردرنصفه جون كردن آدم تبحرداری . ببین ازمن دلگیرنیستی كه؟
آفتاب
نه نیستم!
نصفه جون چیه فعلا کل جون خودمو گرفتم!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:42 ب.ظ
آاااااااااافتاب جون من ادامه شوبنویس تانمردم. مممممممممممممممممممممررررررررریییییییییس عالیییییییییییییییییییی بود.
آفتاب
خواهششششششششششششششششش میکنم فندقم!
تا 2ساعت دیگه بقیه شو مینویسم
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:39 ب.ظ
آهااااااان حالا تازه درست شد !
فعلا هم که همین کارو کردی ... خون و خونریزی راه انداختی !!!
آفتاب
چیکار کردم مگه؟!!!!!!!




حالا دیگه بی خدافظی میری؟ :(
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:34 ب.ظ
خوب بوووودولی بیچاره بننچ نچ نچ عاشق چ دختر حساسی شده…
آفتاب
معلومه دوست نداشتیا
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:34 ب.ظ
باور کن !
موهاش سفید شده ، چشماشم ضعیف شده انقدر در غم دوری تو گریه کرده !
آفتاب
الهی بمیرم براش!!!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:16 ب.ظ
چه استدلالی واقعا !
باشه هرطور خودت میخوای ...
ولی بدون که اون الان در دوری تو پیر شد رففففففففففت !!!
حالا خود دانی !
آفتاب
آره حتما!!!!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:14 ب.ظ
تو که اینهمه پاش نشستی ... خب چند سال دیگه م میشستی !
تازه میزان عشقت هم دو برابر میشد !!! خ خ خ!
آفتاب
میرفت هالیوود فیلم منحرف بازی میکرد منو یادش میرفت!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:11 ب.ظ
ها ها ها ! چی چی مردم !
من قلبم با باتری قلمی کار میکنه ها ، اذیت نکن !!!
آفتاب
قربون اون باطریت برم!
مردم دیگه چیکار کنم؟!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:07 ب.ظ
حالا آینه ی بدبختو چرا شکستی !
کی میخواد پول آینه بده حالا !
آفتاب
من که مردم یا هانا میده یا لوسی!!!!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:07 ب.ظ
آفتاب خیلی دیوونه ای !
آخه چرا ولش کردی
وای خدا ... این همه جورتو کشید ...
آخه چرا !
آفتاب
اذیتم کرد خب!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:03 ب.ظ
:-SS
ای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییی!
چرا انقدر با احساسات من بازی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
آفتاب
عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!!!1
دوست داشتی داستانو؟!!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:02 ب.ظ
هرچی پیش میره داستان رئال تر و باورپذیر تر میشه......من دیگه نمیدونم چی بگم......عالییییییییییییی
آفتاب
مرسییییییییییییییییییییییییییی
پنجشنبه 30 خرداد 1392 11:59 ق.ظ

خیلیییییییییییییییییییی احساسی بووووووووووووووووووووووووووود
اشکم دراوومد بی انصاف
حالا یعنی دیگه مردی تموم؟این قسمت آخر بود؟
آفتاب
ا واااااااااا گریه نکن مریم جون!اون چشمای سیاه خوشملت ضعیف میشه!
نه قسمت آخر نبود،چند قسمت دیگه مونده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ