تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 6

اوهام 6

جمعه 24 خرداد 1392 05:24 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
اگه کسی این دفعه بخواد داستانو جدی بگیره و فحش بده به من به خدا دیگه ادامه ش نمیدم.........


صدای دست زدن و جیغ و فریاد های هیجان زده ی مردم اطرافمون گوشمو کر میکرد!چشم های اون با چشم های من فقط 2،3سانتی متر فاصله داشت،عطر خوشبوش رو با تمام وجود حس میکردم،هیچ تلاشی نمیکرد که از من فاصله بگیره،فلاش های دوربین ها،پشت سر هم،بیشتر 100تا تو همون چند ثانیه.....

دست راستم رو از دور گردنش برداشتم،آروم در امتداد یقه کتش اومدم پایین،کارت رو توی جیب جلوی سینه ش گذاشتم...

تازه فهمیدم دارم چه اتفاقی داره می افته!........خدایا......دارم چیکار میکنم؟!!!جلوی اینهمه آدم،برای چی انقدر احمق بازی در اوردم؟همه دیدن من چیکار کردم.......

ازش فاصله گرفتم،تو چشماش خوندم که از کارم خیلی تعجب کرده،ولی ظاهرش رو حفظ کرد،لبخند قشنگی زد....من سرخ شده بودم،داشتم از خجالت آب میشدم.....با تمام توانم به مردم فشار می اوردم تا راهمو باز کنم،فقط میخواستم فرار کنم،از مردمی که با هیجان فراوان شجاعتم رو تحسین میکردن و برام دست میزدن!برای حمافتم،برای از دست دادن عقلم......اشک های حقارت رو گونه هام سرازیر بود،جیغ کشیدم:بذارید من برممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!

مردم با تعجب بم نگاه میکردند،کمکم کردن که از تو اون شلوغی نجات پیدا کنم،سرم رو انداختم پایین،با قدم های سریع از اونجا دور شدم،باران میبارید،کلاه سویی شرت قرمز و خاکستریم رو کشیدم رو سرم و به راهم ادامه دادم،نمیدونم چقدر طول کشید تا به رودخانه تایمز رسیدم،روی یه نیمکت نشستم،بغضم ترکید،اون چه کاری بود که کردم؟حالا همه فکر میکنن من.......

اگه عکساش تو اینترنت پخش شه چی؟اگه مامان بابا ببینن......

همه ی این کارا به خاطر اون یادداشت؟اگه اصلا کارت رو نبینه چی؟اگه از جیبش بیفته؟حالا بر فرض هم که دید،اصلا سر سوزن امکان داره بش عمل کنه؟معلومه که نه.......اشتباه محض بود

موبایلم زنگ زد،هانا بود،انقدر تو فکر بودم که لرزش ویبره ی موبایلم رو حس نکرده بودم،12تا میس کال!

با صدایی که از ترس میلرزید گفت:

-الو...الو آفتاب؟حالت خوبه؟

-آره به گمونم....

-تو کجایی؟2ساعته داریم دنبالت میگردیم...از ترس مردم....بگو کجایی بیایم دنبالت

-لازم نیست،برو خونه منم الان میام

تماس رو قطع کردم،پیاده به سمت خونه راه افتادم،ساعت 10بود که رسیدم،تا در زدم هانا و لوسی هر 2 با هم در رو باز کردن،چهره شون نشون میداد که چقدر نگرانم بودن...لوسی گفت:

-عزیزم تو کجا بودی؟چرا موبایلت رو جواب نمیدادی؟داشتیم از ترس میمردیم،فکر کردم شاید گم شدی و بلایی سرت اوردن!

هانا با بغض گفت:هر چی صدات زدیم برنگشتی.....چت شده بود؟!

لوسی که روحیه سرخوش و سبکبال همیشگیش برگشته بود بود مثل یه بچه شیرجه زد سمت ریموت تلویزیون که روی میز  عسلی بود،روی کاناپه ولو شد،تلویزیونو روشن کرد،با شیطنت به من نگاه کرد و گفت:

-چش شده بود؟!!!!!!ای دختر زرنگ!!!!توییتر و فیس بوک رو ترکوندی!!!!خیلی دل و جرئت داری عزیزم!عاشقتم!

هیچی نگفتم،چشمام خشک شده بود به صفحه تلویزیون،شبکه بی بی سی،داشت منو نشون میداد!با عنوان حواشی اکران فیلم سینمایی....!

 

 

توی اتاقم نشسته بودم،شام نخوردم،میل نداشتم،کتابام جلوم باز بود،ولی هر 20 دقیقه نمیتونستم بیشتر از 1 صفحه بخونم!

موبایلم زنگ زد،به ساعت نگاه کردم،2:20!کدوم احمقی انقدر بی ملاحظه ست که این ساعت زنگ بزنه به کسی؟!

موبایلم رو برداشتم،رو صفحه نوشته بود نامبر بلاکد،تماس رو وصل کردم:

-الو؟

-میدونم که بدموقع زنگ زدم،ولی مطمئنم کارم غیر منتظره تر از تو نبود!!!

قلبم از حرکت ایستاد!!!این همون صدای بمی بود که چند ماه برای درک کامل حرفاش وقت گذاشتم!!!

بنی یادداشت منو دیده بود!!!!!!!!!!!!!!!
آخرین ویرایش: جمعه 31 خرداد 1392 05:39 ب.ظ

 
دوشنبه 8 آبان 1396 04:34 ق.ظ
من دوست داشتم همانطور که شما در اینجا دریافت می کنید انجام می شود.
این طرح جذاب است، موضوع نویسنده شما
خوش استیل. با این حال، شما فرمان دریافت بیش از آن که مایل به ارائه زیر است.
ناخوشایند بدون شک به طور دقیق دوباره به طور سابق دوباره آمده است
همان تقریبا اغلب در داخل مورد شما شما سپر این پیاده روی.
دوشنبه 8 آبان 1396 03:24 ق.ظ
شما واقعا این را با ارائه خود به نظر می رسانید، اما من
این موضوع را واقعا پیدا کنید که من فکر می کنم هرگز درک نمی کنم.
این بیش از حد پیچیده و بسیار گسترده ای برای من به نظر می رسد.
من منتظر پست بعدی شما هستم، سعی خواهم کرد
آویزان از آن!
شنبه 29 مهر 1396 07:03 ب.ظ
وای، طرح وبلاگ فوق العاده! تا چه مدت وبلاگ نویسی کرده اید؟
برای؟ شما وبلاگ نویسی را آسان کردی. نگاه کلی وب سایت شما عالی است
بیایید به محتوا!
شنبه 15 مهر 1396 07:41 ب.ظ
با تشکر از نگارش شیوای شما. این در واقع یک حساب جادویی بود.
نگاهی به پیشرفت به مراتب افزون تر از شما لذت برده!
به هر حال، ما چطور می توانیم در ارتباط باشیم؟
شنبه 7 مرداد 1396 11:59 ق.ظ
wonderful submit, very informative. I'm wondering why
the other specialists of this sector do not notice this.
You should continue your writing. I'm sure, you have a huge readers'
base already!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:49 ق.ظ
Touche. Great arguments. Keep up the amazing spirit.
سه شنبه 29 فروردین 1396 04:09 ب.ظ
I constantly spent my half an hour to read this web site's
articles every day along with a mug of coffee.
شنبه 1 تیر 1392 07:48 ب.ظ
غلط کرده هر کی به دوست جون جدیدم فحش داده من دوز غیرتم بالاستا!!
آفتاب
عزیزمی!
مثل خودم غیرتییییییی!
شنبه 25 خرداد 1392 02:29 ب.ظ
آفتاب ...

سرتو بالابگیر تا هنوز دیر نشده
تا دلم زیر فشار غصه هات پیر نشده
سرتو بالا بگیر من تحملم کمه
تو دلم به حد کافی پر غصه و غمه

خخخ ! شعر محسن یگانه بود ! گوش دادی ؟
آفتاب
آره!خییییییلی هم دوسش دارم!
مرسی!
شنبه 25 خرداد 1392 02:24 ب.ظ
آرت میس جون حرص نخور پیر میشیااااااااا !!!
آفتاب
سارا جونم شما یه چیزی بش بگو!
شنبه 25 خرداد 1392 12:39 ب.ظ
نمیای پیش ما خانوم التا عفتا!!!!لهجه رو داشتی؟مال ناف بریتانیا بود.
آفتاب
به خدا مسافرتم،یه اینترنت داغون اینجاس نمیتونم بیام نت،شرمنده م به خدا،قول میدم برگشتم خونه جبران کنم عزیزم
شنبه 25 خرداد 1392 12:15 ب.ظ
نه!!!!خدا خفن می نویسی...گلوم بقول 13 گرفته...دارم بالا میارم....خدا!!!!!بنی.....فکرشم عذابم می ده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آفتاب
من خیلی متشکرم!!!!شما لطف داری به من نویسنده ی بزررررررررررررررررگ!
:******
شنبه 25 خرداد 1392 09:58 ق.ظ
تو یه چیزیت میشه دختر...تو چیکار کردی باحال بودسلام ما رو هم به ایشون برسونین
آفتاب
خیلی کارم بد بود!الان نادم و شرمنده هستم!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 09:41 ب.ظ
خداازدهنت بشنوه واین شرلوك منوحفظ كنه داداشمومیگم
آفتاب
انشاالله!
جمعه 24 خرداد 1392 09:25 ب.ظ
ولی عاشقشم داداشمومیگم یه تیكه ماهه
آفتاب
خدا حفظش کنه
جمعه 24 خرداد 1392 09:03 ب.ظ
یعنی یه بارعین آدم بهم نگاه كنه اصلابهم نگاه كنه
آفتاب
:))))))))
جمعه 24 خرداد 1392 08:13 ب.ظ
یعنی میشه منم یه روزی داداشمولااقل چهره به چهره ببینم اصلابفهم چه ریختیه؟داستان فوق العاده بودیعنی خوب بود
آفتاب
مرسی عزیز دلممممممممممممم!
فقط نفهمیدم منظورت از (داداشمو چهره به چهره ببینم)چی بود؟!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 05:42 ب.ظ
نه باور کن جدی گفتم !
آفتاب
تو لطف داری عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم!
جمعه 24 خرداد 1392 05:35 ب.ظ
یعنی.....من .......اصلا.......وای چی بگم بت آخه دختر!
توصیفاتت عاااااااااااااااااالییییییییییییییییییییییییییییییییییی
آفتاب
مرسییییییییی!
:)
جمعه 24 خرداد 1392 05:34 ب.ظ
اون قسمتش که جیغ میزدی میخواستی بری بیرون خیلی باحال بود !
آفتاب
خر کیف به من میگن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 05:33 ب.ظ
وااااااااااااایی چه هیجان انگیز بوووووووووود !
حالا چی نوشته بودی اون تو ؟ بقیه شو زود بذار دارم میمیرم ! خیلی هیجانش بالا بود !
ایول معروفم که شدی ! چند تا از اون عکساتم برای ما بفرست !
آفتاب
منکه میدونم واسه دلخوشی من میگی ولی بازم ممنوووووووووووووووووووووووووووووووووون!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 

کد آهنگ