تبلیغات

اسلایدر

دختر آذر - اوهام 5

اوهام 5

پنجشنبه 23 خرداد 1392 05:18 ب.ظنویسنده : آفتاب

 
خودتون گفتید سانسور نکنا!!!!!!!!از ما گفتن بود!
ببخشیدا دوستان!!!..........داستانه دیگه!!!!



3روز بعد صبح خیلی زود بیدار شدم،در واقع شب قبل تقریبا نخوابیده بودم.رفتم تو بالکن کوچیک آپارتمان،انقدر ایستادم تا خورشید کم کم طلوع کرد،دو تا دست دور کمرم حلقه شد،به دست ها نگاه کردم،لوسی بود،چیزی نگفتم،برنگشتم،صورتش رو به صورتم چسبوند و گفت:عزیزم....تو چرا درست نمیخوابی؟!
_نمیدونم،شاید چون تو خونه ی خودم نیستم....
راستش یکم به خاطر دروغی که گفتم عذاب وجدان داشتم.....


تو مترو هانا ازم پرسید:
-امروز آخرین کلاست ساعت چند تموم میشه؟
-3:15
-عالیه!آلن و میحا ساعت 4دم در دانشگاه منتظرمون هستن،از اونجا میریم میدان پیرچنت،مراسم همونجاست
بعد دستاشو با خوشحالی به هم زد و گفت:
-هر دفعه که میبینمش مثل دفعه اول استرس دارم!
لبخند محزونی زدم و دیگه چیزی نگفتم.

تمام روز حواسم پرت بود،نمیتونستم تمرکز کنم،وقت نهاربا اینکه باران میبارید تو محوطه نشستم و منتظر میریام و آنجلا که تازه  با اونها آشنا شده بودم شدم،همون موقع جیکوب نشست کنارم:
-سلام آفتاب!
-هی سلام!
-چرا انقدر مضطربی؟!
با تعجب بش نگاه کردم،اون از کجا فهمیده بود؟!سوالمو از توی چشمام خوند،خندید و گفت:
-دستات عرق کرده و ساندویچت رو نمیخوری!نترس من علم غیب ندارم!!!!
به اجبار خندیدم،
-میتونم اینجا بشینم؟
-آره....البته....الان دوستام هم میان
-دوستات؟!
5دقیقه اونجا نشست،راجع به رشته ش که مهندسی عمران بود توضیحاتی داد،دوباره منو دعوت کرد که باش برم بیرون،نپذیرفتم،اونم سری تکون داد،خندید و رفت.



ساعت 4 بود که هانا و دوستاش اومدن دنبالم،تو مسیر نیم ساعته مون هرچی اون 3تا شلوغ کاری کردن من هیچی نگفتم،از استرس داشتم خفه میشدم!

بالاخره رسیدیم،جمعیت خیییییلی زیادی از هوادارای فیلم و شبکه های تلویزیونی اونجا جمع بودن،آلن با ناخشنودی آه بلندی کشید . گفت:
-نه....!خیلی شلوغه!امکان نداره بتونیم بریم جلو...
گفتم:نه!من باید ببینمش،هر طور شده
بی توجه به هانا و دوستاش که اسممو صدا میزدند زدم تو دل جمعیت،داشتم له میشدم اما به هر قیمتی بود خودمو رسوندم به جلو ترین ردیف ممکن،همون موقع اون هم رسید،از اتوموبیل سیاه رنگی پیاده شد،صدای جیغ مردم کرکننده بود،لبخندی زد و برای هواداراش دست تکون داد،بعد از چند تا عکس با بقیه بازیگرای فیلم اومد سمت مردم تا بشون امضا بده،تقریبا نزدیک من بود،باید این کار رو میکردم یعنی؟!!!
وقتی برای تردید نبود،تقریبا رسیده بود جلوی من،دفترم رو گرفتم جلوش،با صدایی که از استرس میلرزید بش گفتم:سلام!
لبخند زیبایی زد،به چشمام نگاه کرد و گفت:سلام،حالتون خوبه؟!رنگت خیلی پریده!
این همون لحظه بود،تصمیمو گرفتم،کلمات بی اختیار از دهنم خارج شد:
-منو ببوس!!!!!
خندید،چیزی نگفت،فکر میکنم یه لحظه عقلمو از دست دادم!!!چون کراواتش رو کشیدم سمت خودم،دستامو دور گردنش محکم حلقه کردم،و اونو بوسیدم!!!!!!


آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 خرداد 1392 10:07 ب.ظ

 
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:42 ب.ظ
Do you mind if I quote a few of your articles as long as
I provide credit and sources back to your site?

My blog site is in the exact same area of interest as yours and my visitors would definitely benefit from a lot of
the information you provide here. Please let me know if this okay with you.
Regards!
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:55 ب.ظ
Why viewers still use to read news papers when in this technological world all is accessible on web?
شنبه 25 خرداد 1392 01:38 ب.ظ
ن دیگه!!لازم شد از خونه بابام دل بکن بیام بریتانیا عجقمو پس بگیرم و نیز بیتی از جناب حاج اقا انریکه
im taking back my love
آفتاب
بعد همه خونه بنی رو به سبک انریکه داغون کنی آره؟!!!
حرص نخور قربونت برم الهی :*****
شنبه 25 خرداد 1392 01:07 ب.ظ
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه این کارو نکن....بنی خیانت نکن به من....نکن این کاروووووووووووووو
آفتاب
من خیلی شرمنده م آرتمیس جون!!!
جمعه 24 خرداد 1392 06:21 ب.ظ
سلام سلاااااااام عشق مستر کامبربچ !!!
من در کمین نشستم تا داستانتو ببینم !
آفتاب
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام سارا جان!
باشه الان میذارمش!
جمعه 24 خرداد 1392 02:22 ب.ظ
من دهنم همین طوری باز موندهوووووووووووووفکم دیگه جمع نمیشه
آفتاب
دوست داشتی واقعا؟!!!!!!!!؟؟!!!!!
وای خیییییییییلی خوشحال شدم عزیزم!!!
جمعه 24 خرداد 1392 04:38 ق.ظ
چند چیز بگم و برم دیگه !
1 - اگه میشه بعضی نظراتو پنهان کن آبرومون نره !
2 - شرمنده که تا این موقع وقتتو گرفتم
3 - من ممکنه فردا یکم دیر بیام نت ... یا عصر یا شب ولی تا بیام داستانتو میخونم
4 - خیلی گلی ، خیلی دوست دارم !
5 - فعلا بای بای دوست خوبم !
آفتاب
ای جوووووووونم!شما گل تری سارا جون! :****
حرفمون که تموم شد مامان بابام بیدار شدن و رفتیم فرودگاه!یعنی من دیشب یه لحظه هم نخوابیدم!!!!ولی عوضش خیییییلی خوش گذشت!
درباره نظرات هم من یه سری رو حذف کردم،هرکدوم دیگه رو هم فکر میکنی بده بگو تا پاکش کنم عزیزم
جمعه 24 خرداد 1392 04:34 ق.ظ
خب پس هیچی دیگه ... سانسور نمیخواد !
هرچه میخواهد دل تنگت بنویس و به بقیه هم کاری نداشته باش ! هر کی خواست خوشش بیاد هر کی نخواست خوشش نیاد !

راستی ... اگه تونستی بازم از اون داستانای خوشگل برای من و جان بنویس !! :)
آفتاب
چشم گلم!
جمعه 24 خرداد 1392 04:31 ق.ظ
هر چی هم که بوده نباید اون حرفا رو میزد...
ببین میخوای یه کاری کن ...
بنویس توجه توجه ... این نوشته هایی که مشاهده میکنید داستانی بیش نیست !
یه کار دیگه هم میشه بکنی ... سانسور !


آفتاب
آخه اکه سانسور کتن خراب میشه داستان......
اصلا بدترین صحنه ش همین بود دیگه بدتر از این نداره
جمعه 24 خرداد 1392 04:27 ق.ظ
پس خدا رو شکر ! ایشالله بهت خوش بگذره !
واااااا ! پس مشکل داشته فکر کنم ! خخخخ !
اسمی چیزی از خودش نذاشته بود ؟ اگه خواستی بگو شاید من بشناسمش ... اگرم نه که هیچی !
ولی واقعا یعنی چی این حرفا آخه !
آفتاب
نه اسم نه ایمیل نه آدرس وبلاگ......
میگفت تو آبروی ایرانیا رو بردی!رفتی تو مملکت غریب پی هرزگی!!!

مرررررررررسی عزیزم! :**
جمعه 24 خرداد 1392 04:22 ق.ظ
ای وای نه ... کی بر میگردی ؟ زود بیا دلمون برات تنگ میشه ...
کدوم بی ادبی این کارو کرده ؟ خیلی اشتباه کرده ... تو به بزرگی خودت ببخشش ...
نه بابا ول کن این حرفا رو ... تو هر چی که دلت میخواد بنویس ...
آفتاب
نه میرم مسافرت ولی از همونجا هم کامنت ها رو جواب میدم هم پست میذارم،در واقع اگه نمیگفتم اصلا نمیفهمیدی که خونه نیستم!خیالت راحت!
سارا نمیدونی که چیکار میکرد!اصلا نفهمیده بود داستانه!هرچی از دهنش در اومد گفت:هرجایی.....تن فروش....!
جمعه 24 خرداد 1392 04:18 ق.ظ
آره بابا پس چی فکر کردی ! همین امشبم تو خوابشی ! هر شب میری پیشش ! اون هر روز منتظره تا تو رو پیدات کنه !
زودتر برو پل وست مینیستر !
آفتاب
ای خدای بزرگ...............!
بذار مسافرتم تموم بشه،میرم رو پل بست میشینم تا بیاد!!!
جمعه 24 خرداد 1392 04:16 ق.ظ
وای نه بابا این چه حرفیه !
مال خودت خیلی قشنگ تره ! فقط زود ادامه ی داستانتو بنویس که طاقت نداریم دیگه !
آفتاب
تو لطف داری عزیزم!
فردا دارم میرم مسافرت،اگه اونجا اینترنت پیدا کردم حتما حتما 2قسمتش رو میذارم،فقط نمیدونم چیکار کنم،اگه بخوام اون ایده ای که تو ذهنمه رو عملی کنم یه مورد های خیلی کوچولویی پیدا میکنه،امروز یه ناشناس انقدر بم فحش داد که نگو!همه کامنت هاش رو پاک کردم،حالا نمیدونم چیکار کنم،
جمعه 24 خرداد 1392 04:12 ق.ظ
واقعا خوب بود ؟ مرررررررررسی ! ببخشید دیگه ... بیشتر از این نتونستم ! به خوبی داستانای تو که نمیشه !
آفتاب
عالیییییییییییییییی بود،مخصوصا آخرش که من تو رویای اون بودم!
بهتره ادامه ی اوهام رو هم تو بنویسی عزیزم!
جمعه 24 خرداد 1392 04:10 ق.ظ
هیچی دیگه ... اون توی خواب میدیده که یه دختر با موهای افشون هرروز به سراغش میاد ... توی خواب باهاش حرف میزنه و کنارش میشینه ... بعد از چندین خواب پیاپی یک روز میبینه که اون دختر روی یه پل ناراحت ایستاده ...
بعد از اینکه تو رو روی پل میبینه ، بدون اینکه بخواد نشون بده که چقدر از اینکه دختر رویاهاشو پیدا کرده خوشحاله یه طرفت میاد و بهت اون پیشنهادو میده !
تو رو گلچین کرده !
آفتاب
وای بی نظیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر بود!
سارا خیلی دوست دارم! :*******
جمعه 24 خرداد 1392 04:05 ق.ظ
همینطوری ! تو که خوشگل ، اونم که خوشگل ، خب دیگه !
تازه تو توی خواب و رویاهاشم بودی خودت خبر نداشتی ! خخخ !
آفتاب
تو خواب و رویاهاش؟!
آی قلبم خدا!!!!!!!!!
توضیح بیشتر لطفا!!!
جمعه 24 خرداد 1392 04:03 ق.ظ
خیلی چرت بود میدونم ! این اولین بار تو عمرم بود که همچین داستانی مینوشتم !! ببخشید که زندگیتونو خراب کردم !
آفتاب
نه اصلا و به هیچ وجه چرت نبود!
اتفاقا خیلی هم خوشگل بود،زندگیمونو خراب کردی؟!!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 04:02 ق.ظ
باهم یه قهوه ی میخورید و اون از تو خوشش میاد ... بهت میگه ... اممم ... میتونم با شما ازدواج کنم ؟ تو در حالی که داشتی قهوه سر میکشیدی ناگهان سرفه میکنی و ........
اون بهت یه دستمال میده ... یه دستمال آبی ... میگه بفرمایید ... تو میگی ممنون ...
- حالا میشه جواب سوالم رو بدید ؟ تو میخندی ... در حالی که چشمات برق میزنن ! بعدش باهم ازدواج میکنین و خوشبخت میشین !
آفتاب
آی خدا اگه میشد چی میشد!!!
ولی من هنوز نمیفهمم این چرا یهو باید از من خوشش بیاد؟!!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 03:58 ق.ظ
اطراف اون شخص پر از خبرنگار بود ... تو سعی میکنی از لابه لای جمعیت صورت اون شخص رو ببینی ... اما موفق نمیشی ... خیلی غمگین دستت رو میذاری روی صورتت ... بعد یکی بهت میگه ... سلام ... مشکلی پیش اومده ؟ تو آروم آروم دستتو از روی صورتت برمیداری تا ببینی اون کسی که انقدر صداش برات آشناست کیه ... یهو جا میخوری ... اون میگه : چیزی شده ؟ تو مِن مِن میکنی و میگی ... شما بندیکت کامبربچ هستید ؟ اون با لبخند میگه ... خب بله ! برق شادی توی چشمات موج میزنه ... همینطور به چشماش خیره میشی ... اون بهت میگه ... میخواین باهم کمی قدم بزنیم ؟ تو میگی ... اوه البته ... با کمال میل ! بعد از چند دقیقه باهم به یه رستوران میرید ...
فوقع ما وقع !
آفتاب
جالب بود!!!!!!
فقط چرا باید از بین اونهمه جمعیت یهو به من بگه بیا بریم رستوران؟!!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 03:51 ق.ظ
ببینم یه سوال ... پل وست مینیستر اصلا وجود داره ؟
آفتاب
بله عزیزم وجود داره،بقیه داستانو بگوووووووووووووووووو!
جمعه 24 خرداد 1392 03:49 ق.ظ
همینطور که داشتین به مسیرتون ادامه میدادین ، تو به بیرون ذل زده بودی و به خوابت فکر میکردی ... هی با خودت میگفتی یعنی توی اون کاغذ چی نوشته بود ؟ بعدش بلند میگی : آهان یادم اومد ... پل وست مینیستر ! تاکسی چی میگه : بله ؟ تو میگی گفتم پل وست مینیستر ... لطفا برید اونجا ... وقتی تاکسی به اونجا میرسه تو در ماشینو باز میکنی و به سمت پل میدوی ...
یهو چشمت به یه شخص آشنایی میخوره ... یه کسی شبیه همون آقای قدبلند توی خوابت ...
آفتاب
داری منو سکته میدیییییییییییییییییییییییییییییا!
دلت میاد؟!انگار داری زجرکشم میکنی!بگو دیگه بقیه شو زود!
جمعه 24 خرداد 1392 03:44 ق.ظ
بذار آخرشو بگم اصلا ! موافقی ؟
آفتاب
هر جور که خودت صلاا میدونی خانم نویسنده!!!!ح
جمعه 24 خرداد 1392 03:43 ق.ظ
هر چی فکر میکنی یادت نمیاد توی اون کاغذ چی نوشته بود ...
از روی تخت بلند میشی ... شونه هاتو بالا میندازی و به طرف چمدونت میری ... لباساتو عوض میکنی و لباسای جدید میپوشی ...
بعد از چند ساعت تصمیم میگیری که یه چرخی توی لندن بزنی ... یه تاکسی میگیری و ازش درخواست میکنی که کل روز در اختیارت باشه ...
اول با خودت فکر میکنی که کجا بری ... یهو میگی ... ببخشید آقا ... شما خیابان 221 b بیکر رو میشناسید ؟ اونم میگه ... اوه بله ... تو هم میگی ... اممممم میخواستم اول بریم اونجا ... راننده میگه : بله حتما ... بعد از چند دقیقه راننده میگه ... بفرمایید رسیدیم ... تو ذوق زده از ماشین پیاده میشی ... دورو اطرفتو خوب نگاه میکنی ... یه لبخندی میزنی و دوباره سوار ماشین میشی...
آفتاب
الان کی بود داشت میگفت من نویسنده نیستم تا من برم بکشمش؟!!!!!!
بقیه ش رو بذار تو رو خداا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا !
جمعه 24 خرداد 1392 03:36 ق.ظ
من بلد نیستم داستان بنویسم ! ببین اصلا اونو ولش کن ... شبیه سریال شد ! بذار یکی دیگه میگم !
آفتاب
نههههههههههههههههههههه!
همونو بگو چی میشه!تو رو خدا!

من بقیه داستانتو میخووووووووووووووووووووووووام،نویسنده به این خوبی......
جمعه 24 خرداد 1392 03:34 ق.ظ
توی خواب شخصی رو میبینی که قد بلندی داره و به طرفت میاد ... یه کاغذ دستشه ... دستشو به طرفت دراز میکنه و اونو بهت میده ... تو کاغذو باز میکنی ... چند جمله توی اون نوشته شده ... سرتو بالا میکنی تا از اون آقا چیزی بپرسی که ناگهان میبینی هیچکس اونجا نیست ... از خواب میپری ... با خودت فکر میکنی اون شخص کی میتونه باشه و توی اون کاغذ چی نوشته بود ...

آفتاب
خببببببببببببب بعدششششششششششششششش!
ابان سکته میکنم!!!!
جمعه 24 خرداد 1392 03:30 ق.ظ
اولش تو میری لندن ... از موقعی که از هواپیما پیاده میشی ، توی تاکسی و خلاصه تا برسی به هتلت همه جا چشم میچرخونی تا شاید بتونی ببینیش ... میرسی به هتل ... همه ی اقدامات لازم رو انجام میدی و کلید اتاقتو میگیری و میری تو ... خودتو پرت میکنی روی تخت نرم و بزرگت و به سقف خیره میشی ...
با خودت فکر میکنی که آیا میشه من تا قبل از اینکه برگردم ایران اونو ببینمش ؟ همونطور که توی افکارت غرق بودی خوابت میبره ...
( بقیه شو بگم یا نه ؟ )
آفتاب
هی وای من!!!!
آرهه جالب شد برام!
جمعه 24 خرداد 1392 03:25 ق.ظ
ای وای مستر بندیکت ، عشقتون رفت ...
حالا چیکار کنیم ؟
آفتاب بیا ... مستر بندیکت منتظرته !
آفتاب
چی شد؟!!!!من نفهمیدم!ببخشید!
جمعه 24 خرداد 1392 03:21 ق.ظ
آهان الان بگم ؟ باشه میگم ... هستی ؟
آفتاب
بله عزیزم!
جمعه 24 خرداد 1392 03:18 ق.ظ
آخه راستش من تا حالا داستان ننوشتم ... ولی سعی خودمو میکنم !
فقط قربون دستت ... اگه میشه بعضی از اونا رو پنهان کن کسی نبینه ! ممنون !
خیلی امشب بهم خوش گذشت ... واقعا ممنونم آفتاب گلم !
فعلا دیگه برم ... دوباره میبینمت !
شبت خوش و بای !
آفتاب
ا ا ا ا پس داستان منو ننوشتی آخرش؟!
ای بابا............باشه دیگه چاره ای نیست!
امیدوارم همون خوابی رو ببینی که دوس داری!!!
شبت بخیر عزیزممممممم:***
جمعه 24 خرداد 1392 03:14 ق.ظ
میشه عاشق باشی ، اما کنار عشقت نباشی ...
آفتاب
مثل ما......
هی از زیرش در نرو!ببین تو هر کاری گفتی من کردم،حالا نوبت توء!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نمایش نظرات 1 تا 30
 

کد آهنگ