تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 7

اوهام 7

جمعه 24 خرداد 1392 10:29 ب.ظنویسنده : آفتاب

 

زبونم فقل شده بود،نمیتونستم حرفی بزنم،صدای اون طرف خط گفت:

 -الو؟!کسی اونجا هست؟

نفس عمیقی کشیدم،سعی کردم به خودم مسلط شم،ولی صدام هنوز میلرزید:

-ب....بله

-هی گوش کن!چند تا نفس عمیق بکش!مشکلی نیست...اکی؟

-من.....من واقعا متاسفم.....باور کنید .....باور کنید انگار دست خودم نبود....

-صدای خنده ی بم و قشنگشش تو تلفن پیچید:

-هیچ مشکلی نیست!جدی میگم!اتفاقا به نظرم کار جالبی بود!!


-معذرت میخوام...

-هچ دلیلی برای عذر خواهی وجود نداره!برای شنبه شب برنامه ای دارید؟

خدایا!!!!!!!

-نه .....هیچ...هیچ برنامه ی خاصی ندارم

-عالیه!میتونم به شام دعوتت کنم؟

--البته!البته!خیلی خوشحال میشم!

-پس شنبه ساعت 7:30 رستوران بریچ،خوبه؟

-عالیه!

-پس میبینمت!شب بخیر!

تماس قطع شد،با موبایل تو دستم بهت زده مونده بودم که دوباره موبایلم زنگ خورد،خودش بود!

-بله؟

-ببخشید اما من حتی اسم شما رو هم نمیدونم!!!!

تازه فهمیدم اسممو بش نگفتم!

-اوه بله!خیلی معذرت میخوام!من آفتاب هستم!

-چی؟!آلتا؟!

-A,F,T,A,B!

-اوه بله متاسفم!شب بخیر!

 

فردا صبح سر میز صبحانه قضیه رو به بچه ها گفتم!اولین واکنش این بود که برای 30ثانیه خیره به من نگاه میکردن!بعد لوسی جیغ کودکانه ای کشید،منو بغل کرد و گفت:

-اوه خدای بزرگ!!!این فوق العاده نیست هانا؟!

-هانا خندید و گفت:

-باورم نمیشه!فقط 2 هفته ست اومدی بریتانیا و تونستی با اون قرار ملاقات بذاری!!!!!

لوسی که مثل یه بچه کوچولو که قول اسباب بازی مورد علاقه شو بش دادن ذوق کرده بود،با صورتی که از هیجان برق میزد گفت:

-انقدر خوشگلت میکنم که مستر کامبربچ نتونه ازت چشم برداره!!!

 

 

 ،2بار با  خانواده م تلفنی صحبت کردم،خدا رو شکر ظاهرا متوجه نشده بودن اون دختر دردسر ساز من بودم....

اوضاع تو دانشگاه خیلی خوب بود،با اینکه  کم درس میخوندم اما اطلاعاتی که واسه کنکور یاد گرفته بودم هنوز خیلی بالا تر از سطح دروس ترم 1 بود.....

3روز مثل برق و باد گذشت،شنبه کلاس نداشتم،در نتیجه لوسی تمام روز به موها و صورت من ور میرفت،100دست لباس بم پوشوند و آخرش اون و هانا سر یه لباس شب مشکی که نسبتا پوشیده بود به توافق رسیدند،موهای خرمایی روشنم پشت سرم جمع کرد،و یک آرایش محو اما دقیق و باکلاس!هانا بم نگاهی کرد و گفت:

-هیچکس نمیتونه  دست رد به سینه ت بزنه!

 

 

ساعت 7:30 به رستوران بریچ رسیدم،مامور دم در اسمم رو توی لیست چک کرد و بعد منو به داخل راهنمایی کرد،کیف مشکی دستیم رو محکم تو دستم میفشردم،استرس داشتم!به سختی نفس میکشیدم،اونو دیدم که پشت میز شماره 12 نشسته بود،کت و شلوار خیلی شیکی به تن داشت،موهاش رو به سمت عقب زده بود،و یه کراوات آبی تیره داشت،نفس عمیقی کشیدم ،به سمت میزش حرکت کردم،داشت با گارسون صحبت میکرد ،منو که دید لبخند زد از جاش بلند شد:

-دقیقا سر موقع!از دیدنت خوشحالم!

-ممنون،منم همینطور

با دست به صندلی اشاره کرد و گفت:

-بفرمایید لطفا!

نشستم،نمیتونستم به چشماش نگاه کنم،با دست بند نقره ای که به دست راستم بسته بودم بازی میکردم،ولی نگاه خیره ش رو روی خودم حس میکردم،گفت:

-خب؟!

برای اولین بار اونشب مستقیم به چشماش نگاه کردم،لبخند زد،گفت:

-تو منو بوسیدی که بتونی شماره ت رو داخل جیبم بذاری تا باهات تماس بگیرم،برای اینکه با هم صحبت کنیم،خب من سراپا گوشم!

بغض خفه کننده ای گلومو گرفته بود،داشتم به سختی با اشکام مبارزه میکردم،بنی که از دیدن چشمای اشک آلودم شوکه شده بود لبخند از لباش رفت:

-چی شد آفتاب؟مشکلی پیش اومده؟!!

-نه...نه....سالها تو اتاقم نشستم و تصور کردم با تو شام میخورم و صحبت میکنم،حالا که واقعا اتفاق افتاده.....میبینم نمیتونم هیچ حرفی بت بزنم....

آسودگی به چشمای بنی برگشت،آهی کشید و گفت:

-همش همین؟!خب.......پس بهتره من حرفام رو بت بزنم،خوبه؟!!!

 

 

 


آخرین ویرایش: - -

 
سه شنبه 28 شهریور 1396 04:23 ق.ظ
I always spent my half an hour to read this web site's articles every day along with a cup
of coffee.
شنبه 14 مرداد 1396 10:22 ق.ظ
With havin so much content do you ever run into
any issues of plagorism or copyright violation? My blog has a
lot of exclusive content I've either written myself or outsourced but it appears a lot
of it is popping it up all over the web without my agreement.
Do you know any solutions to help prevent content from being ripped off?
I'd definitely appreciate it.
دوشنبه 5 تیر 1396 03:47 ب.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی مناسب در آغاز آیا
واقعا کار کاملا با من پس از برخی از
زمان. جایی درون جملات شما موفق به
من مؤمن اما تنها برای کوتاه
در حالی که. من این مشکل خود را با
جهش در منطق و شما خواهد را سادگی
به پر کسانی که شکاف. اگر شما که می توانید انجام
من را قطعا بود مجذوب.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:08 ق.ظ
Hello, its pleasant post about media print, we all understand media is a wonderful source of facts.
یکشنبه 26 خرداد 1392 12:00 ب.ظ
حالا دیگه
آفتاب
بگو دیگه!
شنبه 25 خرداد 1392 04:08 ب.ظ
عالیست...منم میخوام برم ور دل شرلوک کمکش کنم
آفتاب
کمکش کنی که چیکار کنه؟!!!
شنبه 25 خرداد 1392 11:03 ق.ظ
میخوای من گوشام رو بگیرم با هم راحت گپ بزنین..این ایدت باعث شد منم به فکر یه داستان بیفتم در مورد شرلوک داستان خصوصی برای شما افراد نزدیک بهم...فردا یا پس فردا مسنویسم....پسوردش رو واست میذارم
آفتاب
چه خوب!منتظرم پس!!!!
جدی داستانش لوس نیست به نظرت؟(داستانه خودمو میگم)
جمعه 24 خرداد 1392 10:54 ب.ظ
incredible!!
you're incredible!!!
آفتاب
You're welcome my dear friend!!!!!!!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 10:47 ب.ظ
اوا پس چرا یه دونه داستانم اینوره !!!!
آفتاب
؟؟؟؟؟
جمعه 24 خرداد 1392 10:38 ب.ظ
عاشق شده بنی وای خدایاچقدرخوب نمردیم وایشون عاشق شدن حالادیگه برم اون دنیا بگیركه رفتم.مممممممممممممنوووووون
آفتاب
حالا شایدم عاشق نشده باشه!
خواهششششششششششششششششششش!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ