تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 9

اوهام 9

چهارشنبه 29 خرداد 1392 05:44 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
نفسم بند اومد،به گوشام شک کردم،ولی اون برق توی چشماش......اون که فارسی بلد نبود!
با لکنت گفتم:
-تو.....تو فارسی بلدی؟؟؟






خندید،سرش رو تکون داد و گفت:
-نه!
-پس....پس از کحا...
-لازم نبود کلماتت رو معنی کنم!چشمات خیلی گویا تر صحبت میکنه!
گونه هام داغ شده بودن،از جام بلند شدم و گفتم:
-من....من خیلی متاسفم....باید برم
لبخند از لباش رفت،هاله ی کدری رو چشمای خوشرنگش افتاد،گفت:
-بری؟برای چی؟هنوز نیم ساعت نشده،شام نخوردیم!
-میدونم...متاسفم.....کار دارم،بابت امشب خیلی ممنونم و به خاطر حرفام عذر میخوام
به سمت در حرکت کردم،یه دفعه گرمی دست کسی رو دور بازوم حس کردم،برگشتم،باهاش رو در رو شدم،گفت:
-نمیذارم بری...هنوز خیلی چیزا هست که میخوام ازت بپرسم
سعی کردم بازوم رو بدون اینکه توهین آمیز باشه رها کنم،ولی اون خیلی قوی بود!آخر سر تسلیم شدم و گفتم:
--باشه.....یه شب دیگه،اگه براتون مقدور بود همدیگه رو میبینیم
-فردا شب خوبه؟سالن آلبرت هال،کنسرت آدل،دوسش داری؟
-معلومه!عاشقشم،ولی.....
-ولی چی؟
-حتما اونجا پر از خبرنگاره
-برام مهم نیست
-برای من مهمه
-بیا....
تو چشمام زل زد،حس میکردم دریای چشماش متلاطم شده
-با...باشه...
لبخند زد:
-ممنون!
لباش رو اورد نزدیک گوشم:
-فکر میکنم دوستت دارم!
دستمو به زور از دستش رها کردم،گفتم خدافظ و با سرعت به سمت در خروجی رفتم،تاکسی گرفتم،وقتی سوار شدم یه لحظه برگشتم به سمت رستوران،هنوز وسط سالن ایستاده بود و به من نگاه میکرد،طرفدارهاش دورش حلقه زده بودن.....








ساعت 9به زور چشمام رو باز کردم،سر درد بدی داشتم،شب قبل لوسی انقدر از خوشحالی جیغ و داد کرد و ذوق زده شده بود که نمیذاشت بخوابم!چه خوبه که امروز تعطیلم،توی تختم غلت خوردم و دوباره چشمامو بستم که لوسی یه دفعه با جیغ و داد وارد اتاقم شد:
-پاشو عزیزم!پاشو که کلی کار داریم!
سراسیمه نشستم رو تختم:
-چی شده؟مگه امروز تعطیل نیست؟
-چرا ولی باید برای امشب حاظر بشی!
-تو دیوونه ای،ولم کن خوابم میاد...
-پاشو!باید بریم خرید ،هیچی لباس نداری برا امشب!








ساعت 8  شب زنگ آپارتمان ما به صدا دراومد،هانا رفت شمت آیفون،به محض شنیدن صدای کسی که پشت در بود رنگش پرید،من وحشت زده رفتم سمت آیفون،بنی بود!آدرس اینجا رو چجوری پیدا کرده بود؟!!!!



آخرین ویرایش: - -

 
سه شنبه 7 شهریور 1396 11:56 ب.ظ
Wow, wonderful blog format! How lengthy have
you been blogging for? you made blogging look easy.

The overall look of your web site is great, as well as the content!
جمعه 3 شهریور 1396 01:36 ب.ظ
This design is wicked! You definitely know how to keep a reader amused.

Between your wit and your videos, I was almost moved to start
my own blog (well, almost...HaHa!) Fantastic job.
I really enjoyed what you had to say, and
more than that, how you presented it. Too cool!
جمعه 13 مرداد 1396 04:28 ب.ظ
Hello would you mind stating which blog platform you're working with?
I'm looking to start my own blog in the near future but I'm having a
difficult time making a decision between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and
Drupal. The reason I ask is because your layout seems different
then most blogs and I'm looking for something completely
unique. P.S Sorry for being off-topic but I had to ask!
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:28 ب.ظ
I go to see every day a few blogs and blogs to read articles,
however this blog provides quality based articles.
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:08 ب.ظ
I know this web site offers quality depending posts and additional information, is there any other website which
provides these kinds of data in quality?
دوشنبه 5 تیر 1396 02:25 ق.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن
در حالی که صدایی دلنشین اصل آیا واقعا نشستن درست با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما قادر به من مؤمن اما تنها برای بسیار در
حالی که کوتاه. من با این حال مشکل خود را با جهش در منطق و شما خواهد
را سادگی به کمک پر همه کسانی شکاف.
اگر شما که می توانید انجام من خواهد
قطعا بود تحت تاثیر قرار داد.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:06 ق.ظ
What's Happening i'm new to this, I stumbled upon this I have discovered It positively useful
and it has helped me out loads. I hope to contribute & aid
different users like its helped me. Good job.
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:24 ب.ظ
What a material of un-ambiguity and preserveness of precious knowledge about unpredicted emotions.
پنجشنبه 30 خرداد 1392 10:51 ق.ظ
وااااااااااااااااااای.........نمیری الهی!!!!!!×-×
آفتاب
:)))))
کم پیدایی آرتمیس خانم!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 09:02 ب.ظ
چه خوب
آفتاب
عزیزترین کسی که تو زندگی دارم اسمش سحره،واسه همین خیلی از این اسم خوشم میاد،علاوه بر اینکه خوش آهنگ و زیبا هم هست.در کل بهترین اسمیه که میشناسم
چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:54 ب.ظ
جدی میگی؟آخه خودم زیادازش رازی نیستم!
آفتاب
باور کن!خیلی از اسم سحر خوشم میاد
چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:31 ب.ظ
من همچنان هسسسسسسسسستتتتتتم!
آفتاب
تو رو خدا چند دقیقه دیگه صبر کن الان تموم میشه!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:17 ب.ظ
خیلی مشتاقم ببینم چی میپوشه امشب!!!
.
.
.
.
.
.
.
یعنی فکر کن من کل داستانو ول کردم چسبیدم به لباسا!
واقعا خدا شفام بده :)
آفتاب
نه بابا این چه حرفیه؟!!!!!
دارم قسمت بعدو مینویسم،تا 10دقیقه دیگه میذارمش،اگه خواستی بمون تا بخونیش!!!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 07:52 ب.ظ
بسیار فک افتادن بر انگیز بود....عیجانش زیادهههههههههه
آفتاب
بسیار متشکراتم دارک مون جون!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 07:46 ب.ظ
اوووووووواکامپیوترم قاطی کرده.چرا2بارپیاموفرستاد؟؟؟آفتاب جون میشه یکی شوپاک کنی
آفتاب
اشکال نداره عزیزم،پاکش کردم
چهارشنبه 29 خرداد 1392 07:41 ب.ظ
وااای خیلی خوب بود.توروخدازودتربقیه شوبنویس
آفتاب
خیلی ممنون،شما لطف داری سحر جان!
راستی اسمت خیییییییلی قشنگه
چهارشنبه 29 خرداد 1392 07:00 ب.ظ
وااااای عااااالیه آفتاب جوووون… اصلا داستان و خوندم هنگ كردمشاید باورت نشه ولی از زور احساسات زیاد گریه كردممممعاااالی بود… بدو ادامشو بزار دارم دیوونه می شمآفتاب جونم خواهشششش می كنم مثل نویسنده های دیگه بین داستان وقفه نندازی
آفتاب
وای عزیزم مرسیییییییییییییییییییییییییییی!
تو خیلی لطف داری!ولی گریه چرا؟داستان من که غمگین نیست!!!!
شما قول بده زود زود بیای داستانو بخونی من قول میدم وقفه نندازم!!!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:37 ب.ظ
بای سارینا
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:35 ب.ظ
خداحافظ
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:34 ب.ظ
ولی من بایدبرم مامانم داره سرمیرسه بای بای همه آفتاب جون لطفاازدستم ناراحت نباش لططططططططططططططططططططططططططططططففففففففففففففففففففففففففااااااااااااااااا
آفتاب
بابای فندقم!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:33 ب.ظ
من به خدادیگه حرف ازمرگ ومیرنمی زنم حالاخوب شد؟
به خداقسم
آفتاب
باشه
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:33 ب.ظ
خیلی خب عزیزم نمیرم !
بخاطر بقیه ی داستان هم که شده نمیرم ! خخخ !
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:31 ب.ظ
من میرم دوستان خداحافظ !
آفتاب
پس با بقیه داستان هم خدافظی کن
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:30 ب.ظ
بی نظیییییییییییییییییییییییییییییییییییر......
چاپ کتاب که سهله میشه از رو این داستان یه فیلم درام ساخت،عالییییییییی
آفتاب
کی میخوره اینهمه پپسی که باز کردیو!!!!!!
لطف داری مریم جون!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:30 ب.ظ
من كی به حرفات گوش نكردم؟
آفتاب
هی میگم از مرگ و میر و رفتن حرف نزن گوش نمیدی




سارا اگه بری به جون خودم دیگه بقیه داستانو نمینویسم
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:28 ب.ظ
آفتاب جان من كه به خاطرتوبیخیال رفتن ومردن شدم توئم به خاطرمن بیخیال شودیگه
آفتاب
مگه تو حرفای منو گوش میدی که من بخوام مطیعت باشم؟
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:27 ب.ظ
دارك زیادتونت نمی مونه زودمیره عادتشه. بگوكه ازدستم ناراحت نیستی بگودیگه
آفتاب
نمیگم
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:26 ب.ظ
( داشتم دعوات میکردم مثلا ! )
داستان به این رومانتیکی و جذابی !!! کجاش لوسه آخه !
آفتاب
نه من میدونم خیلی بده!!یعنی تکراری شده
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:24 ب.ظ
اون دختره که به اسم آفتاب نظر گذاشته چی میگه واسه خودش !
خودش لوسه نه داستان !
آفتاب
دستت درد نکنه!من لوسم؟!!!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 06:24 ب.ظ
آخه آفتاب لااقل بگوچراناراحتی
آفتاب
دارک کجا رفت؟چرا هی مثل کش در میره؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نمایش نظرات 1 تا 30
 

کد آهنگ