تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 8

اوهام 8

چهارشنبه 29 خرداد 1392 02:26 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
ناراحتم،از نظر روحی تحت فشارم،ولی خدای عزیییییزم کمکم کرد،نمره هام خیلی خوب شده،یکم حالم بهتر شد،واسه همین ادامه داستان رو مینویسم...



با تعجب به چشماش خیره شدم،اون لبخند هنوز روی لبش بود،گیلاسش رو برداشت،کمی نوشیدنی نوشید و بعد سرش رو بلند کرد،به من خیره شد و گفت:
-تو بریتانیایی نیستی،درسته؟
-نه،ایرانی هستم.
-ایرانی؟!خدایا...شنیده بودم ایرانیا از من بدشون میاد!به خاطر اینکه تو رکن پنجم بازی کردم
-نه اصلا اینطور نیست،بعد از اینکه فیلم اکران شد حساسیت مردم از بین رفت
-واقعا؟!خوشحال شدم از شنیدنش!
بعد چند ثانیه مکث کرد و گفت:
-اگه سنت رو بپرسم بی ادبی محسوب میشه؟!
لبخند زدمو گفتم:به هیچ وجه!2هفته ی دیگه 20 ساله میشم
-خوبه!دانشجو هستی؟
-بله،رشته پزشکی کالج سلطنتی
-اوه آفرین!معلومه دختر باهوشی هستی!
و خنده ی خیلی قشنگی کرد و گفت:
-پس برای تحصیل اومدی...
مردد موندم که بش بگم یا نه....
-نه
-نه؟!!!
-نه،تو ایران دانشگاه خیلی خوبی قبول شدم،اما اومدم اینجا
-سر درنمیارم،امکانش هست بیشتر توضیح بدی؟
رو صندلیم جابه جا شدم،احساس گرما و ناراحتی میکردم،کمی آب خوردم،بعد با صدای آروم گفتم:
-تا حالا اسم کنکور به گوشت خورده؟
-نه،اسم شخص خاصیه؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم:
-امتحان ورودی دانشگاه های ایران،مثل چین.امتحان خیلی خیلی خیلی سختیه،از بین حدود 500 هزار نفری که تو رشته من شرکت میکنن کمتر از 1000نفر میتونن رشته و دانشگاه خوبی به دست بیارن
-خدای من!اینکه خیلی سخته
-آره،رقابت شدیده،من 2سال پیوسته بدون هیچ استراحتی بیشتر از 14ساعت در روز مدرسه میرفتم،بالاخره موفق شدم رتبه خیلی خوبی بیارم،اما همون موقع به پدر و مادرم گفتم نمیخوام تو ایران برم دانشگاه،باورشون نمیشد،اما من جدی بودم،گفتم باید برم انگلستان،باهام دعوا کردن،داد زدن،التماسم کردن اما من خیلی مصمم بودم،مامان بابام سر در نمی اوردن،خودم انقدر مکاتبه کردم با سفارت انگلستان و کالج سلطنتی که تونستم بورسیه بگیرم.پدر مادرم خیلی سعی کردن جلومو بگیرن ولی بالاخره تونستم بیام،هنوزم خیلی از دستم ناراحتن،باورشون نمیشه دختر کوچولوی آروم و حرف گوش کن اونا انقدر خیره سر شده....
بغض کرده بودم،بنی که دیگه لبخند نمیزد گفت:
-چرا انقدر اصرار داشتی بیای بریتانیا؟
سرم رو بلند کردم و با تعجب بهش خیره شدم،یه جورایی تعجب کردم که مثل شرلوک باهوش نیست!تو چشماش زل زدم . گفتم:
-به خاطر تو....!
چشمای خوشرنگش تا جایی که امکان داشت باز شد!
-به خاطر من؟؟؟؟
-آره،دلم میخواست ببینمت،میخواستم بات حرف بزنم
-من......من خیلی خوشحالم از شنیدنش،اما......اما واقعا فکر نمیکنم دیدن آدممی مثل من ارزش اینهمه سختی رو داشته باشه!
-نگاهش کردم،برای حدود چند دقیقه بدون هیچ حرفی فقط نگاهش کردم،بعد به فارسی گفتم:
-دوستت دارم!
میتونم قسم بخورم که چشماش یه لحظه برق زد،لبخندی رو لباش نشست و آروم گفت:
منم همینظور!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخرین ویرایش: - -

 
پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:32 ق.ظ
I pay a visit every day a few blogs and sites to read articles, but this
blog offers feature based posts.
شنبه 7 مرداد 1396 10:45 ب.ظ
Today, while I was at work, my sister stole my iphone and tested
to see if it can survive a 40 foot drop, just so she can be a youtube
sensation. My apple ipad is now destroyed and she has 83 views.

I know this is entirely off topic but I had to share it with someone!
یکشنبه 27 فروردین 1396 02:41 ق.ظ
I constantly spent my half an hour to read this blog's posts everyday along
with a cup of coffee.
پنجشنبه 30 خرداد 1392 10:48 ق.ظ
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نامرد واس من رو نمی کرد فارسی بلده ....فک کنم دفعه ی اخر ک گذاشتو ورفت واس این بود ک چند تا فحش ابدار داده بودم....ا....بگو پس واس چی در رفت....
آفتاب
:))))))
چهارشنبه 29 خرداد 1392 08:13 ب.ظ
فارسی از کجا بلده این بنی؟؟؟؟
یا خدا!
آفتاب
بلد نیست دیگه!خودش که میگه!!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 05:14 ب.ظ
دهنتونوشیرین كنین عزیزان
چهارشنبه 29 خرداد 1392 05:09 ب.ظ
تو با من قهر باشی آفتاب همین الان کشته میشم...مگه من چه قدر دل دارم
آفتاب
خدا نکنه کشته بشی........آفتاب بره زیر تریلی 19چرخ الهی.....
ناراحن نباشیا......اونوقت جفتمونو میکشم
چهارشنبه 29 خرداد 1392 05:05 ب.ظ
دارك من به چه زبونی بگم به پیربه پیغمبرمن ازدست توناراحت نیستم.فندق شاعربه حق چیزای ندیده
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:59 ب.ظ
كسی باشماقهرنیست دارك عزیز
آفتاب
چرا چرا من باش قهرم
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:58 ب.ظ
وتوچه قدراینجابدشانسی آوردی كه درفندقستان من نصیبت شدم سنجاب عزیز
آفتاب
نه من فقط همین فندق کوشولوی شاعرم رو میخوام!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:57 ب.ظ
چرا همه با من قهر کردن...من میرم مثل شرلوک خودم رو میکشما
آفتاب
من بات قهرم چون سرجمع 10تا کامنتم تو وبم نذاشتی،تو اصلا منو دوس نداری....
حالا اکشالی نداره....چیکار کنم دوست دارم نمیتونم ناراحتیتو ببینم....هرکی بات قهر کرده بگو من همین الان برم بکشمش!عکس بده جنازه تحویل بگیر....
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:54 ب.ظ
نه من ازآن باقی مانده های گلم كه بهر دكورروی زمین ساخته شدم
آفتاب
نخیرم!فندق کچولوی منی!!!!
:***
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:50 ب.ظ
من كه برایم هیچ تشبیهی مناسب نیست
هیچ موجودی
گیاهی
مخلوقی چون من نیست
زخمی ام بس ازتازیانه خیانت
جان میدهم بس ازشمشیرجدایی
میسوزم ازآتش بی اعتنایی
قندیل می بندم ازسرمای بی مهری
ودرآخرمیسازم بااین همه درد
آفتاب
معلومه که هیچ تشبیهی برات مناسب نیست،تو یه فرشته ی بی نظیری که خدا تو رو به ما هدیه داده...
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:50 ب.ظ
کاش آخرش ازدواج کنین و 10تا بچه به دنیا بیاری!!!!
اینجوری خیلی باحال میشه!
آفتاب
10تا؟!!!
اینم نظریه دیگه...
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:47 ب.ظ
ببخشید خب معذرت خواهی کردم که،چرا قهر میکنی؟
آفتاب
خواهش میکنم.قهر نکردم
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:46 ب.ظ
ببخشید خب یکم زیادی احساساتی شدم،ولی داستانت خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خفنه
آفتاب
ممنون
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:42 ب.ظ
تو.....یعنی ........اینا واقعا داستانه؟!!!وای آفتاب دق دادی منوووووووووووووووووووووووووو
زیر لفظی میخوای انقدر ناز و ادا میای؟بمیری ایشالا بری زیر تریلی 18چرخ بنویس بقیه شو دیگه
آفتاب
جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
جالبه شما تاحالا اومده بودی وبلاگ من؟یکم نفرینات زیادی غلیظ بود
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:38 ب.ظ
داستان.دوباره حوصله داری نثرادبی بگم آخه دلم دیگه داره میتركه
آفتاب
بگو فندقم!جدی داستانو دوست داشتی؟خیلی هول هولکی نوشتمش حس میکنم خیلیییییی لوس شد
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:34 ب.ظ
نه عالی بودفقط هنوزتوشوكم
آفتاب
تو شوک چی؟!!!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 04:26 ب.ظ
همین کافیه یا مثل قسمت های قبل وراجی کنم
آفتاب
وراجی چیه زبونتو گاز بگیر!
من عاشششششششششششق نظراتت هستم،اکسپلین پلیز!
//////////////////////////////
دارک مون بنده دیگه با شما قهرم
چهارشنبه 29 خرداد 1392 03:51 ب.ظ
هی وای من!
آفتاب
:))))
بد بود؟!!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 03:41 ب.ظ
پس بالاخره بهش گفتی ! ایول !
من اگه بودم درجا سکته میزدم به اینجا ها نمیکشید دیگه !!!
آفتاب
دور از جونت!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 03:27 ب.ظ

من غیرتی شدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

انقدر طبیعی مینویسی که باورم نمیشه داستان باشه..........
آفتاب
غیرتی نشو!
مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ