تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 10

اوهام 10

چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:17 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
گوشیه آیفون همینجور تو دستم مونده بود،صدای خنده ش تو گوشم پیچید:
-من تو ماشین منتظرم مادام!
-خیلی ممنون،نمیخواشتم مزاحمت بشم...
-بیا پایین لطفا!




با هانا و لوسی خداحافظی کردم،یه بار دیگه خودمو تو آینه چک کردم،یه پیرهن سبز یشمی پوشیده بودم با یه شلوار سیاه خیلی زیبا،موهای قهوه ایم رو هم لخت رو شونه هام ریخته بودم و چتریم رو تو صورتم،پالتوی سیاهم رو پوشیدم و رفتم پایین.
بنی ایستاده بود و تکیه داده بود به یه بی ام دابلیو سفید رنگ و لوکس،با دیدنش نفسم بند اومد،از همیشه جذاب تر و زیبا تر شده بود،کت و شلوار سورمه ای تیره،پیرهن سفید و کراوات آبی تیره،موهاش رو خیلی بهتر از همیشه درست کرده بود،منو که دید تکیه ش رو از ماشین برداشت،لبخندی زد و گفت:
-واو!چه خانم زیبایی!افتخار همراهیتون رو دارم دوشیزه ی زیبا؟!!
لبخندی زدم و تشکر کردم......


وقتی رسیدیم به سالن آلبرت هال همه خبرنگارا و مردم ریختن دورمون،انقدر عکس انداختن و شلوغ کردن که حالم داشت به هم میخورد،خدا رو شکر که کنسرت شروع شد و دست از سرمون برداشتن....

صدای آدل واقعا بی نظیر بود،اجراش فوق العاده........وقتی آهنگ SOMEONE LIKE YOUرو اجرا کرد همه ی سالن باهاش هم صدا بودن،همون موقع بنی سرش رو نزدیک من آورد و با صدای مخملیش آروم گفت:فکر نمیکنم هرگز بتونم مثل تو پیدا کنم....








چند ماه گذشت،اول ماه جون بود،تعطیلات تابستونیه ما شروع شده بود،مادرم در جریان دوستی من و بنی بود،خیلی بم هشدار داد که یادم نره برای چی رفتم اونجا،من باید پزشک میشدم.
رابطه م با هانا و لوسی خیلی صمیمی شده بود.همینطور با بنی،همه ی کالج میدونستن من با اون دوستم!!!خودم خیلی از این وضع راضی نبودم ولی تو فیس بوک و توییتر عکسای ما دست به دست میچرخید.
وقتی روز آخر ترم از دوستام تو دانشگاه خدافظی کردم دم در بنی رو دیدم،با خنده ی قشنگ همیشگیش منتظرم بود،
-سلام خانم دکتر!
-سلام !
-حوصله داری بریم بستنی بخوریم؟
-چرا که نه!


چند دقیقه بعد اون حرفی بم زد که لبخند رو لبام خشکید.....
آخرین ویرایش: جمعه 31 خرداد 1392 06:36 ب.ظ

 
شنبه 31 تیر 1396 09:11 ب.ظ
I am curious to find out what blog platform you
have been using? I'm experiencing some small security issues with my latest website and
I would like to find something more risk-free. Do you have any solutions?
پنجشنبه 29 تیر 1396 07:52 ق.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I could
add to my blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping maybe you would have some experience with
something like this. Please let me know if you run into
anything. I truly enjoy reading your blog and I look forward to your new
updates.
پنجشنبه 29 تیر 1396 12:35 ق.ظ
After looking into a number of the blog posts on your blog, I honestly like your way of writing a blog.
I book-marked it to my bookmark website list and will be checking
back soon. Please check out my website as well and let me know how you feel.
چهارشنبه 28 تیر 1396 08:50 ب.ظ
Hello my loved one! I want to say that this article is awesome, nice written and come with almost all important infos.
I'd like to see more posts like this .
چهارشنبه 28 تیر 1396 07:40 ق.ظ
I think the admin of this site is actually working hard in favor of his web page,
since here every data is quality based information.
دوشنبه 26 تیر 1396 06:01 ب.ظ
I'm not sure where you're getting your information, but great topic.
I needs to spend some time learning much
more or understanding more. Thanks for wonderful info I was looking for this information for
my mission.
جمعه 25 فروردین 1396 12:27 ب.ظ
Nice post. I learn something totally new and challenging on sites I
stumbleupon on a daily basis. It will always be helpful to read content from other authors and
practice something from their web sites.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:10 ق.ظ
I got this web page from my pal who informed me concerning this site and at the moment this time I am visiting this web site and reading very informative articles at this time.
پنجشنبه 30 خرداد 1392 12:00 ب.ظ
نرفتم !
آفتاب
ای جووووووووووووووووووووووووووووونم!برو بخون گذاشتم قسمت بعدو
پنجشنبه 30 خرداد 1392 11:36 ق.ظ
آفتااااااااااااب من تا شب دیگه نیستم ... داستانتو کی میذاری پس ؟ :(
آفتاب
وایسا تو رو خدا...........گذاشتمش


وای به خدا اگه رفته باشی خودمو نمیبخشم.... :,(((((
پنجشنبه 30 خرداد 1392 11:30 ق.ظ
سلام ! هستی ؟
آفتاب
سلام!آره هستم
پنجشنبه 30 خرداد 1392 10:53 ق.ظ
بابا!!!!!!!هنوز نیومده اهنگsone on like u ؟اینا ک هنوز اول راهن....
آفتاب
نه دیگه یه مدت گذشته مثلا،من سیر وقایع رو تند کردم!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 10:45 ق.ظ
عاااااااالللللییییی.نكنه میخواد...؟
پنجشنبه 30 خرداد 1392 09:49 ق.ظ
چی گفتههههههههههههه؟؟؟؟؟ازدواج؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی میگییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟نگوووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به این میگن آسمون ریسمون بافتن
آفتاب
ازدواج؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه فکر نکنم!!!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 01:45 ق.ظ
من تا فردا دق میکنمممممممممممممم....
همین الان بگو بقیه شو تو رو خدا.....
آفتاب
بابا تاحالا کدوم نویسنده ایو دیدین که 3قسمت از داستانش رو تو یه روز بذاره به جز من؟!!
خوب بود بین هر 2قسمت قشنگ یکی دو هفته فاصله میذاشتم؟!!!
دندون رو جگر بذار دیگه مریم جون!
فردا تا قبل از ظهر میذارمش،قول
چهارشنبه 29 خرداد 1392 10:29 ب.ظ
تا آدم میاد بره تو جو رمانتیکی یهو یکی این وسط پابرهنه راه میره !!
آخه چرا !
حالا بهت چی گفت ؟ زود تند سریع بگو !
آفتاب
نمیگم!سورپرایزه!فردا میفهمی!!فردا صبح میذارم ادامه شو
چهارشنبه 29 خرداد 1392 09:34 ب.ظ
چشم حتما میام
آفتاب
قدمت روی چشم!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 09:25 ب.ظ
عاغا زود تند سریع ادامشو بزارقلبم داره میاد توحلقم
آفتاب
حتما!فردا قبل از ساعت 12میذارمش!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 09:02 ب.ظ
وااااااای حالاکی ادامشومیذاری؟فردا؟؟؟؟
آفتاب
بله!منتظر اومدنت هستم سحر جان!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:57 ب.ظ
وااااای خداچی میشه حالا؟باباآفتاب جون من یهوسکته رومیزنما!
آفتاب
خدا نکنه سکته کنی عزیزم!
قسمت بعد حسابییییییییییی سورپرایزه
چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:54 ب.ظ
هموووون!
بهش بهم چه فرقی میکنه؟؟
فحش نده
آفتاب
من غلط بکنم فحش بدم به شما!!!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:50 ب.ظ
چی بهش گفته؟؟؟
خاک بر سرم کنن!
اصن من از همون اولش به بنی مشکوک بووووودم
دارم someone like you گوش میکنم :دی
آفتاب
من عاشششششششششششق این آهنگم!!!
منظورت اینه که چی (بم)گفته؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ